من سال دیگه دو تا کلاس لاتین خواهم داشت. ۵ سال پیش لاتین خواندن فقط یک فعالیت لذت بخش بود! هرچقدر ابیگیل گفت من می خوام یه معلم لاتین دیگه تربیت کنم، من خندیدم که عمرا!هنوز اطلاعات تاریخی و آشنایی با متن های کلاسیک ام انقدر نیست که با اعتماد به نفس برم سر کلاس. ولی تجربه امسال انقدر لذت بخش بوده که کلاس دوم رو قبول کنم. خواندن مسخ و ادیسه و انه اید (چه جوری می نویسنش؟) همیشه از اون آرزوهایی بوده که فکر نمی کردم محقق بشه. فقط اگر کسی رو پیدا کنم که سانسکریت درس بده.....
Showing posts with label Geeks and Freaks. Show all posts
Showing posts with label Geeks and Freaks. Show all posts
Friday, 31 May 2019
Tuesday, 18 April 2017
Anne's House of Dreams
می گه پس اگر تو یه روز عاشق بشی باید این جوری باشه. می گم خیلی واضح بود؟ می گه تو نگاه اول رو که انداختی معلوم بود که تصمیمت رو گرفتی. حتی قبل از اینکه درست و حسابی ساختمان رو بگردی. حالا چشمات که تمام راه برق می زد، بماند. راست می گه از کنار یک دریاچه رویایی رد شدیم، به یک کوچه سبز رسیدیم. هرچی جلوتر رفتیم سبزی و زیبایی بیشتر شد انقدر که چشم رو می زد. وقتی وارد آپارتمان شدیم دیدیم که از همه طرف دورش سبزه. انگار همون کلبه پری های جنگل اما مدرنش! چند روز بعد که تنها برمی گشتم یاد ان افتادم در خونه رویاها و وقتی از کنار دریاچه رد می شدم ناخودآگاه زمزمه کردم
The lake of shining waters
Lier!!
این روزها خیلی یاد این سکانس می افتم
Buffy: Does it ever get easy?
Giles: You mean life?
Buffy: Yeah, does it get easy?
Giles: What do you want me to say?
Buffy: Lie to me.
Giles: Yes. It's terribly simple. The good guys are always stalwart and true. The bad guys are easily distinguished by their pointy horns or black hats, and, uh, we always defeat them and save the day. No one ever dies and... everybody lives happily ever after.
Buffy: Liar.
Labels:
Geeks and Freaks,
Me,
Myself and I,
Nerds,
quotes,
Trivialities,
TV series
Wednesday, 22 February 2017
به یک بستنی چکه کن جهت دیدن فیلم های چرند نیازمندیم!!
داشتم رو یوتیوب نقدهای فیلم جدید آقای خاکستری رو می دیدم (از آدمی که ویدیوهای پاپ رو نمی بینه ولی آهنگ های هجوشون رو از حفظه، چه انتظاری دارید؟) و دوستان مجازی که فیلم رو دیده بودند و از چرندی اش از خنده غش کرده بودن و سینما رو به هم ریخته بودن. دلم برای روزهایی که این کار، حرفه اصلی من و بستنی چکه کن محسوب می شد، تنگ شد. فیلم چرند دیدن و تا حد انفجار خندیدن!! چند بار سینما رو به هم ریخته باشیم یا از طرفداران غیرتی آقای کیمیایی ناسزا دریافت کرده باشیم، خوبه؟ با همه اینا برای چرندیات حدی هم قایل بودیم. مثلا آخرش هم توتیا (نخیر!! اینجوری نوشته می شه!!) رو ندیدیم یا یکی دو بار فیلم های آقای گلزار در همون ۵ دقیقه اول انقدر به شعورمون توهین کردن که عطاشون رو به لقاشون بخشیدیم!!) دیدن سینما دوستانی که همون طور که ما تکرار می کردیم قاتل در نمی زند چون خودش کلید دارد و ریسه می رفتیم، ادای آقای خاکستری رو در میارن که یک بار کاری که بهت می گن رو انجام بده و غش می کن، لذت بخشه. تازه دارم می فهمم که علاقه من به
Honest Trailers
و گروه سازنده اش که سلیقه فیلمی شون بسیار با من متفاوته از کجا میاد. این ورا خیلی کم اتفاق می افته که فیلم انقدر چرند باشه که بشه بهش خندید. حتی فیلم های تجاری هم خوش ساخت و حداقل سرگرم کننده اند. برای چرند دیدن و خندیدن باید به سوپ اپراها و ریالتی شوها پناه برد و این برنامه ها پایین خط مرزی من برای چرندیات اند. به هر حال، این روزها ویدیوهای نقد آقای خاکستری انقدر بامزه اند که من گاهی یک ویدیو رو چند بار می بینم و با گروهی دوست مجازی به فیلمی که ندیده ام می خندم!!
