همکار ایرلندی با یک کتاب شعر سر و کله اش پیدا شد که من انگلیسی اش رو می خونم و تو فارسی اش رو بخون! شعرش زیاد به من نچسبید و وقتی همکار نتونست به شب شعر بچه ها بیاد کمی هم ته دلم خوشحال شدم! اما همکار ایرلندی به شدت نازنینه! همیشه حواسش هست که کتاب ها، مقاله ها و اخباری که ممکنه به دردت بخوره یا برات مهمه، بهت برسه. براش شاهنامه رو پیدا کردم و این روزها پنچشنبه ها پر از رستم و ضحاک و سیاوشه. همکار هر هفته خبر می ده که چقدر خونده و چقدر فلان داستان یا مورد تاریخی شبیه ایرلنده. چند وقت پیش می گفت زن ها کمرنگ اند. گفتم. آره به جز گردآفرید، بقیه نقش زیادی ندارند. باید خسرو و شیرین رو براش پیدا کنم!
Showing posts with label literature. Show all posts
Showing posts with label literature. Show all posts
Friday, 31 May 2019
Saturday, 29 December 2018
The Taming of the Shrew
نمی دانم چی شده که این روزها، این نمایش انقدر سراغ من میاد . قصدم این بود که خواندن مجموعه رمان های شکسپیری رو با
Hagseed by Margaret Atwood
شروع کنم. اما کتاب به موقع به دستم نرسید و با
Vinegar Girl by Anne Tyler
شروع کردم. بعد
The Taming of the Drew by Stephanie Kate Storhm
انتخاب منطقی به نظر رسید و بعد رام کردن زن سرکش (ترجمه پارسی اش به مراتب مودبانه تر از عنوان انگلیسی هست!) از سری
Shakespeare Retold
رو تماشا کردم.
چه نمایش رو به عنوان یکی از قدیمی ترین نمونه های کمدی رمانتیک بزن بزن دوست داشته باشیم و چه همیشه از بی رحمی پتروچیو و منولوگ آخر کیت رام شده که خطاب به تمام شخصیت ها و تماشاچی ها می گه زنان ساده اند و باید فرمانبر همسرشون باشند، حرص خورده باشیم، بازخوانی چنین نمایش ضد زنی پونصد سال بعد از جناب شکسپیر و اینکه نویسندگان، کارگردانان و بازیگران چطور نمایش رو می پیچانند و رفتار پتروچیو با کیت رو توجیه می کنند، جذابه. مخصوصا که باید تغییر ۳۶۰ درجه کیت و مونولوگ زن خوب فرمانبر پارساش رو هم یه جوری به خورد خواننده یا تماشاگر بدهند که بشه هضمش کرد. پتروچیو نمایش، پول کیت رو می خواد. کتکش می زنه، گرسنه و برهنه نگهش می داره و اجازه نمی ده بخوابه. تجاوز هم جایی اون وسط ها هست. اما رو صحنه اتفاق نمی افته. قهرمان نمایش، رسما شخصیت زنش رو خورد می کنه که کیت برسه به اون لحظه که زنان باید دستشون رو زیر پای همسرشون بگذارند. آشناست، نه؟
خوانش مدرن نمایش اما پتروچیو رو یه جورایی تطهیر می کنه. در تمام کتاب ها و فیلم های بالا یه جوری کتک زدن کیت، گرسنه. برهنه و بیدار نگه داشتن و خلاصه شکنجه دادنش تبدیل به شوخی های بی دردسر و کوتاه مدت میشه. خارجی بودن و جذابیت جنسی پتروچیو یه جوارایی همدردی تماشاگر یا خواننده رو بر می انگیزه و مونولوگ آخر یا کنایه آمیزه و یا برخواسته از احترام دو جانبه بین کیت و شوهرش هست. اما همین تغییرات هست که بازخوانی های نمایش رو جذاب کرده. نمایشی که تبلیغ می کنه به سراغ زنان اگر می روی تازیانه را از یاد نبر، یک کمدی رمانتیک هیوگرانتی شده. شاید نبوغ آقای شاعر در همینه.
Difficult Women
by Roxane Gay
خواندن زنان (سر) سخت، تجربه سختی بود. کتاب رو برای اضافه کردن به درس هاس کلاس ششمی و هفتمی ها خریدم و از پاراگراف اول داستان اول فهمیدم به درد این کار نمی خوره. اما خداییش زن های شگفت انگیز هر داستان، من رو زیر و رو کردند. حتی خواندنش هم سخت بود ولی.
