Showing posts with label Lovely Monsters. Show all posts
Showing posts with label Lovely Monsters. Show all posts

Saturday, 25 May 2019

این روزها که می گذرد، شادم..

شاگرد سابق برگشته مدرسه که خبر بده  تو کمپانی بین المللی فلان کار پیدا کرده.
شاگرد سابق و آقای وکیل فعلی دو روز بعد از امتحاناتش به ما پیوست و خبر داد که به زودی فوق لیسانسش رو در امستردام شروع می کنه.  
شاگرد سابق پیغام داده که  از کمبریج  و حقوق سیاسی خوشش نیومده و  می خواد در رشته ادبیات و در یک دانشگاه دیگه  ادامه تحصیل بده.
شاگرد سابق از دانشکده بازرگانی خارج شد و وکالت خانواده رو شروع کرد.  
شاگرد سابق از وکالت انصراف داد که مددکاری اجتماعی  رو ادامه بده.
شاگرد سابق این هفته برای کارگردانی تلویزیونی در نشنال تیاتر مصاحبه داره. نامه   درخواستش رو برای من فرستاده  که توش نوشته از اون موقعی که با معلمم نمایش ها رو می دیدم.. برای می نویسم که معلم رو فاکتور بگیره.

سیروس و شارلین و تیموتی  و امنوییل و  رنیا و الفی و ینیس و استفنوس تو ذهنم  میان. فکر می کنم ۴ سال دیگه کجا خواهند و بود 

پس نوشت. عنوان شعری است از قیصر امین پور

Monday, 24 December 2018

Face palm!

همکار در هنگام باغبانی یه چیزی پرونده تو چشمش و با چشم بند اومده سر کار. وقتی دارم در رو باز می کنم که بچه ها داخل بشن، تیموته میاد جلو و یواشکی  و با احتیاط کسی که کشف کرده کلارک کنت همون سوپر منه، می گه 
Miss P.! Miss K. is a pirate!!!
تا من باشم پیتر پن به برنامه کلاس هام اضافه نکنم.



Friday, 16 November 2018

دوستم!

داشتم می رفتم طرف دفتر که ربکا گفت دوستت اونجا نشسته. پرسیدم دوستم؟ و رفتم جلوتر و دیدم که فیلیپ نشسته در رفتر رییس. فیلیپ ۴ سال پیش شاگرد من بود. بعد برادر بزرگش شاگردم شد. اما هنوز فیلیپ یک چیز دیگه است. گاهی همدیگه رو می بینیم و جمله هایی که دوست داریم رو تکرار می کنیم. لازم نیست من بپرسم منظورش چیه وقتی رد می شه و می گه اکسلسیور!!  یا وقتی من می گم حوله ات همراته؟ و می خنده گه چهل و دو! از اون رابطه های 
Kindred Spirit 
ی ان شرلی ای داریم. هرچند بزرگ شده و قیافه اش الان بیشتر شبیه دانشجوهای فلسفه ایه که با مسایل هستی شناسی دست به گریبان اند تا پسرک دوست داشتنی ای که من ازش خاطرمه.
 خلاصه می رسم دم دفتر و می گم چی کار کردی ؟  رییس خواسته ات؟ می گه نه. با کدوم معلم کار داری؟ هیچکدوم. خب اینجا چه می کنی پسر جان؟ تو زنگ تفریح، دم دفتر مدیر از همه جا ساکت تره.  می خوام این فصل این کتاب رو تموم کنم. 
دلیل داره که فیلیپ هنوز دوستمه!

Tibi nomen Charline est!

بچه می پرسه به لاتین چطوری می گیم اسممون چیه؟
من یه خورده جا می خورم چون می دونم لاتین رو تو دپارتمان فرانسه یاد می گیره و معلمش حتما این یک قلم رو درس داده. می گم
Mihi nomen Charline est.
بچه سرخورده یه نگاهی به من می اندازه و می گه به فرانسه هم همین می شه. دفترش رو می گذاره تو کیفش و قبل از اینکه  من کلامم منعقد بشه که دختر جان! لاتین لاتینه! حالا معلم فرانسه ات درسش بده یا انگلیسی با قیافه ماتم زده ای از کلاس خارج می شه. یعنی این نونهالان موجوداتی هستند.... تحسین برانگیز!!!