پ. ن. بی ربط. اگر مثل من یکی از دغدغه های زندگی تون (خودتون چشم هاتون بچرخونین لطفا!!) این بوده که ریسه رفتن ریشه اش چیه؟ و چرا هیچ واژه ای شبیه اش نیست، واژه لاتینه و به معنای خندیدن!! از اون لحظاتی لامپ بالاسری لاتین خوندن که ناگهان یک رابطه رو کشف می کنی و تا آخر روز یه چوب لباسی تو دهنت گیر می کنه!!
Friday, 27 January 2017
Out and proud!!
قبل از شورای کلاس نشستیم تو دفتر و داریم چرند می گیم!! انقدر طیف حرفها متفاوته که گاهی مجبور می شیم به عقب برگردیم و ببینیم چی شد که اینجوری شد. من و همکار آمریکایی درباره شرلاک حرف می زنیم و اینکه گوشه اینجای سریال با کلمه اونجای داستان فرق می کنه. بقیه حرف مرتیکه رو می زنن و چرندیاتی که تو این چند روز گفته!!همکار کانادایی و همکار مکزیکی کمی تا قسمتی همکار آمریکایی رو دلداری می دن که باید این چهار سال رو تحمل کرد و دید چی پیش میاد. شاید تا قبل از اینکه بمب اتمی رو دنیا منفجر کنه، استیضاحش کردن. و اصلا پاشیم بریم کار کنیم تا جلسه شروع شه. کلی برگه داریم. ولی خسته ایم. اصلا پاشین بریم کافی شاپ. چه می شه کرد تو یک ساعت؟ من در کمال گوگولیت، جواب می دم میشه لاتین خوند. همکار آمریکایی گل از گلش می شکفه که آره. اصلا من کلاس تو رو کنسل کردم امروز!! پاشو بریم!! همکار مکزیکی جیغش درمیاد که شما دو تا هم!! پاشین بریم کافه! من خنده ام می گیره که آیا ندیدی ما همین دو دقیقه پیش داشتیم می گفتیم کلمه پنجم از سطر سوم مشکل نهایی تو سریال حذف شده؟ و همکار آمریکایی می گه شما ما رو می شناسین!!
We are nerds! Out and proud!
جمله بامزه ایه! فکر می کنم که نرد بودن هم کمی مثل همجنس گرا بودنه!! تفاوتت با دیگران رو برجسته می کنه. باعث می شه مجبور شی، همراهانت رو با دقت انتخاب کنی و دیگران، هر چقدر هم تحسینت کنن، معمولا با نرد بودن تعریفت می کنن!! ابیگیل حق داره!! ما با کمال افتخار اعلام می کنیم که نرد هستیم!!
Where everybody looks like me ....