Monday, 24 December 2018
Face palm!
همکار در هنگام باغبانی یه چیزی پرونده تو چشمش و با چشم بند اومده سر کار. وقتی دارم در رو باز می کنم که بچه ها داخل بشن، تیموته میاد جلو و یواشکی و با احتیاط کسی که کشف کرده کلارک کنت همون سوپر منه، می گه
Miss P.! Miss K. is a pirate!!!
تا من باشم پیتر پن به برنامه کلاس هام اضافه نکنم.
Friday, 16 November 2018
دوستم!
داشتم می رفتم طرف دفتر که ربکا گفت دوستت اونجا نشسته. پرسیدم دوستم؟ و رفتم جلوتر و دیدم که فیلیپ نشسته در رفتر رییس. فیلیپ ۴ سال پیش شاگرد من بود. بعد برادر بزرگش شاگردم شد. اما هنوز فیلیپ یک چیز دیگه است. گاهی همدیگه رو می بینیم و جمله هایی که دوست داریم رو تکرار می کنیم. لازم نیست من بپرسم منظورش چیه وقتی رد می شه و می گه اکسلسیور!! یا وقتی من می گم حوله ات همراته؟ و می خنده گه چهل و دو! از اون رابطه های
Kindred Spirit
ی ان شرلی ای داریم. هرچند بزرگ شده و قیافه اش الان بیشتر شبیه دانشجوهای فلسفه ایه که با مسایل هستی شناسی دست به گریبان اند تا پسرک دوست داشتنی ای که من ازش خاطرمه.
خلاصه می رسم دم دفتر و می گم چی کار کردی ؟ رییس خواسته ات؟ می گه نه. با کدوم معلم کار داری؟ هیچکدوم. خب اینجا چه می کنی پسر جان؟ تو زنگ تفریح، دم دفتر مدیر از همه جا ساکت تره. می خوام این فصل این کتاب رو تموم کنم.
دلیل داره که فیلیپ هنوز دوستمه!
Thursday, 1 November 2018
بهرام و خیام و ورا و من!
در کمال تاسف و تاثر، چند روز پیش برای یک پارسی زبان توضیح دادم که 'گور' در رباعی زیر دو تا معنی داره و کلا معنی شعر چیه. از اونجاییه بیت پایین یکی از آسون ترین ابیات زبان پارسیه، نه بیدل دهلویه و نه قطران سمرقندی، خیلی برام سنگین بود که یک پارسی زبان تحصیل کرده معنی اش رو نفهمه. چیزی که قضیه رو بدتر کرد این بود که همون هفته در کتاب مستطاب
Testament of Youth
[یکی از خسته کننده ترین کتاب هایی که تو عمرم خوندم. یعنی فیلم هفت سال در تبت رو دیدید که هفتاد سال طول می کشه تا تموم بشه؟ این کتاب معادل ادبی اش هست. کتاب خوبیه اما تموم نمیشه که نمیشه]
نویسنده محترم، خانم ورا بریتن، در اشاره به سربازان از دست رفته جنگ جهانی اول، به بیت اول همین رباعی اشاره کرده بود که در کمال شگفتی واژه به واژه ترجمه شده بود. یعنی برای اولین بار فیتزجرالد عزیز، تنها تغییری که در شعر داده بود تبدیل 'روباه' به 'شیر' بود که خیلی ازش بعیده. کلا اگر بتونید یک مصراع دیگه این جوری تو ترجمه فیتزجرالد پیدا کنید.
آن قصر که جمشید در او جام گرفت
.آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت
بهرام که گور می گرفتی همه عمر،
دیدی که چگونه گور، بهرام گرفت؟
در همون راستا، این هفته یکی در کمال تعجب از من پرسید مگه سعدی غزل هم داره؟ نه! سعدی با نثر نوشتن، شاعر شده! باز در همون راستا، مسوول محترم کتابخونه مون، ماه پیش در به در دنبال من می گشت که بهش کتاب های تازه پارسی معرفی کنم چون منطق الطیر عطار رو خونده بود و عاشقش شده بود و کلی درباره سیمرغ سوال داشت. وقتی فهمید معنی لفظی سیمرغ ، سی مرغ هست و داستان بر همین اساسه ، انقدر درباره خوند و پرسید و برا من ای میل زد که من کم آوردم. هیچی! یعنی هموطنان خیلی باعث می شن دل آدم بگیره!
