Showing posts with label Trivialities. Show all posts
Showing posts with label Trivialities. Show all posts

Friday, 31 May 2019

discipula laeta!

من سال دیگه دو تا کلاس لاتین خواهم داشت.  ۵ سال پیش لاتین  خواندن فقط یک فعالیت لذت بخش بود! هرچقدر ابیگیل گفت من می خوام یه معلم لاتین دیگه تربیت کنم، من خندیدم که عمرا!هنوز اطلاعات تاریخی و آشنایی با متن های کلاسیک ام انقدر نیست که با اعتماد به نفس برم سر کلاس. ولی تجربه امسال انقدر لذت بخش بوده که کلاس دوم رو قبول کنم. خواندن مسخ و ادیسه و انه اید (چه جوری می نویسنش؟) همیشه از اون آرزوهایی بوده که فکر نمی کردم  محقق بشه. فقط اگر کسی رو پیدا کنم که سانسکریت درس بده.....

Saturday, 25 May 2019

این روزها که می گذرد، شادم..

شاگرد سابق برگشته مدرسه که خبر بده  تو کمپانی بین المللی فلان کار پیدا کرده.
شاگرد سابق و آقای وکیل فعلی دو روز بعد از امتحاناتش به ما پیوست و خبر داد که به زودی فوق لیسانسش رو در امستردام شروع می کنه.  
شاگرد سابق پیغام داده که  از کمبریج  و حقوق سیاسی خوشش نیومده و  می خواد در رشته ادبیات و در یک دانشگاه دیگه  ادامه تحصیل بده.
شاگرد سابق از دانشکده بازرگانی خارج شد و وکالت خانواده رو شروع کرد.  
شاگرد سابق از وکالت انصراف داد که مددکاری اجتماعی  رو ادامه بده.
شاگرد سابق این هفته برای کارگردانی تلویزیونی در نشنال تیاتر مصاحبه داره. نامه   درخواستش رو برای من فرستاده  که توش نوشته از اون موقعی که با معلمم نمایش ها رو می دیدم.. برای می نویسم که معلم رو فاکتور بگیره.

سیروس و شارلین و تیموتی  و امنوییل و  رنیا و الفی و ینیس و استفنوس تو ذهنم  میان. فکر می کنم ۴ سال دیگه کجا خواهند و بود 

پس نوشت. عنوان شعری است از قیصر امین پور

Saturday, 3 November 2018

از تهرون تا مکزیکوسیتی


پرده اول  
تو پیچ، وقتی کنار ماشین بغلی که با احترام وایستاده که ماشین های خیابون اصلی بگذرند قرار می گیرم،  یه جا خالی می شه. فوری می پیچم تو اصلی. ماشین های اصلی که توسط رانندگان محترمی رانده می شند، راه می دند و می افتیم تو اصلی. ماشین محترم بغلی هنوز ایستاده. دوست سبز تیره از خنده منفجر می شه. در حالیکه هیچ خلافی صورت نگرفته، این عملیات در این ور دنیا مرسوم نیست.

پرده دوم
از چراغ اول می گذریم و من می پیچم توی راه باریکی که برای پارک موقت در نظر گرفته شده. دوست می پرسه چرا اومدی اینجا؟ مگه می خوای پارک کنی؟ و در جواب من که می خواستم به چراغ بعدی که دقیقا  یک متر و دو سانتیمتر بعد از چراغ اول بود، نخورم، یه ربع می خنده! 

پرده سوم
یک آقای  ژولی پولی پشت چراغ قرمز به طرف مون میاد و من ناخودآگاه دستم می ره رو قفل مرکزی و درها با صدا قفل می شند. دوست جون این بار طاقت نمیاره و  با خنده می گه خیلی مکزیکی رانندگی می کنی. احساس کردم برگشتم مکزیک! این مانورها، جا خالی دادن ها و ترس از عابر پیاده من رو یاد رانندگی اونجا می اندازه. می خندیم. بعدتر فکر می کنم این روش رانندگی محصول سال ها بی توجهی به حقوق، اتلاف وقت و احساس ناامنی در شهره. کی عادت می کنم که اینجا با اونجا فرق می کنه؟ 

The gayometer!

یک نمایشنامه نیم پرده ای
C. He is gay!
L. Is not! 
C. Is too!
L. He is NOT gay!!!
C. (thinks and turns to me) Do you like him?
P. Yes.
C. (looks at L. triumphantly!) Told you!!!!
L. Damn it! He IS gay!