روزهایی هست که عاشق فرانسه می شم. روزهایی مثل همین دیروز. پنجشنبه های امسال فرسایشی اند. من هشت ساعت بدون وقفه تمام کلاس های هفته ام رو دارم و بعضی هاشون رو دوبار!! تغییر از ۱۸ ساله ها به ۱۲ ساله به ۱۴ ساله ها به ۱۲ ساله ها به ۱۱ ساله و در نهایت به ۱۷ ساله ها، هر پنجشنبه من رو تا لب مرز های جنون می بره!! کم پیش میاد دو سه تا درام اشک آلود پیش نیاد و من تا آخر روز سر دو سه نفر داد نزنم! (اگر دلتون بچه خواست، می تونین مجانی یه پنجشنبه من رو تجربه کنید!!) خلاصه اینکه من ساعت ۶ پنجشنبه ها به یک زامبی تبدیل می شم و رسما تا جمعه صبح از کار می افتم. این هفته اما می خواستم به خودم ثابت کنم که یه کاری ازم برمیاد و با پررویی از هفته پیش بلیت رزرو کرده بودم برای مظنونین همیشگی. منطق ام هم این بود که اگر نتونستم برم، دلم نمی سوزه. (البته می سوخت چون هیچوقت این فیلم رو رو پرده ندیده بودم. اما خب دیده بودمش!) بعد با پررویی رفتم سینما. تو یک چشم به هم زدن، سینما پر شد!! جا کم اومد. من که معمولا دو طرفم سیم خاردار می کشم، مجبور شدم کوتاه بیام و وسایلم رو بگذارم رو پام!! از همه طرف، همه داشتن درباره کایزر سوزه حرف می زدن! (خوب بود فیلم رو دیده بودم!! وگرنه دیگه دیدن نداشت!!) و وقتی فیلم تموم شد، یه سالن دست زد!! برای یک فیلم بیست و سه ساله که کمی هم قدیمی شده!! بار اول نیست. من اینک آخر زمان، شکارچی گوزن، زندگی براین و خیلی فیلم های دیگه رو تو همین شرایط دیدم. تماشاچی هایی که معلومه خوره فیلم اند ولی باز میان و یکبار دیگه با ذوق فیلم رو تو سینما می بینن! نمی دونین چقدر حس خوبیه!! برای همین فیلم به یکی از دوستان ایرانی که فیلم رو دیده بود ولی می گفت چیزی یادش نمیاد گفتم بیا، جواب داد تو چقدر حوصله داری؟ مگه یه فیلم رو چندبار می بینن؟ یادم افتاد که مدت هاست کسی به خاطر عشق سینما و تاتر بودن ملامتم نکرده و نگفته این چیزها جدی نیست! که من چقدر الکی پول کتاب می دم و دیگه جایی تو کتابخونه نیست! تو این روزها، فرانسه رو دوست دارم. روزهایی که مردم اینجا شبیه من اند.
Labels:
Geeks and Freaks,
Me,
Myself and I,
Nerds,
Trivialities
Thursday, 29 December 2016
یکی ۲۰۱۶ روز از برق بکشه!!!
دبی رنولدز، مادر کری فیشر، کتی آواز در باران یک روز بعد از دخترش فوت شد. من از صبح زمزمه می کنم
Good mornin.
Good mornin.
We've talked the whole night through.
Good mornin.
Good mornin. to you!
انگار این سال لعنتی می خواد به همه بفهمونه که دنیا دیگه جای آدم های دوست داشتنی نیست....
پ. ن. لطفا یکی بتی وایت رو تو
bubble wrap
بپیچه تا ۲۰۱۶ تموم شه!!
پ. ن. ۲ این یعنی بیلی لرد، مادر و مادربزرگش رو به فاصله یک روز از دست داد!
Wednesday, 28 December 2016
No words!
همکار آمریکایی برام نوشته مرگ کری فیشر آمریکا رو دم سال نویی عزادار کرده! براش نوشتم می دونم و امروز هم یک عروسک گردان ایرانی فوت شده. فکر می کنم چطور میشه براش از تاثیر کلاه قرمزی گفت و می نویسم جیم هنسن ایران! برام می نویسه پس باید تو ایران عزای عمومی باشه الان!! لبخند زورکی می زنم و سکوت می کنم!