پس نوشت خداییش کی منطق الطیر رو ترجمه کرده همایش پرندگان؟
Saturday, 25 August 2018
وقتی پستچی یکبار در می زند ...
خوشبختی یعنی اینکه آقای پستچی در بزنه و از دیدن بسته دوم که منتظرش نیستی، شگفت زده بشی و بازش کنی و ببینی تمام کتاب های بهرام بیضایی رو برات فرستادن!!
پ. ن. کتاب ها رو خودم پیدا کردم، اما خریدن و فرستادنشون به عهده بستگان بود و طول کشید. چقدر دلم برای این دنیا، این زبان وزین و این دیدگاه یگانه تنگ شده بود. تا مدتی، اوقاتم با گلتن و ورتا و زن آسیابان و دردی و فردوسی سپری خواهد شد.
شما را درود می فرستم،
شما چهار چهره آن بانوی بی آهو را
که نگاهش همواره بر من است.
مادرم که تا مرا خواست، از آب گذشت.
سودابه که تا مرا خواست، آتشی برافروخت.
فریور ارجمند که تا مرا خواست چون باد گذشت.
و تو فریگیس که تا مرا خواستی
خاک بی ارج، سیاوشکرد شد.
Labels:
Cinema,
literature,
Me,
Myself and I,
Nerds,
Trivialities
Sunday, 19 August 2018
منويل ولادارس، رابین مک ری و جرویس پندلتون!
بابا لنگ دراز تکلیف تابستون سال چهارمی هاست و بعد درخت زیبای من رو در طول سال خواهند خواند. کتاب ها دوباره من رو به ۱۳-۱۴ سالگی برگردوندند و ساعت ها بی وقفه کتاب خوندن. هنوز هم دوستشون دارم. هنوز انشای اول بابا لنگ دراز که کتاب رو شروع می کنه، جادوییه! یادم میاد که چقدر از فصل های اول درخت زیبای من بدم میومد و چقدر در آخر داستان گریه کردم. هنوز یکی از زیباترین داستان هاییه که خوندم. تازه از اونجاییه که نمیشه بابا لنگ دراز رو خوند و دشمن عزیز رو ندیده گرفت، تا جودی به آخر داستان رسید، رفتن سروقت سالی و بعد از این همه سال، هنوز خوندنیه و هنوز دوستش دارم. عجیبه که هالیوود هنوز این جواهر رو کشف نکرده. بازیگرای اسکاتلندی باید از خداشون باشه که نقش رابین مک ری رو بازی کنند و ایرلندی های سالی مک براید رو. انقدر این دوتا در تقابل با هم محشرند که من هر دفعه نامه هایی که با دشمن عزیز شروع می شه رو می خونم، نمی تونم جلوی خنده ام رو بگیرم، خداییش چند روز معرکه ای با کتاب های نوجوونی ام گذروندم. حالا باید برم سروقت جنگ جهانی دوم و
Testement of Youth!
خدایا توبه!
Monday, 10 July 2017
در رویا یم بیدار می شوم ....
