با دوست سفید داریم می ریم تو
کتابخونه، دوست سفید داره درباره یه مساله
سوپر مهم حرف می زنه که یه دفه صداش دو تا
پرده می ره و می پره طرف خانم مسن کتابدار
که پشت من دم در داره با یکی حرف می زنه.
من برمی گردم ببینم که چی شد
و خانم کتابدار هم یه کم متعجب نگامون می
کنه. من وقتی دوست سفید با
حرارت به خانم کتابدار مسن میگه گردنبدتون
محشره تازه متوجه گردنبنده می شم و حالا
منم که جیغ می زنم! خانم
مسن کلی با خوشحالی گردنبدش رو لمس می کنه
و برامون توضیح می ده که تو یونان خریدتش!
ما همچنان می پریم بالا و پایین
و تعریف می کنیم و انقدر نگامون به گردنبنده
هست که وقتی بالاخره رضایت می دیدم بذاریم
خانومه برگرده سر حرفش و ما بریم تو
کتابخونه، دوتامون با کله می ریم تو در!!
(یعنی صحنه ای بود ها!!!
دوتامون!!). فکر
می کنین گرنبنده چی بود؟ آخرین مدل کارتیه؟
الماس نونصد قیراتی (البته
اینو باید بذارن رو کمربند، نه گردنبند!)؟
کوه نور؟ عمرا بتونین حدس بزنین!
گردنبند یه شازده کوچولوئه
که شالش رو باد به سمت راست کشیده! یکی
از زیباترین گردنبندهایی بود که تا حالا
دیدم. با اینکه از اون آدمایی ام که نمی تونن چیز اضافه رو تحمل کنن و گردنبند و گوشواره و دستبندایی که دوستام تا حالا بهم دادن معمولا یا خاک می خوره یا سر از سطل زباله درمیاره، اعتراف می کنم که اگه کسی چنین چیزی
به من می داد، حتما استفاده اش می کردم.
چی آرامش بخش تر از این که آدم
شازده کوچولو رو همیشه با خودش داشته باشه
و یادش بمونه که ارزش گل تو به اندازه
وقتیه که پاش صرف کردی! که
کویر زیباست چون چشمه رو مثل رازی در خودش
پنهان کرده! که قهقهه های
شازده کوچولو رو که مثل یه سری زنگوله است
همیشه تو گوشش باشه! فکر
کنم مدت هاست که شازده کوچولو هممون رو
اهلی کرده!!
No comments:
Post a Comment