Tuesday, 27 December 2016
بدرود شاهزاده خانم! خدانگهدار ژنرال!
آدم هایی هستند که باید باشند. که هیچوقت آماده نیستی بشنوی رفته اند. عادت داری به بودنشون. پرینسس لیا یکی از این شخصیت ها بود. هرچقدر که با بیکینی طلایی اش شوخی کرده باشیم و به کل کل هاش رو با هان سولو خندیده باشیم، باز دوستش داشتیم. خود جنگ ستارگان بود. عاشق جنگجویی و کله شقی اش بودیم. پارسال که جنگ ستارگان جدید بعد از این همه سال اومد باز بهترین قسمتش لیا بود، جنگجوی کهنه کاری که ژنرال شده بود، برادرش ناپدید شده بود، شوهرش بعد از اینکه فرزندشون به تاریکی پیوسته بود، از استیصال با سفینه اش به دل کهکشان زده بود و پسرش علیه اش برخاسته بود. ولی هنوز لیا بود. پیر و باشکوه و ایستاده. وقتی کری فیشر کهنسال از سفینه پیاده شد، هریسن فورد کهنسال رو دید، نفسش گرفت ولی لبخند زد و گفت
Same jacket!
یک سینما دست زد و صدای خیلی ها می اومد که مشهورترین جمله های جنگ ستارگان رو تکرار می کردند
I love you!
I know!
چوباکا که دوید و بغلش کرد، همه ما بودیم. هنوز هم کری فیشر و هریسن فورد با کل کل هاشون تماشاچی ها رو مسحور می کردند. وقتی بعد از کل کل های همیشکی هان، لیا رو به آرامی در آغوش گرفت، یکی از بهترین و لطیف ترین صحنه های فیلمه. هنوز وقتی فورد می میره و فیشر مرگش رو حس می کنه و پاهاش سست می شه، زیباست و ری که بعد از مرگ هان در آغوش لیا به هق هق می افته، همه ما بودیم. ولی لیا هنوز ایستاده بود. هنوز پابرجا بود.
کری فیشر واقعی هم دست کمی نداشت، کمتر آدمی می تونه با بیماری روانی و اعتیاد اون جور بجنگه و تبدیل بشه به نماد مبارزه. انقدر صریح بود که خودش رو هم نقد کنه و اعتراف کنه که اشتباه کرده و انقدر انصاف داشت که بگه آدمی که شبانه روز با بیماری روانی می جنگه باید به خودش افتخار کنه، نه اینکه شرمنده باشه! عادت کرده بودیم که به حرف های بی پروای بامزه کری!! وقتی خبر سکته اش اومد همه به شوخی و جدی تکرار می کردند
May the force be with her!
و هیچکس فکر نمی کرد که نباشه برای اکران فیلم بعد. فیلم هشتم تموم شده و تصویر لیا بدون هان سولو و با دونستن اینکه کری فیشر هم دیگه نیست چقدر غم انگیز خواهد بود. شاید تصویر کری فیشر و بیکینی طلایی اش تو حافظه جمعی موندگارتر باشه، اما لیا ژنرال ما بود و جاش چقدر خالی خواهد موند.
چرا ۲۰۱۶ تموم نمیشه؟
Monday, 26 December 2016
Upstart Crow
اگر نوشته های بن التون رو دوست دارید یا از طرفدارهای بلک ادر اید یا اصلا اگر می خواید یه سیت کام عجیب که نقش اولش شکسپیره رو ببینید. سریال رو ببینید. هنوز داره شکل می گیره. اما من قسمت آخر داشتم بلند بلند می خندیدم!! به شدت کریستوفر مارلو و ان هتووی رو دوست دارم!!! Saturday, 19 November 2016
Sweet torture!