نمی دونم براش چی بنویسم. شاید بار اولی که دو کلمه حرف زدیم یک سال بعد از کلاسی که با هم داشتیم بود. من جای معلمشون رفته بودم سر کلاس و شعری که اون داده بود رو درس می دادم. وقتی داشتم تو کلاس می گشتم و کار گروهی بچه ها رو می دیدم، رسیدم بهش. چشماش هنوز یادمه وقتی گفت هیچ امیدی به گذروندن این کلاس نداره و از شعر هیچی نمی فهمه. معمولا هیچی برای گفتن نداره، نشستم با هم شعر رو خوندیم. لوکا که کنارش نشسته بود اعتماد به نفس بیشتری داشت. وقتی شعر تموم شد گفتم می خوای هفته ای یک جلسه با هم کار کنیم؟ اعتراف می کنم که باید ساعت هام رو پر می کردم و انگیزه هایی غیر از کمک کردن به بچه تو سرم بود. اون هم لن که ورزشکار حرفه ایه و ازش انتظار استعداد ادبی نمی رفت. با تردید گفت باشه. جلسه اول و دوم رو با شعرهای ساده گذروندیم. کم کم از نمی فهمم رسید به پیدا کردن صنعت ها و به جای گیج شدم ها شروع کرد به سوال پرسیدن و جواب پیدا کردن. قبل از امتحان ترم اول، درباره بقیه کتاب ها حرف زدیم. شب دوازدهم رو اصلا نخونده بود و من بدون هیچ امیدی که وادارش کنم متن رو بخونه براش توضیح دادم که چطوری می شه شکسپیر رو ساده خوند. بار اول تو امتحان ترم اول شگفت زده ام کرد که تو شعر نمره سوم کلاس رو گرفت. معلمش انقدر خوشحال شده بود که یک ای میل غرا براش فرستاد و اعتماد به نفس بچه یک شبه رسید به سقف. دومین شگفتی سه چهار هفته بعد اومد که متن غیر ادبی که بهش داده بودم رو مثل یک استاد ادبیات تجزیه کرد و پرسید می شه برگردیم به شعر؟ و وقتی من گفتم شعر فقط یک سوم امتحانه گفت اما من تازه از شعر خوشم اومده و چند هفته بعد با هیجان برام تعریف کرد که گتسبی بزرگ رو شروع کرده و عاشق کتاب شده. آخرهای سال که من دیگه ساعت اضافه نداشتم و اون هم دیگه نیازی به کمک نداشت، کلاس رو تعطیل کردیم. هفته پیش بهم ای میل زد که مدرسه ای؟ می شه ببینمت؟ نبودم ولی رفتم. گفت که امتحان شفاهی اش عالی بوده ولی تو کتبی وقت کم آورده انقدر مطلب برای نوشتن داشته و نمره خوبی نگرفته. هنوز جز نیمه بالای کلاس بود. خنده ام گرفت. گفتم پسر جان! یادته می گفتی این درس رو می افتی؟ سه نمره از نمره های اون موقعت بالاتر گرفتی. گفت برای همین اینجام. یک بسته کادو داد دستم و گفت بدون تو نمی شد. گفتم من فقط چند تا شعر باهات خوندم. کار رو خودت کردی. وقتی وارد دفتر شدم و ماجرا رو برای معلمش تعریف کردم، گفت که سوال امتحان شفاهی اش از گتسبی بوده و بچه انقدر با شوق درباره رمان حرف زده که ناخودآگاه نظر بازرس رو جلب کرده. پرسید می دونستی شب دوازدهم رو برا امتحان خونده بود؟ چطوری وادارش کردی که نمایش بخونه؟
میام خونه و در حالی که دارم با دوست سفید حرف می زنم، کادوش رو باز می کنم. یکی اش چای هلو هست و دومی باید دفتر یادداشت باشه. بازش می کنم و جیغم پرده گوش دوست پشت تلفن رو می ترکونه!! گتسبی بزرگ!! نسخه جیبی گتسبی بزرگ!!!
نمی دونم براش چی بنوسیم. یاد کلاس هامون می افتم. یاد عادتش که وقتی یک شعر رو تموم می کردیم ادای کله تکوندن رو درمیاورد و می گفت چه جوری می شه این همه چیز رو تو چهار خط جا داد؟ وقتی بچه های دوم راهنمایی پشت در دیده بودنش و می گفتن یه آقاهه!!! (لن با قد یک و هشتاد از نظر اونا یک آقاهه بود!) پشت در کتابخونه است و نمی ره. یک ساعت بعد، براش پروانه درست کردن و باهاش هواپیما بازی کردن. یاد اون روز که تو یکی از امتحان هایی که مراقب بود دیدمش و با هیجان برام تعریف کرد که امتحانش خوب شده و گفت انقدر مطلب داشتم برای نوشتن!! حیف وقت کم بود! ۴ ساعت امتحان رو می گفت.
براش می نویسم که چقدر کادوش رو دوست داشتم و اینکه چقدر برام نمادین!! چراغ سبز منه اصلا!! براش می نویسم که چقدر خوشحالم که نمره هاش خوب شده ولی چقدر خوشحال ترم که به ادبیات علاقمند شده و به عضویت گروه ما دلشدگان در اومده. یکی از شعرهایی رو دوست دارم و آسون هم نیست رو زیرش اضافه می کنم
I wake to sleep, and take my waking slow.