Sunday, 3 June 2018

آق سیقوس!

وقتی فهمیدم که یه بچه دو رگه جهشی تو سال اولی ها هست که پدر و مادرش به هیچ صراطی مستقیم نشدن که بچه کلاس ها رو طبق معمول طی کنه و به خاطر اینکه ریاضی اش محشره به زور فرستادنش راهنمایی، آه از نهادم برآمد. کلی خدا خدا کردم که تو کلاس من نیفته و افتاد و من از همون روز اول عاشقش شدم. نه به خاطر قیافه جیگرش که انگار یه کارتونیست ژاپنی نقاشی اش کرده بلکه به خاطر اینکه انقدر با جدیت همه کار رو انجام می ده که در کمال موفقیت تمام کلاس رو هم از دبستان تا دبیرستان با خودش دشمن کرده! اگر همه چیز طبق روال پیش نره به من تذکر انضباطی می ده. هفته پیش که یکی از تمرین ها رو تصحیح نکرده بود، هر روز به من گوشزد کرد تا جایی که من به شوخی می گفتم سیروس منو می فرسته دفتر مدرسه اگر این تمرین تصحیح نشه. جاش در ردیف اول چسبیده به من و تخته است و مدل شلدن کوپر از جاش دفاع می کنه. در چشم به هم زدنی تمرین هاش رو انجام می ده و شروع می کنه به نظارت بر بچه های دیگه.  چند بار مجبور شدم در برابر بچه های دیگه که اعصابشون از نظم آقا سیروس خط خطی شده بود ازش دفاع کنم. اما برا من موجود دوست داشتنی بامزه ای که وقتی غایبه دلم براش تنگ می شه.   

از ماجراهای آق سیروس
یک   خواهر انا بیمارستانه. انا تو کلاس زد زیر گریه و فرداش من کاغذ اریگامی بردم سر کلاس که برای خواهر انا یک رشته لک لک درست کنیم. در کمال تعجب همه استقبال کردن و پونزده تا لک لک از کاغذ ها سر در آوردن. آخر کلاس سیروس که داشت می رفت بیرون مکث کرد. برگشت طرف من و گفت امروز وقت تلف کردیم. منتظر خطابه انضباطی اش بودم و تو ذهنم داشتم فکر می کردم که چطور موقعیت رو برگردونم به سمت یک لحظه آموزشی که عینک عظیمش رو سر داد عقب و با چشم ها سبزش زل زد به لک لک هایی که انا داشت می گذاشت تو کیفش و گفت اما دلیل خوبی داشتیم و بدون اینکه منتظر جواب من بشه رفت بیرون.

دو    متوجه شدم که وقتی تو درک متن ها گیر می کنه باید برم سراغ ریاضی. این چند وقته کلی گرامر رو با نظم ریاضی درس دادم. کلا نیم وجبی منو برگردونده به دوران اتحاد مزدوج و مربع و مکعب! خدا به خیر کنه.

سه.  این کلاس دو تا گروه شده. گروه دوم به فرماندهی استیو، همکار دوست داشتنی از زیر کار در رو، همین کلاس بغلی اند و همیشه در حال شادی  و خنده و فیلم دیدن. اما امتحان ها مون با همه.  به نوبت سوال می نویسیم  و خب از شکل امتحان معلومه که کی سوال ها رو نوشته. این امتحان آخری، شماره گذاری سوال ها دقیق نبود. آق سیروس فرمودند.
Has Mr. Penton written the questions again? 

چهار   در همون راستا،  تو یک امتحان دیگه استیو سوال ها رو از منبع ان لاین کتاب برداشته بود و واقعا انتظار نمی رفت که بچه ها  این منابع رو کشف کرده باشند. آق سیروس پریدند هوا و با شادی اعلام کردند که سوال ها از سایت نیو اینسپیرشن هست و ایشون برا تمرین حلشون کردن.  استیو که شوکه شده بود گفت اگر بچه انقدر فعال بوده که دنبال سوال گشته، حقشه که نمره کامل بگیره. 