دارم نق می زنم که وقت ندارم. هفت هشت تا درس عقبم. تمرین ها رو انجام ندادم و ضربه آخر اینکه شاید بهتر باشه یه مدت کلاس نیام! ابیگیل اما اصلا گوشش بدهکار نیست و می گه که دارم بهانه میارم و کلا وضعم از بچه ها بهتره و بیخود کردم که فکر می کنم نمی کشم. می ریم سر کلاس و رسیدیم به عروض و من فکر می کنم که هنوز با وزن ها مشکل دارم چه تو فارسی و چه تو انگلیسی که ابیگل شروع می کنه به تقطیع یکی از غزل های شکسپیر و من دوباره به اندازه نوزده سالگی ام عاشق می شم. غزل ها اولین متن هایی بودن که منو وادار کردن این رشته رو جدی بگیرم. غزل هایی که انقدر دوست داشتنی اند که باعث شدن من دوباره نمایشنامه ها رو بخونم و مجبور شم به نبوغ آقای شاعر ایمان بیارم. من که هیچی، بچه ها هم به هیجان اومدن!! فکر می کنم که محکومم!! از لاتین فراری نیست!! می دونم که تا تهش خواهم رفت!!
Epic!
با چشم های اندازه نعلبکی نگاهمون می کنه که میشه ترجمه کنین؟ گفتگوی مورد نظر رو مرور می کنم
I am a Bafista! Definitely a brown coat! But I've never been a hardcore marshmallow!
DuVe shipper or LoVe shipper?
Of course a LoVe shipper! Who in their right mind would ship DuVe? VePiz was much better!
Was it the navy uniform?
Way before that! Got me at the honeymoon suit! The uniform was a nice touch, but who could resist it? "tragedies, lives ruined, bloodshed!?" It was "epic"!
و هر دومون انگار دو تا توطئه گر همدست، لبخند می زنیم.
دوست سوم حق داره!! گفتگو کاملا نامفهموم بوده! به هم نگاه می کنیم و هیچ کدوممون حوصله نداریم توضیح بدیم که داشتیم درباره ورانیکا مارز حرف می زدیم و چرا نیروی دریایی و مارشملو و حماسی!
من می گم درباره جذابیت bad boys?
اون اضافه می کنه دزدان دریایی؟
پول، پورشه و پنت هاوس؟
مجلات زرد و شایعات بی پایه؟
دوباره دوست سوم رو گیج کردیم ولی دیگه از دستمون در رفته
کارآگاه های کنجکاو؟
مرگ های مشکوک؟
خیانت؟
قتل؟
دزدی هویت؟
خودکشی؟
رابطه های نافرجام؟
تجاوز؟
می پرسم انقدر سیاه بود؟ و یک دفعه برام روشن می شه که چرا تماشاگرها انقدر به آب و اتش زدن که فیلم آخر ساخته بشه و شخصیت ها به پایان خوششون برسن. سریال انقدر مضمون های تلخ رو به شیرینی به خوردمون داده بود که اصلا یادم رفته بود که ورانیکا با تجاوز، قتل و نفرت پراکنی شروع می شه. یه دفه ته دلم خوشحال می شم که بازیگرها ده سال بعد و با کمک تماشاگرها بالاخره سریال کنسل شده مون رو تموم کردن و دستکم نشونمون دادن که بعضی ها هم با همه این ماجراها ممکنه بالاخره خوشبخت بشن.
دوست دوم انگار فکرمو می خونه و می گه
"What's a hundred and eighty days to us, Veronica? Our story is epic!"
دوست سوم که ازمون ناامید شده، می گه آه می کشه که
Nerds!
Tuesday, 19 July 2016
la liberté de s'exprimer یا Thank you! Robin! Thank you!