I feel my fate in what I cannot fear.
I learn by going where I have to go.
I feel my fate in what I cannot fear.
I learn by going where I have to go.
We think by feeling. What is there to know?
I hear my being dance from ear to ear.
I wake to sleep, and take my waking slow.
I hear my being dance from ear to ear.
I wake to sleep, and take my waking slow.
براش می نویسم این بار لازم نیست شعر رو تحلیل کنی. فقط حسش کن. فکر کن که این درس آخر ماست.
Tuesday, 18 April 2017
Anne's House of Dreams
می گه پس اگر تو یه روز عاشق بشی باید این جوری باشه. می گم خیلی واضح بود؟ می گه تو نگاه اول رو که انداختی معلوم بود که تصمیمت رو گرفتی. حتی قبل از اینکه درست و حسابی ساختمان رو بگردی. حالا چشمات که تمام راه برق می زد، بماند. راست می گه از کنار یک دریاچه رویایی رد شدیم، به یک کوچه سبز رسیدیم. هرچی جلوتر رفتیم سبزی و زیبایی بیشتر شد انقدر که چشم رو می زد. وقتی وارد آپارتمان شدیم دیدیم که از همه طرف دورش سبزه. انگار همون کلبه پری های جنگل اما مدرنش! چند روز بعد که تنها برمی گشتم یاد ان افتادم در خونه رویاها و وقتی از کنار دریاچه رد می شدم ناخودآگاه زمزمه کردم
The lake of shining waters
Friday, 27 January 2017
Out and proud!!
قبل از شورای کلاس نشستیم تو دفتر و داریم چرند می گیم!! انقدر طیف حرفها متفاوته که گاهی مجبور می شیم به عقب برگردیم و ببینیم چی شد که اینجوری شد. من و همکار آمریکایی درباره شرلاک حرف می زنیم و اینکه گوشه اینجای سریال با کلمه اونجای داستان فرق می کنه. بقیه حرف مرتیکه رو می زنن و چرندیاتی که تو این چند روز گفته!!همکار کانادایی و همکار مکزیکی کمی تا قسمتی همکار آمریکایی رو دلداری می دن که باید این چهار سال رو تحمل کرد و دید چی پیش میاد. شاید تا قبل از اینکه بمب اتمی رو دنیا منفجر کنه، استیضاحش کردن. و اصلا پاشیم بریم کار کنیم تا جلسه شروع شه. کلی برگه داریم. ولی خسته ایم. اصلا پاشین بریم کافی شاپ. چه می شه کرد تو یک ساعت؟ من در کمال گوگولیت، جواب می دم میشه لاتین خوند. همکار آمریکایی گل از گلش می شکفه که آره. اصلا من کلاس تو رو کنسل کردم امروز!! پاشو بریم!! همکار مکزیکی جیغش درمیاد که شما دو تا هم!! پاشین بریم کافه! من خنده ام می گیره که آیا ندیدی ما همین دو دقیقه پیش داشتیم می گفتیم کلمه پنجم از سطر سوم مشکل نهایی تو سریال حذف شده؟ و همکار آمریکایی می گه شما ما رو می شناسین!!
We are nerds! Out and proud!
جمله بامزه ایه! فکر می کنم که نرد بودن هم کمی مثل همجنس گرا بودنه!! تفاوتت با دیگران رو برجسته می کنه. باعث می شه مجبور شی، همراهانت رو با دقت انتخاب کنی و دیگران، هر چقدر هم تحسینت کنن، معمولا با نرد بودن تعریفت می کنن!! ابیگیل حق داره!! ما با کمال افتخار اعلام می کنیم که نرد هستیم!!
Tuesday, 27 December 2016
The Waking
چند وقت پیش داشتم سر همکار نابغه رو می بردم که با آینده مشکل دارم، مصدر های گذشته گاهی از کوره به درم می کنن و هرچند افعال معکوس رو (باورتون نمیشه؟ وجود داره واقعا!! افعالی که ساختارشون مجهوله، اما معنی شون معلومه!! تو هیچ زبونی جز لاتین چنین شاهکاری نیست!!) رو خیلی دوست دارم ولی گیج ام کردن. همکار نابغه مثل اکثر معلم های نابغه ای که داشتم، قلق من دستشه بدجور و گفت درست میشه. تمرین می خواد.