پنجم   معمولا سر اینکه کی زودتر بره تو دعواشونه . ارمیس، انتون، الکسیا، ژوان و سیروس دسته در رو می چسبند که تا من در رو باز کردم بپرند تو. در مواقعی که آق سیروس  نفر اوله، چونه می زنه که من  اول برم تو. یعنی 
teacher's pet 
یه ها!

   ششم وقتی صدای ویدیو و ساز و آواز کلاس بغلی میاد، بچه های طفلکی من می پرسند نمیشه ما هم ویدیو ببینیم؟ در چنین مواقعی قبل از اینکه من جوابی بدم، سلوا، سیروس و انا درباره فواید درس خوندن و مضرات وقت تلف کردن بقیه رو ارشاد می کنند. کلا سیروس مشت نمونه خرواره، من کلا این کلاس گوگولی شمبزگمبلی رو خیلی دوست دارم

هفتم   روز آزاد سال هفتمی ها که باز در اقدامی هماهنگ، مدرسه رو به گند کشیدن، بچه های سال اولی از شدت هیجان رو پاشون بند نمی شدن. مدرسه رو هوا بود. بچه ها به هم آب می پاشیدن، می رقصیدن. آواز می خواندن و از ته دل جیغ می زدن. این همه هیجان تاثیر خودش رو گذاشت و سال اولی ها به شدت هایپر شده بودن.  با این حال وقتی هفتمی ها اومدن تو کلاس برای مراسم جیغ، من داشتم درس می دادم و اولی ها با وقار سال هفتمی ها رو نظاره کردند. قیافه سال هفتمی های طفلک تماشایی بود.  یکی شون به من گفت
What have you done to them? 
و آق سیروس فرمودند
We have class if you don't mind

خلاصه که این نخودچی ها واقعا بامزه اند و اق سیروس به عنوان نخودچی ترین نخودچی که به  جای پنجم دبستان، اول راهنماییه و رفتار بزرگسالانه اش به شدت با قیافه نیم وجبی اش در تضاده فعلا در صدر بانمک هاست.  فکر  کنم دلیل دیگه ای که دوستش دارم اینه که باعث شده من بفهم همه کسانی که تو اون سن با من لج بودن، چقدر حق داشتن!!!


   







Monday, 10 July 2017

در رویا یم بیدار می شوم ....