یکی از لذت های بزرگ دنیا اینه که بتونی فیلم های قدیمی رو رو پرده بزرگ ببینی. خدا خیر بده هر کی مسوول این برنامه هاست و اصولا فرق هم نمی گذارن!! یه ماه پالپ فیکشن پخش می کنن! یه ماه یک آمریکایی در پاریس که حق هیچ ژانری ضایع نشه!!! و امسال دقیقا روزی که مدرسه ها تموم شد به خاطر جشنواره آزادی خود بودن (اسمش همین بود واقعا!!) انجمن شاعران مرده رو پرده بود!! و من به عشق اینکه رابین ویلیامز رو تماشا کنم که ادای مارلون براندو در یک نقش شکسپیری رو در بیاره رفتم که برای هزارمین بار ببینمش و به همه هشدار دادم که این اواخر هر وقت تصویر رابین ویلیامز رو هرجا دیدم مثل کودکی که فهمیده بادکنک ها یه روزی می ترکن، گریه کردم!! و خدایا!! با اینکه یه جاهایی از فیلم سانتیمانتال هست و یک جاهایی زیادی اغراق شده است، هنوز یکی از دوست داشتنی ترین هاست!!! نمیشه ایتن هاوک رو فراموش کرد وقتی مجبور می شه بداهه شعر بگه!! یا وقتی می فهمه نیل خودکشی کرده!! یا رابرت شان لنرد وقتی لوازم تحریر تاد رو پرت می کنه تو حیاط و بهش میگه نگران نباش تولد سال دیگه یکی دیگه برات می گیرن!! و ناکس وقتی می گه
Damn it, Neil! The name's Nuwanda!!
فیلم ساخت ۸۹ هست! یعنی الان ۲۷ ساله است!!! من دستکم ۱۷ سال پیش دیدمش و هنوز یکی از محبوب ترین فیلم های زندگیمه!! حتی چهره شکسته لنرد در هاوس یا هاوک در پسرانگی هم نتونسته منو از جادوی اون نوجوانی ایده آلیستی بیرون بکشه!!! و البته رابین ویلیامز باز من رو به گریه انداخت!! نه
Oh Captain! My Captain
نبود!! چهره مهربونش بود وقتی نگاهشون می کنه و می گه متشکرم بچه ها!! متشکرم و با وقار از کلاس خارج می شه!!
پ. ن. ۱ مدت هاست که این شعر برای من درباره رابین ویلیامزه، نه لینکلن. متاسفم آقای ویتمن!
پ. ن. ۲ بعد از خودکشی ویلیامز یکی از ویدیوهایی که طرفداران براش ساختن با این صحنه تموم می شد و بعد فید می شد به
Thank you! Robin! Thank you!
Labels:
Cinema,
Geeks and Freaks,
literature,
Me,
Myself and I,
Nerds
Monday, 18 July 2016
Transit umbra, lux permanet!
تو از اون آدم هایی هستی که می خوان برادران کارامازوف رو بخونن می رن روسی یاد می گیرن! سوال نیست. اعلام می کنه.
خنده ام می گیره. یه روز که داشتم تو کتابخونه دنبال دن کیشوت می گشتم، شلدن کوپر خانواده برداشت اسپانیایی اش رو داد دستم و من هم ریلکس که دایی جان کتاب رو پیدا فرمودن رفتم جای اختصاصی ام که بخونمش و دیدم ای دل غافل!! کتاب به زبون اصلی هست. و وقتی رفتم که آقا جان! این رو اشتباه فرمودین، حضرت اقا فرمودن مثل مامانت تنبلی نکن که همه چیز رو انگلیسی می خوند!! برو زبونش رو یاد بگیر!!!! (یعنی من کشته منطقش بودم!! می خوای چک کنی که سانچو درباره شوالیه ها چی می گه تو فصل هفدهم برای کنفرانس هفته دیگه ات؟ برو سه سال اسپانیایی بخون. بعد ماشین زمان اختراع کن، برگرد. کتاب رو بخون برای کنفرانس! البته من هم با پررویی رفتم ترجمه فارسی اش رو تو کتابخونه مادربزرگ جان پیدا کردم و دایی جان سر به نشان تاسف تکوون دادن!!) می گم کمی!! و تو دلم می گم که اگر شازده کوچولو و غزل های اگزوپری رو ندیده بگیریم که من هفته اولی که فرانسه رو شروع کردم رفتم سراغشون و دیکنز ها و فیتزجرالدها و فالکنرها و جویس ها که من شیش بار به این زبون خوندمشون، شیش بار به اون زبون و همه اونهایی که صرفا ترجمه شون رو می خونم که غر بزنم چقدر بده!!!!