You will learn by going where you have to go!
و من در جا عاشق این شعر شدم که تا اون لحظه نمی شناختمش!!
The Waking
Related Poem Content Details
I wake to sleep, and take my waking slow.
I feel my fate in what I cannot fear.
I learn by going where I have to go.
We think by feeling. What is there to know?
I hear my being dance from ear to ear.
I wake to sleep, and take my waking slow.
Of those so close beside me, which are you?
God bless the Ground! I shall walk softly there,
And learn by going where I have to go.
Light takes the Tree; but who can tell us how?
The lowly worm climbs up a winding stair;
I wake to sleep, and take my waking slow.
Great Nature has another thing to do
To you and me; so take the lively air,
And, lovely, learn by going where to go.
This shaking keeps me steady. I should know.
What falls away is always. And is near.
I wake to sleep, and take my waking slow.
I learn by going where I have to go.
Saturday, 19 November 2016
Sweet torture!
دارم نق می زنم که وقت ندارم. هفت هشت تا درس عقبم. تمرین ها رو انجام ندادم و ضربه آخر اینکه شاید بهتر باشه یه مدت کلاس نیام! ابیگیل اما اصلا گوشش بدهکار نیست و می گه که دارم بهانه میارم و کلا وضعم از بچه ها بهتره و بیخود کردم که فکر می کنم نمی کشم. می ریم سر کلاس و رسیدیم به عروض و من فکر می کنم که هنوز با وزن ها مشکل دارم چه تو فارسی و چه تو انگلیسی که ابیگل شروع می کنه به تقطیع یکی از غزل های شکسپیر و من دوباره به اندازه نوزده سالگی ام عاشق می شم. غزل ها اولین متن هایی بودن که منو وادار کردن این رشته رو جدی بگیرم. غزل هایی که انقدر دوست داشتنی اند که باعث شدن من دوباره نمایشنامه ها رو بخونم و مجبور شم به نبوغ آقای شاعر ایمان بیارم. من که هیچی، بچه ها هم به هیجان اومدن!! فکر می کنم که محکومم!! از لاتین فراری نیست!! می دونم که تا تهش خواهم رفت!!
What's wrong with the world...
دخترها با جدیت دارن کارهای نهایی پروژه رو تموم می کنن ولی بیشتر پسرها بعد از کمی کار عقب کشیدن و دارن وقت تلف می کنن. صداشون می کنم که بچه ها یه دقیقه به خودت نگاه کنین. مشکل دنیا الان این شکلیه!! زن هایی که با دقت کار می کنن و مردهایی که لحظه آخر میان و کار رو به اسم خودشون تموم میکنن!! پسرها غر می زنن که کاری که من خواستم رو انجام دادن و اصلا دخترها خودشون خواستن که مزاحم نشن که پروژه سریع تر پیش بره!! در نهایت وقتی اسم ها نوشته می شه و کار رو می بریم پایین آویزون کنیم، دخترها با عشق به تابلوشون خیره می شن و لیونی می گه که چقدر به حاصل کار افتخار می کنه. پسرهااون طرف تر دارن به رهگذاران دخترک چل تیکه مون رو نشون می دن که پروژه کلاس شون بوده!! دخترک چل تیکه رو به رومون وایستاده و داره با غرور نگاهمون می کنه!! و دخترکی که عاشق رنگ های غریبش بود و از قضای روزگار و با اینکه قرار بود به اندازه کافی بهش مغز ندن، به شدت باهوش از آب در اومد. انقدر که گربه شیشه ای بهش حسودی می کرد و طعنه می زد که
The patchwork girl has come to life,
No one's sweetheart, no one's wife!
Lacking sense and loving fun,
She'll be snubbed by everyone!
،دخترکی که در جواب اونایی که می گفتن لپ های نرمال صورتی اند، می گفت که لپ های تا به تای زرد و صورتی اش یگانه اند و چرا آدم ها باید شبیه هم باشند؟ دخترک رو وسط دخترها و پسرهام نگاه می کنم و فکر می کنم که دخترک چل تیکه آز چه انتخاب درستی بود. چه کتاب دیگه ای بهشون بدم که بتونه یک کم افکار قدیمی پوسیده رو به چالش بکشه؟
Tuesday, 19 July 2016
la liberté de s'exprimer یا Thank you! Robin! Thank you!