نتیجه اخلاقی اول. دوستان التفات دارند، زیاد!!
نتیجه اخلاقی دوم. من کشته روشی ام که من رو در بحث هاشون شرکت می دند 

Thursday, 30 August 2018

راه فراری نیست!

انقدر دلم نمی خواد که مدرسه شروع شه که تموم هفته سر خودم رو گول مالیدم و به چیزهای دیگه مشغول شدم. نتیجه اینکه دو تا قفسه درست شده، ۴ تا کتاب تموم شده. یه کیف نقاشی شده، یک عالمه کشو مرتب شده و .... مدرسه فردا ساعت هشت و ربع صبح شروع می شه!


Saturday, 25 August 2018

وقتی پستچی یکبار در می زند ...

خوشبختی یعنی اینکه آقای پستچی در بزنه و از دیدن بسته دوم که منتظرش نیستی، شگفت زده بشی و بازش کنی و ببینی تمام کتاب های بهرام بیضایی رو برات فرستادن!!

پ. ن. کتاب ها رو خودم پیدا کردم، اما خریدن و فرستادنشون به عهده بستگان بود و طول کشید.  چقدر دلم برای این دنیا، این زبان وزین و این  دیدگاه یگانه تنگ شده بود. تا مدتی، اوقاتم با گلتن و ورتا و زن آسیابان و  دردی و فردوسی سپری خواهد شد.

شما را درود می فرستم، 
شما چهار چهره آن بانوی بی آهو را
که نگاهش همواره بر من است.
مادرم که تا مرا خواست، از آب گذشت.
سودابه که تا مرا خواست، آتشی برافروخت.
فریور ارجمند که تا مرا خواست چون باد گذشت.
و تو فریگیس که تا مرا خواستی 
خاک  بی ارج، سیاوشکرد شد.

شهری برای تمام فصول ...

دیروز صبح تابستون بود. امروز صبح پاییزه. منتظر فردام.


Saturday, 7 April 2018

غصه های قصه دار!

غصه رو اشتباه نوشتن باعث شد که فکر کنم فرق قصه با غصه تو ق شونه!    کاش تبدیل غصه به قصه هم به همین سادگی بود!

آفتاب

بعد از چند روز ابری، بالاخره آفتاب شده و من نشستم تو خونه غصه می خورم که  نمی تونم برم بیرون. محض اطلاع، فاصله من و آفتاب ۳۰ ثانیه رد شدن از دره

Tuesday, 1 August 2017

دنیای واژگون!!

دو شبه که مینا رو  می گذارم تو اتاق خواب و در رو می بندم که نور مزاحمش نشه و خودم می شینم  تو سالن به کار! دیشب ساعت ۵ رفتم خوابیدم و الان ۶ صبحه و من منتظرم ببینم کدوم همسایه اولین نفریه که بیدار میشه!



Sunday, 30 July 2017

دوچرخه سواری با اعمال شاقه!

یکی از قوانین مورفی می گه شما به هر طرفی پدال بزنید، باد از روبرو میاد!! تازه زمستون هم نیست!

Thursday, 27 July 2017

Je vous entoure!

امروز متوجه شدم یکی از بامزه ترین تفریحات موجود، ترجمه لفظ به لفظ جمله های کلیشه ای فارسی به فرانسه است!!  یعنی خودم و دوست طوسی کمرنگ که نقش زمین بودیم، یه ور!! نگاه این خارجی های طفلکی که جمله هایی رو می شنیدن که می فهمیدن اما براشون هیچ معنی نداشت اون ور!! 

پ. ن. سال ها پیش این کار رو با انگلیسی می کردیم!! من احتمالا از اون هایی ام که مکبث رو به کلینگان ترجمه می کنن،  استاروارز رو به لاتین صرفا چون کار بی مورد بامزه ایه!!




Wednesday, 19 July 2017

این آقای دوچرخه ساز ..... تحسین برانگیز!!

 این آقای دوچرخه ساز من رو دق داد ! تا حالا شاید من ده بار پیشش رفتم و یه چیزی رو درست کرده و بعدش گفته نه این فقط گوشه اینجای پلاستیکش باید مثلا خم می شد!!این که پول گرفتن نداره!! کاری کرد که وقتی رضایت داد و لاستیک دوچرخه رو عوض کرد و بالاخره پول گرفت، من رو عرش سیر کردم!  اصلا این اواخر هر وقت می رم اونجا یه میل عجیبی دارم که همه محصولاتش رو بخرم. اگر فردا من یک سبد گل گلی بستم به دوچرخه ام تعجب نکنین!!