همکار نابغه جان در کمال نامردی (خب زنه!) برمی داره شعر هوریس می گذاره جلوی من که بخوان! حالا بیا ثابت کن که خواندن نمی توانم!! با هزار بدبختی و کمک همکار نابغه با هم شعر رو تموم می کنیم و من در جا عاشقش می شم. چند روز پیش می گه تو تنها شاگردی هستی که متن درس رو حفظه!! نمی دونه از وقتی اون بلا رو سر من آورده و رسیدیم به داستان های اسطوره ای یونان که من به اندازه خود شاهنامه عاشقشونم چند بار من این درس های ساده شده رو از اول خوندم و حال کردم که دارم به زبون اصلی می خونم و واییییییی!! پرایم!! وایییییی!!! آشیل!!! واییییی سایکی!!!! واییییی دایدو!!! واییییی پاریس!!! امروز برای نونصدمین بار مرگ هکتور رو خوندم و تو دلم یاد شلدن کوپر خانواده کردم که انگار ژن هاش بدجوری حلالزادگی من رو اثبات می کنه !!
پ. ن. ۱ من هنوز برادران کارامازوف رو به روسی نخوندم!! جهت اطلاع عرض شد!! البته اگر یه روز روسی یاد گرفتم احتمالا با مرشد و مارگریتا شروع می کنم!
پ. ن .۲ سایه می گذرد، نور می ماند!
همکار نابغه جان در کمال نامردی (خب زنه!) برمی داره شعر هوریس می گذاره جلوی من که بخوان! حالا بیا ثابت کن که خواندن نمی توانم!! با هزار بدبختی و کمک همکار نابغه با هم شعر رو تموم می کنیم و من در جا عاشقش می شم. چند روز پیش می گه تو تنها شاگردی هستی که متن درس رو حفظه!! نمی دونه از وقتی اون بلا رو سر من آورده و رسیدیم به داستان های اسطوره ای یونان که من به اندازه خود شاهنامه عاشقشونم چند بار من این درس های ساده شده رو از اول خوندم و حال کردم که دارم به زبون اصلی می خونم و واییییییی!! پرایم!! وایییییی!!! آشیل!!! واییییی سایکی!!!! واییییی دایدو!!! واییییی پاریس!!! امروز برای نونصدمین بار مرگ هکتور رو خوندم و تو دلم یاد شلدن کوپر خانواده کردم که انگار ژن هاش بدجوری حلالزادگی من رو اثبات می کنه !!
پ. ن. ۱ من هنوز برادران کارامازوف رو به روسی نخوندم!! جهت اطلاع عرض شد!! البته اگر یه روز روسی یاد گرفتم احتمالا با مرشد و مارگریتا شروع می کنم!
پ. ن .۲ سایه می گذرد، نور می ماند!
Labels:
Geeks and Freaks,
Me,
Myself and I,
Nerds
Tuesday, 12 July 2016
گتسبی بزرگ!! خیلی بزرگ!!
تجربه نشون داده که آدم تحت هر شرایطی گتسبی بزرگ رو بخونه، دوباره از اول عاشقش می شه!! هر بار یه جور جدید!! حتی اگر مجبور شده باشه بخوندتش!!
Tuesday, 5 July 2016
Oh William, My William!