یکی از لذت های بزرگ دنیا اینه که بتونی فیلم های قدیمی رو رو پرده بزرگ ببینی. خدا خیر بده هر کی مسوول این برنامه هاست و اصولا فرق هم نمی گذارن!! یه ماه پالپ فیکشن پخش می کنن! یه ماه یک آمریکایی در پاریس که حق هیچ ژانری ضایع نشه!!! و امسال دقیقا روزی که مدرسه ها تموم شد به خاطر جشنواره آزادی خود بودن (اسمش همین بود واقعا!!) انجمن شاعران مرده رو پرده بود!! و من به عشق اینکه رابین ویلیامز رو تماشا کنم که ادای مارلون براندو در یک نقش شکسپیری رو در بیاره رفتم که برای هزارمین بار ببینمش و به همه هشدار دادم که این اواخر هر وقت تصویر رابین ویلیامز رو هرجا دیدم مثل کودکی که فهمیده بادکنک ها یه روزی می ترکن، گریه کردم!! و خدایا!! با اینکه یه جاهایی از فیلم سانتیمانتال هست و یک جاهایی زیادی اغراق شده است، هنوز یکی از دوست داشتنی ترین هاست!!! نمیشه ایتن هاوک رو فراموش کرد وقتی مجبور می شه بداهه شعر بگه!! یا وقتی می فهمه نیل خودکشی کرده!! یا رابرت شان لنرد وقتی لوازم تحریر تاد رو پرت می کنه تو حیاط و بهش میگه نگران نباش تولد سال دیگه یکی دیگه برات می گیرن!! و ناکس وقتی می گه
Damn it, Neil! The name's Nuwanda!!
فیلم ساخت ۸۹ هست! یعنی الان ۲۷ ساله است!!! من دستکم ۱۷ سال پیش دیدمش و هنوز یکی از محبوب ترین فیلم های زندگیمه!! حتی چهره شکسته لنرد در هاوس یا هاوک در پسرانگی هم نتونسته منو از جادوی اون نوجوانی ایده آلیستی بیرون بکشه!!! و البته رابین ویلیامز باز من رو به گریه انداخت!! نه
Oh Captain! My Captain
نبود!! چهره مهربونش بود وقتی نگاهشون می کنه و می گه متشکرم بچه ها!! متشکرم و با وقار از کلاس خارج می شه!!
پ. ن. ۱ مدت هاست که این شعر برای من درباره رابین ویلیامزه، نه لینکلن. متاسفم آقای ویتمن!
پ. ن. ۲ بعد از خودکشی ویلیامز یکی از ویدیوهایی که طرفداران براش ساختن با این صحنه تموم می شد و بعد فید می شد به
Thank you! Robin! Thank you!
Labels:
Cinema,
Geeks and Freaks,
literature,
Me,
Myself and I,
Nerds
Tuesday, 12 July 2016
گتسبی بزرگ!! خیلی بزرگ!!
تجربه نشون داده که آدم تحت هر شرایطی گتسبی بزرگ رو بخونه، دوباره از اول عاشقش می شه!! هر بار یه جور جدید!! حتی اگر مجبور شده باشه بخوندتش!!
Friday, 8 April 2016
There's gonna be blood!!!
جورج بچه خوبیه ولی گاهی انقدر دور و بر آدم می چرخه و حرف می زنه که می خوای سرت رو به نزدیک ترین ستون بکوبی. قبل از اینکه سوار قطار بشیم یه تاج برگر کینگ با ساندویچش گرفته بود و انقدر رفت و اومد و همه رو عاصی کرد که من به شوخی بهش گفتم
Uneasy lies the head that wears the crown!!
سه چهار تا از بچه ها که پشت سرش بودن ادای کشتنش با خنجر و طناب دار و شمشیر و سم در گوش رو درآوردن!! وقتی همه خندیدند و جرج برگشت که ببینه چی شده. یکی گفت
Is there not enough water in heavens to wash it white as snow?
دومی جواب داد
البته که هست! Unking him!!!!
سومی خطاب به دومی گفت
Oh villain! Smiling damned villain!!
و چهارمی به مچش نگاه کرد که
Oh, look at my wrist! I have to go!