پ. ن. این رفتار خیلی عادیه اینجا. دفعه پیش رفته بودم عینک فروشی ببینم میشه دسته عینکم رو تعمیر کرد. همین مدل عینک رو قبلا داشتم و تو ایران وقتی پلش ترک برداشت گفتن هیچ راهی نداره. اینجا خانم عینک فروش محترم با حوصله رفت همه تیکه ها رو یکی یکی آورد و امتحان کرد و آخرش گفت این قرمزه بهش می خوره فقط. اگر خوشت نمیاد که ولش کن. گفتم ایراد نداره و اون تیکه اصلا به چشم نمیاد. مراسم پیدا کردن و اینا ۴۵ دقیقه  طول کشید و آخرش خانم گفت کاری نکرده که پول بگیره.  یعنی وجدان کاری اینا منو دق داد!!





Saturday, 8 July 2017

لوتوس

لوتوس اولین آشنای من تو این خونه بود. از همون روزهای اول که دم پنچره می یومد. با هم دوست شدیم. بار اول رنگ خاکستری یکدستش چشمم رو گرفت. وقتی اولین بار تو حیاط دیدمش،  ناز کردنش شد عادت همیشگی مون. بعد از طوسی لوسی، پیشو،  جناب آقای گربه، لوس طوسی، آخرش با لوتوس کنار اومدیم.  روزی یکی دو بار همدیگه رو می بینیم و  گاهی شب ها لوتوس پشت پنچره دراز می کشه. اینجا بدون لوتوس غیرقابل تصوره. 



Tuesday, 18 April 2017

Lier!!


این روزها خیلی یاد این سکانس می افتم 

Buffy: Does it ever get easy? 
Giles: You mean life? 
Buffy: Yeah, does it get easy? 
Giles: What do you want me to say? 
Buffy: Lie to me. 
Giles: Yes. It's terribly simple. The good guys are always stalwart and true. The bad guys are easily distinguished by their pointy horns or black hats, and, uh, we always defeat them and save the day. No one ever dies and... everybody lives happily ever after. 
Buffy: Liar.



از تاریخ هیچ نیاموخته ایم

دوستی می گفت مخالفت من با بچه داشتن به دلیل بدبینی عمیقم به آدم ها و دنیاست. دنیا اونقدرها هم بد نیست. یادمه بهش گفتم که خوشحالم که همه مثل من نیستند و امیدوارم که گذر زمان ثابت کنه که اشتباه می کنم. این که روزها که نشسته ام و از دور دنیایی رو نظاره می کنم که شبیه دیستوپیاهای رمان هاییه که خوندم، دنیایی که دگرستیزی و خصومت و دشمنی توش بیداد می کنه و هر روز کم و بیش یاد جنگ جهانی دوم می افتم  و دیوانگانی  که به دنیا حکومت می کنند  باعث می شن که با وحشت به آینده و جنگ جهانی سوم فکر کنم، خیلی به بچه های اطرافم فکر می کنم. به اینکه چه روزگاری خواهند داشت. آیا درگیر جنگ خواهند شد؟ یاد بچگی خودم می افتم که با اینکه در منطقه جنگی زندگی نمی کردم، آثار جنگ رو همه جا می دیدم. و بعد از جنگ و فروپاشی اقتصادی و اخلاقی جامعه ای که بالاخره فراری ام داد. به شاگردهام نگاه می کنم و فکر می کنم اینهمه تلاش ما برای اینکه نسل عاقل تری بار بیاریم به چه دردی خورده پس؟ این همه بیگانه ستیزی و خشم از کجا میاد؟ آیا وحشیگری ذاتیه و با روی دی ان ای کدگذاری می شه؟  این روزها خسته ام از اخبار و چرندیاتی که سیاستمدارهای ایران، ترکیه، انگلیس، آمریکا و فرانسه  می شنوم. از کی بستن مرزها روی  مهاجرانی که دنبال سرپناه اند، ارزش شد؟ واقعا دوباره داریم از به تفکر پوسیده ای که زن ها رو جنس دوم به حساب میاره بر می گردیم؟ چرا مردم رای دادند که رییس جمهورشون رو تبدیل به دیکتاتور کنن؟ کی به این فکر افتاد که جان بعضی ها از بقیه ارزشمندتره؟ پس این همه پیشرفت و تمدن کجا رفت؟ این روزها لبریز از سوال اند انقدر که گاهی وزن فیزیکی شون رو هم احساس می کنم. 