نمی دونم براش چی بنویسم. شاید بار اولی که دو کلمه حرف زدیم یک سال بعد از کلاسی که با هم داشتیم بود. من جای معلمشون رفته بودم سر کلاس و شعری که اون داده بود رو درس می دادم. وقتی داشتم تو کلاس می گشتم و کار گروهی بچه ها رو می دیدم، رسیدم بهش. چشماش هنوز یادمه وقتی گفت هیچ امیدی به گذروندن این کلاس نداره و از شعر هیچی نمی فهمه. معمولا هیچی برای گفتن نداره،  نشستم با هم شعر رو خوندیم. لوکا که کنارش نشسته بود اعتماد به نفس بیشتری داشت. وقتی شعر تموم شد گفتم می خوای هفته ای یک جلسه با هم کار کنیم؟ اعتراف می کنم که باید ساعت هام رو پر می کردم و انگیزه هایی غیر از کمک کردن به بچه تو سرم بود. اون هم لن که ورزشکار حرفه ایه و ازش انتظار استعداد ادبی نمی رفت. با تردید گفت باشه. جلسه اول و دوم رو با شعرهای ساده گذروندیم. کم کم از نمی فهمم رسید به پیدا کردن صنعت ها و به جای گیج شدم ها شروع کرد به سوال پرسیدن و جواب پیدا کردن.  قبل از امتحان ترم اول، درباره بقیه کتاب ها حرف زدیم. شب دوازدهم رو اصلا نخونده بود و من بدون هیچ امیدی که وادارش کنم متن رو بخونه براش توضیح دادم که چطوری می شه شکسپیر رو ساده خوند. بار اول تو امتحان ترم اول شگفت زده ام کرد که تو شعر نمره سوم کلاس رو گرفت. معلمش انقدر خوشحال شده بود که یک ای میل غرا براش فرستاد و اعتماد به نفس بچه یک شبه رسید به سقف.  دومین شگفتی سه چهار هفته بعد اومد که متن غیر ادبی که بهش داده بودم رو مثل یک استاد ادبیات تجزیه کرد و پرسید می شه برگردیم به شعر؟ و وقتی من گفتم شعر فقط یک سوم امتحانه گفت اما من تازه از شعر خوشم اومده و چند هفته بعد با هیجان برام تعریف کرد که گتسبی بزرگ رو شروع کرده و عاشق کتاب شده.  آخرهای سال که من دیگه ساعت اضافه نداشتم و اون هم دیگه نیازی به کمک نداشت، کلاس رو تعطیل کردیم. هفته پیش بهم ای میل زد که مدرسه ای؟ می شه ببینمت؟ نبودم ولی رفتم. گفت که امتحان شفاهی اش عالی بوده ولی تو کتبی وقت کم آورده انقدر مطلب برای نوشتن داشته و نمره خوبی نگرفته.  هنوز جز نیمه بالای کلاس بود. خنده ام گرفت. گفتم پسر جان! یادته می گفتی این درس رو می افتی؟  سه نمره از نمره های اون موقعت بالاتر گرفتی. گفت برای همین اینجام. یک بسته کادو داد دستم و گفت بدون تو نمی شد. گفتم من فقط چند تا شعر باهات خوندم. کار رو خودت کردی.  وقتی وارد دفتر شدم و ماجرا رو برای معلمش تعریف کردم، گفت که سوال امتحان شفاهی اش از گتسبی بوده و بچه انقدر با شوق درباره رمان حرف زده که ناخودآگاه نظر بازرس رو جلب کرده. پرسید می دونستی شب دوازدهم رو برا امتحان خونده بود؟  چطوری وادارش کردی که نمایش بخونه؟
میام خونه و در حالی که دارم با دوست سفید حرف می زنم، کادوش رو باز می کنم. یکی اش چای هلو هست و دومی باید دفتر یادداشت باشه. بازش می کنم و جیغم پرده گوش دوست پشت تلفن رو می ترکونه!! گتسبی بزرگ!! نسخه جیبی گتسبی بزرگ!!!
نمی دونم براش چی بنوسیم. یاد کلاس هامون می افتم. یاد عادتش که وقتی یک شعر رو تموم می کردیم ادای کله تکوندن رو درمیاورد و می گفت چه جوری می شه این همه چیز رو تو چهار خط جا داد؟ وقتی بچه های دوم راهنمایی پشت در دیده بودنش و می گفتن یه آقاهه!!!  (لن با قد یک و هشتاد از نظر اونا یک آقاهه بود!) پشت در کتابخونه است و نمی ره. یک ساعت بعد، براش پروانه درست کردن و باهاش هواپیما بازی کردن. یاد اون روز که تو یکی از امتحان هایی که مراقب بود دیدمش و با هیجان برام تعریف کرد که امتحانش خوب شده و گفت انقدر مطلب داشتم برای نوشتن!! حیف وقت کم بود! ۴ ساعت امتحان رو می گفت. 
براش می نویسم که چقدر کادوش رو دوست داشتم و  اینکه چقدر برام نمادین!! چراغ سبز منه اصلا!! براش می نویسم که چقدر خوشحالم که نمره هاش خوب شده ولی چقدر خوشحال ترم که به ادبیات علاقمند شده و به عضویت گروه ما دلشدگان در اومده. یکی از شعرهایی رو دوست دارم و آسون هم نیست رو زیرش اضافه می کنم 


I wake to sleep, and take my waking slow.
I feel my fate in what I cannot fear.
I learn by going where I have to go.

We think by feeling. What is there to know?
I hear my being dance from ear to ear.
I wake to sleep, and take my waking slow.


براش می نویسم این بار لازم نیست شعر رو تحلیل کنی. فقط حسش کن. فکر کن که این درس آخر ماست.