پ. ن.
به ترتیب از مکبث، مکبث، ریچارد دوم، هملت و داکتر هوریبل!!
Wednesday, 6 January 2016
پند نامه بفرست، موبد!! اما اندکی نان نیز به آن بیفزای!! ما مردمان از پند سیر آمده ایم و بر نان گرسنه ایم.
نمی دونید چقدر خوشحال شدم که دیدم بعضی فقط بعضی از نمایش های بهرام بیضایی آن لاینه!! مدت هاست تو سایت های اینوری با کلکسیون محدود کتاب های فارسی شون دنبال شون می گردم. دلم برای زبان زیبای نمایش ها و آدم ها واقعی شون خیلی تنگ شده. انقدر که دیشب وقتی یک فایل پی دی اف رو باز کردم و دیدم واقعا خود نمایشه، نشستم مثل یک بستنی چکه کن!! گریه کردم!! الان اصلا با رفتارهای ناهنجار و مخالف کپی رایت کاری ندارم!! اون مال جاهاییه که کتاب رو می شه پیدا کرد و حقوق نویسنده رو پرداخت کرد. کتاب های بیضایی حیف اند که بی خواننده بمونند!! خلاصه اگر کسی نسخه دیجیتال پرده خانه، سیاوش خوانی یا زن پشت پرده نیی رو داره و برا من بفرسته یا اگر می دونه کجای دنیا یا اینترنت می شه این نمایش ها رو خرید، من رو به آسمون نهم خواهد فرستاد!!
پ. ن.عنوان از مرگ یزدگرد
Thursday, 24 December 2015
از نشانه های پیر شدن و بلوغ عقلی!!
روزگاری (در کمال شرمندگی!!) می گفتم من نمی فهمم چرا ادبیات انگلیسی دست از سر شکسپیر بر نمی داره؟ این همه نمایش نامه نویس محشر!!! این روزا وقتی کسی می خواد به من کادو بده و هیچی به نظرش نمی رسه حتما به ویلیام خان سری می زنه!!!
Wednesday, 23 December 2015
Macbeth
Director
Justin Kurzel
Staring
Michael Fassbender
Marion Cotillard
1h53 min. 2015
ما کلی با ذوق برای دیدن فیلم رفتیم و ناامید شدیم. از یک سو فیلم یک شعر سینمایی هست انقدر خوشگله و از سوی دیگر، یکی از پرانرژی ترین نمایشنامه های تاریخ ادبیات تبدیل یک فیلم با ریتم کیارستمی شده!! وقتی اومدیم بیرون هیچکس باور نمی کرد که فیلم دو ساعته بوده. همه می گفتن حس کردن سه ساعت یا بیشتر تو سینما بودن!!
خلاصه اینکه فیلم تونسته به بعضی چالش های نمایش، واکنش نشون بده!! مثلا مکبث و زنش در آغاز فیلم بچه شون رو از دست می دن!! یا لیدی مکبث با دیدن مکبث که به یک خانواده با بچه های کوچیک رو به آتیش می کشه، قاطی می کنه!! یا حتی جادوگرها، سه زن در دوره های متفاوت نوجوانی، جوانی و میانسالی اند!! اما آدم هایی که می رند سینما شکسپیر ببینند، می خوان شکسپیر ببینند و فیلم سینما رو به زبان فاخر شکسپیری ترجیح می ده!! تجربه نشون داده که چنین برداشت هایی از شکسپیر، خوشگل اند ولی ماندگار نیستند!!
پ. ن. بچه ها یک یکشنبه عصر زنگ زدند که می خوان برند مکبث!! شاید یکی از بهترین لحظه ها ی ۲۰۱۵ لحظه ای بود که به من گفتن می آی بریم شکسپیر ببینیم؟ نه برای اینکه بازیگر مورد نظر جذاب بود!! برای اینکه شکسپیر بود!! وقتی اومدیم بیرون استف غر زد که ولی اینجاش اینطوری!! اون جاش با نمایش فرق می کرد!! پس فلان قسمت چی؟ گفتم تبریک!! آلوده شدی!! دیگه هیچوقت هیچ فیلم شکسپیری ای راضی ات نخواهد کرد!! تو الان برای خودت یه پا شکسپیر شناس شدی!!
Subscribe to:
Posts (Atom)