Saturday, 8 April 2017

Our Austrian Shakespeare

اول
خوشبختی یعنی اینکه با بچه های سال ششم لندن باشی و آبت باهاشون تو جوب نره و همه شاگردهای فارغ التحصیل لندن نشین تو تعطیلات باشن و ای میل تو باز کنی و ببینی که جواب ای میل دیشبت که ساعت دوازده و خرده ای نصفه شب به مارتین زدی اومده. در جواب "ما فردا لندنیم. فکر کنم تعطیلات باشی، اما اگر  بدتر از من هیچ جا نرفتی و تو کتابخونه ای، بیا ببینمت! تو هنوز یه قهوه به من بدهکاری پسر جان!"  نوشته بگو کجا؟


 وسط نشنال تیاتر داشتم بچه ها رو می شمرم که یکی زد  شونه ام. برگشتم و مارتین که بیست سانت هم بلندتر شده بدون خجالت پرید بغلم! پرسید شب دوازدهم کدومه؟ خندیدم که شِیکی! نمایش توئه! از من می پرسی؟ کم نمیاره که من که چهارصد ساله چیزی ننوشتم! می گم وایستا زیر لوگوی شب دوازدهم و یک عکس ازش می گیرم و می فرستم برای همکار نابغه که به اندازه من و شاید هم کمی بیشتر، دوستش داره. می نویسم شکسپیر ما در نشنال تیاتر و یک 
awwwwwww!
طولانی جواب می گیرم

دوم
می گه یه چیزی برات آوردم. یه چیزی که باعث شد نتایج امتحاناتم خوب بشه (جونور نود و یک درصد نمره کامل آورد و تو شهر اول شد!! همه امتحان های شفاهی اش رو کامل گرفت!) می گم اگر بحث  منسفیلد پارکه، من یکی اضافه داشتم! می گه نه. یه چیز دیگه!! می گم دستبندها؟ تمرین امتحان شفاهی ها؟ می گه نه!  بعد پاکنی که پارسال بهش دادم رو بهم می ده و می گه یادته سر امتحان قاطی کردم و داشتم از استرس سکته می کردم.  یادم میاد که سر امتحان زیست شون بودم و مارتین تازه از یک مریضی سخت برگشته بود. کلی وزن کم کرده بود. یک دفه هول کرد که 
Where are my pens?
اما انقدر آشفته گفت که ارلا جواب داد
You are wearing them! You are wearing pants!
و همه خندیدن حتی مارتین.
 می گه یادته اومدی و محکم بهم گفتی بشین. من جامدادی ام  همراهمه. پاکن منو بگیر. بنویس. پاکن کنم رو می ده دستم. تمیزش کرده. یکسال نگرش داشته. اگر بگم بغض نکردم، دروغ گفتم.

سوم 
از آقای مسوول می پرسم کیسه هام رو باید بدم به
 cloak room?  
بله تو  تاترها و کتابخونه های انگلیس هنوز جامه دار خانه) دارن!!)  آقا می گه نه. اگر بدی به جنتلمن بغل دستی، لازم نیست!! می گم شاگرد سابق!! کیف منو بگیر!!  می گه اصلا من برا همین اومدم

چهارم
وسط نمایش می گه چقدر دلم برا این متن ها تنگ شده بود!! از هفته ای هفت ساعت ادبیات رسیدم به صفر!! می گم خونه ات کجا است؟ خنده اش می گیره که  همون جایی که میس پریزم، جان وردیگ رو گم کرد!! ( یه ای میل  برام زده بود که هروقت از ایستگاه ویکتوریا رد می شم، یاد اهمیت ارنست بودن می کنم.)  نمایش که تموم می شه می گه باید بخونمش و من دلم برای پارسال و اون کلاس معرکه دیوانه که همه تراژدی ها و چند تا از کمدی های شکسپیر رو با من خوندن و تازه می گفتن یکی رو جا انداختیم، تنگ تر می شه.

پنجم 
با ما تا دم اتوبوس میاد. تو راه برام می گه که یه شاخه حقوق بین الملل رو پیدا کرده که به اتحادیه اروپا وصلش می کنه و حالا که انگلیس داره از اتحادیه جدا می شه، باید وکیل هایی باشن که بتونن از حقوق و ارزش های اروپایی دفاع کنن و اون وسط ها خیلی عادی اضافه می کنه من بدون اتحادیه اروپا اینجا نبودم و یادم میاره که دو سال تمام تو دوره دبیرستان تو یک کشور بیگانه تنها زندگی کرد که بتونه تو یه دبیرستان انگلیسی زبان درس بخونه و وارد یک دانشگاه انگلیسی یا آمریکایی بشه. اراده اش عجیب تحسین برانگیزه این بچه! می گه پس فردا کی می رید؟ می گم اگر بشه صبحش می ریم کتابخونه ملی ، بعد می ریم سوار قطار می شیم. می گه همون طرف هام. بهم تکست بزن. می گم باشه. اما نمی خواد بیای. می گه حالا تو تکست بزن. من هنوز یه قهوه بهت بدهکارم.