Sunday, 12 February 2017

When shall I move to another continent?

از وقتی برگه های ملاقات اولیا مربیان رو دادن، فلیکس رو اذیت کردیم که کوچکترین عملی رو به مامانت می گیم. فلیکس عادت داره که شوخی شوخی متلک بندازه و با این اخلاقش گاهی رو نرو همکلاسی ها یا معلم مربوطه پاتیناژ می ره. یکی از شوخی هاش با من و کلاسی که پر از دختره اینه که فلان کار یا بهمان تحقیق از زن ها بر نمیاد. بعد که جیغ همه هوا می ره، زیرزیرکی می خنده. خلاصه که این چندوقت تا دهانش رو باز کرد همه مون گفتیم مامانت کی میاد؟  اصلا هفته پیش من شوخی شوخی به دخترها گفتم یه لیست از همه حرف های برخورنده اش بنویسید که من به مامانش بگم. فلیکس که سعی می کرد اصلا به روی خودش نیاره که وحشتناک از مامانش حساب می بره (فلیکس و برادرهاش از معدود بچه هایی اند که هم فامیلی مادر رو دارند و هم پدر)، برگشته می گه اصلا مساله نیست فقط بگید من کی به استرالیا فرار کنم؟ بعد خیلی مظلوم خطاب به جمع می گه دلتون برام تنگ می شه!!!  من نباشم سر کی داد می زنین
Don't be a jerk!!!




Wednesday, 23 November 2016

Philipp


دارم می رم سر کلاس همکار نابغه که سر می رسه و سلام می کنه. از دو سه ماه پیش که دیگه شاگرد من نیست کلی قد کشیده! از همکار نابغه می پرسم می تونم این جونورو نگرش دارم؟ همکار نابغه که به اندازه من دوسش داره می خنده و فیلیپ می گه اگر بهم نامه بدین می مونم ها!!‌جغرافی دارم، دوستش هم ندارم! می گم برو بچه! خودت لاتین رو گذاشتی کنار! حقته! آه دلسوخته ای می کشه و همکار نابغه پشت سرش می گه فیلیپ! کارگاه بافتنی یادت نره! می گه نه پنجشنبه میام!!  پشتش داد می زنم من از شالم نمی گذرم 
ها پسر! برمی گرده و می گه تا سال هفتم  فرصت دارم نه؟
پسرک حتی با ارتقای برنامه هاش، هنوز پرنس فیلیپه!

پ. ن.  پارسال تو یکی از شوخی های بین خودمون بهش گفتم فیلیپ! تو به زودی آپ دیت می شی و فرق می کنی! اون روزا قول داد که برنامه هاش ارتقا پیدا نکنه و نوجوونی رو با کمترین تغییر سپری کنه! می دونم برا ربکا کلی مشکل درست کرده! می دونم تامس رو کلی به درد سر انداخته!! اما با من هنوز اون موجود دوست داشتنی سه سال پیشه که آخر کلاس اومد و گفت من پروتایپ خوبی ام! اما گاهی برنامه هام هنگ می کنن  و وقتی من بهش گفتم وحشت نکن! حوله ات رو بردار!! خیالش راحت شد که هنوز به عنوان یک مسافر بین راهی کهکشانی قبولش دارم!

پ. ن. ۲
A Hitchhiker's Guide to the Galaxy


Sunday, 20 November 2016

این شاگردان .... تحسین برانگیز!!!


We need to talk!
(gasp!) Are you breaking up with us? 

بامزه اش اینه من صدام در بیاد می گن از خودت یاد گرفتیم!!

پ. ن. عنوان به یاد خانه سبز!

Saturday, 19 November 2016

Felix-ity

برداشت اول
I need a beautiful girl to...
 فلیکس در حالیکه دستش رو تا حای ممکن بلند کرده داد می زنه من و وقتی من سرم رو تکون می دم و کلاس منفجر می شه تازه می فهمه چی گفته ... فلیکس به فلیکسیتی ملقب  می شه

برداشت دوم
دخترها! می شه......
و فلیکس می پره هوا که جواب بده و من در حالیکه سعی می کنم خنده ام رو کنترل کنم، می گم واقعا بهتره صبر کنی من جمله ام تموم شه!!! و کلاس انفجار!!