چند وقت پیش با وحشت متوجه شدم که شکسپیر زیادی باقی نمونده!! تقریبا همه رو دیدم و دستکم هفتاد درصدش رو خوندم. خیلی ها رو هم دو بار سه بار نونصد بار خوندم. سی و هفت تا نمایش که بیشتر نیست. اما عمق فاجعه امروز بود که نشسته بودم وسط یه فست فوود و داشتم شب دوازدهم رو می خوندم. پرده اول که تموم شد، وسایلم رو جمع کردم و تازه فهمیدم تمام این مدت از بلندگوی بالای سرم با صدای وحشتناک، رپ فرانسوی پخش می شده!! من همونم که تو هجده سالگی با پررویی می گفتم من نمی فهمم شکسپیر چرا انقدر مشهوره!! نمایش هاش آش دهن سوزی نیستن!! یعنی آدم می تونه تا این حد عوض بشه!!
پ. ن. عنوان با کمی دستکاری از والت ویتمن هست!
Tuesday, 9 February 2016
زنگ بزن به گلوب!!
باورتون میشه من امروز صبح زنگ زدم به گیشه گلوب؟ همون جایی که شکسپیر کار می کرد؟ باورتون شد؟ چه عالی!!من هنوز خودم باورم نمی شه!!
پ. ن. عنوان جمله استیوه که وقتی من گفتم سایت رزرو نمی کنه چنان با قاطعیت گفت زنگ بزن به گلوب که من در جا تلفن رو برداشتم و زنگ زدم!!
Wednesday, 6 January 2016
پند نامه بفرست، موبد!! اما اندکی نان نیز به آن بیفزای!! ما مردمان از پند سیر آمده ایم و بر نان گرسنه ایم.
نمی دونید چقدر خوشحال شدم که دیدم بعضی فقط بعضی از نمایش های بهرام بیضایی آن لاینه!! مدت هاست تو سایت های اینوری با کلکسیون محدود کتاب های فارسی شون دنبال شون می گردم. دلم برای زبان زیبای نمایش ها و آدم ها واقعی شون خیلی تنگ شده. انقدر که دیشب وقتی یک فایل پی دی اف رو باز کردم و دیدم واقعا خود نمایشه، نشستم مثل یک بستنی چکه کن!! گریه کردم!! الان اصلا با رفتارهای ناهنجار و مخالف کپی رایت کاری ندارم!! اون مال جاهاییه که کتاب رو می شه پیدا کرد و حقوق نویسنده رو پرداخت کرد. کتاب های بیضایی حیف اند که بی خواننده بمونند!! خلاصه اگر کسی نسخه دیجیتال پرده خانه، سیاوش خوانی یا زن پشت پرده نیی رو داره و برا من بفرسته یا اگر می دونه کجای دنیا یا اینترنت می شه این نمایش ها رو خرید، من رو به آسمون نهم خواهد فرستاد!!
پ. ن.عنوان از مرگ یزدگرد
Saturday, 2 January 2016
موآ ها ها ها (خنده بدجنسی!!)
وقتی یک روز بعد از پخش قسمت ویژه شرلاک از استاد جون ای میل فن دامی می گیرید. می تونید به خودتون افتخار کنید که آلوده اش کردید!! تا حدی که بر قانون مداری فرانسوی اش غلبه کرده و سریال رو استغفرالله آن لاین دیده!!!!
Thursday, 24 December 2015
از نشانه های پیر شدن و بلوغ عقلی!!
روزگاری (در کمال شرمندگی!!) می گفتم من نمی فهمم چرا ادبیات انگلیسی دست از سر شکسپیر بر نمی داره؟ این همه نمایش نامه نویس محشر!!! این روزا وقتی کسی می خواد به من کادو بده و هیچی به نظرش نمی رسه حتما به ویلیام خان سری می زنه!!!
Subscribe to:
Posts (Atom)