ششم
صبح روز برگشت، بهش خبر می دم که برنامه مون عوض شده و داریم می ریم پریم رز هیل. شاید اصلا به کتابخونه نرسیم. اما اگر رفتیم خبرش می کنم. ساعت دوازده و نیم، همکار می گه نیم ساعت وقت داریم. می ری  کتابخونه. می گم آره و چند تا بچه همراهم میان. اون وسط ها به مارتین تکست می زنم که من تو کتابخونه ام اما تا تو بیای ما باید بریم. به قهوه نمی رسیم. می گه یو سی ال ام و میام و یه ربع بعد سر و کله اش پیدا می شه. باهامون میاد تو ایستگاه و با همه خداحافظی می کنه. وقت رفتن می گه شب دوازدهم رو می خونم. می گم سینگ استریت یادت نره. می گه نه، می بینمش. قول!

هفتم
همکار که اصلا باهاش کلاس نداشته، پشت سرش می گه چقدر این بچه دوست داشتنی بود. آدم نمی خواد باهاش خداحافظی کنه.

و چرا همه اینا یادم افتاده؟
امروز بهم تکست زده که 
movie night!
و عکسی از کامپیوترش که داره سینگ استریت رو پخش می کنه، فرستاده. کنار کامپیوتر، زیر انبوه کتاب ها می شه شب دوازدهم رو تشخیص داد.









Friday, 24 February 2017

Be careful what you wish for...

داشتم فکر می کردم باید آشپزخونه رو درست و حسابی تمیز کنم. همون روز گاز خراب شد. فکر کردم تا تعمیرکار بفرستن یه هفته طول می کشه، وقت دارم تمیز کنم. آقای تعمیرکار زنگ زد که امروز میام!! بعد من نه تنها آشپزخونه که همه جای خونه رو تمیز کردم!! اصولا یادم باشه دفه بعد واژه های آرزوهام رو درست انتخاب کنم!


Thursday, 16 February 2017

لیدی فورتونای غریب


داشتم برنامه سال ششمی ها رو به روز می کردم، رسیدم به هفته سوم ژوئن  و یادم افتاد که سفریم. نه به اینکه من سال ها موقعیت رفتن به انگلیس رو به روش های متفاوتی از دست می دادم، نه به اینکه این بار سومیه که در یک سال گذشته برمی گردم لندن و خنده دار تر از اون، الان من رابط مدرسه و تاتر ملی ام!!  الان تاتر ملی هی منو می طلبه!!!

پ. ن. لیدی فورتونا، بانوی سرنوشت سازه که با چرخوندن   چرخ سرنوشت می تونه به چشم به هم زدنی، تقدیر رو تغییر بده! البته  سرنوشت دایره وار، بالا و پایین می ره و بدشانسی و خوش شانسی به تناوب در سرنوشت آدم پیدا می شن!!





Sunday, 12 February 2017

When shall I move to another continent?

از وقتی برگه های ملاقات اولیا مربیان رو دادن، فلیکس رو اذیت کردیم که کوچکترین عملی رو به مامانت می گیم. فلیکس عادت داره که شوخی شوخی متلک بندازه و با این اخلاقش گاهی رو نرو همکلاسی ها یا معلم مربوطه پاتیناژ می ره. یکی از شوخی هاش با من و کلاسی که پر از دختره اینه که فلان کار یا بهمان تحقیق از زن ها بر نمیاد. بعد که جیغ همه هوا می ره، زیرزیرکی می خنده. خلاصه که این چندوقت تا دهانش رو باز کرد همه مون گفتیم مامانت کی میاد؟  اصلا هفته پیش من شوخی شوخی به دخترها گفتم یه لیست از همه حرف های برخورنده اش بنویسید که من به مامانش بگم. فلیکس که سعی می کرد اصلا به روی خودش نیاره که وحشتناک از مامانش حساب می بره (فلیکس و برادرهاش از معدود بچه هایی اند که هم فامیلی مادر رو دارند و هم پدر)، برگشته می گه اصلا مساله نیست فقط بگید من کی به استرالیا فرار کنم؟ بعد خیلی مظلوم خطاب به جمع می گه دلتون برام تنگ می شه!!!  من نباشم سر کی داد می زنین
Don't be a jerk!!!