برداشت سوم
دارم سرزنششون می کنم که خیلی حرف می زنین. سلست با شیطنت می گه اینا زوج اند!! تو همه کلاس ها همین اند!!  با بدجنسی می گم فیلکس آیا سعی می کنی چیزی به ما بگی با این کارا؟ می گه 
Yes! You're mean!
اضافه می کنم  که
And he is cheating on you! I've seen him with at least four different  girls today!
انزو با شیطنت نگام می کنه که  مگه قرار نشد بین خودمون بمونه؟ حالا من باید برای فلیکس گل بخرم و کلی منت کشی کنم!!
فلیکس می گه اصلا راه نداره!! این دفه کمتر از کلوچه قبول نمی کنم! کللیا می گه چهار تا؟ کی ها بودن؟ می گم لوییزا! خودت! نیکول و البته فلیکسیتی!!! انفجار خنده بچه ها صدای فلیکس که جیغش هوا می ره رو می پوشونه!!


What's wrong with the world...


دخترها با جدیت دارن کارهای نهایی پروژه رو تموم می کنن ولی بیشتر پسرها بعد از کمی کار عقب کشیدن و دارن وقت تلف می کنن. صداشون می کنم که بچه ها یه دقیقه به خودت نگاه کنین. مشکل دنیا الان این شکلیه!! زن هایی که با دقت کار می کنن و مردهایی که لحظه آخر میان و کار رو به اسم خودشون تموم میکنن!!  پسرها غر می زنن که کاری که من خواستم رو انجام دادن و اصلا دخترها خودشون خواستن که مزاحم نشن که پروژه سریع تر پیش بره!!  در نهایت وقتی اسم ها نوشته می شه و کار رو می بریم پایین آویزون کنیم، دخترها با عشق به تابلوشون خیره می شن و لیونی می گه که چقدر به حاصل کار افتخار می کنه. پسرهااون طرف تر دارن به رهگذاران دخترک چل تیکه مون رو نشون می دن که پروژه کلاس شون بوده!!  دخترک چل تیکه رو به رومون وایستاده و داره با غرور نگاهمون می کنه!! و دخترکی که عاشق رنگ های غریبش بود و  از قضای روزگار و با اینکه قرار بود به اندازه کافی بهش مغز ندن، به شدت باهوش از آب در اومد. انقدر که گربه شیشه ای بهش حسودی می کرد و طعنه می زد که 
The patchwork girl has come to life,
No one's sweetheart, no one's wife!   
Lacking sense and loving fun,
She'll be snubbed by everyone!

 ،دخترکی که در جواب اونایی که می گفتن لپ های نرمال صورتی اند، می  گفت که لپ های تا به تای زرد و صورتی اش یگانه اند و چرا آدم ها باید شبیه هم باشند؟ دخترک رو وسط دخترها و پسرهام نگاه می کنم و فکر می کنم که دخترک چل تیکه آز چه انتخاب درستی بود. چه کتاب دیگه ای بهشون بدم که بتونه یک کم افکار قدیمی پوسیده رو به چالش بکشه؟



Friday, 7 October 2016

ایگور پرهیزگار!!


دفترش یادش رفته!! دفتر ما رو یادش رفته!! آلمانی حرف زده!! مشقش تو لاکر جا مونده!! و خلاصه این هفته پروانه نگرفته!!  از قضا من پروانه ها رو تو کلاس جا گذاشتم! و بچه ها برای معلم های بعدی قضیه پروانه ها رو تعریف کردن! جلسه بعد که منو می بینه، با غرور می گه که معلم تاریخ پرسیده می خوای من بهت یه پروانه بدم. معلمت نمی فهمه و ایگور گفته که نه!! من این هفته شایستگی اش رو نداشتم!! می گه شایستگی و چشماش از غرور برق می زنه!! 


پ. ن. از یه ور به شدت خنده ام گرفته بود و از اون ور می خواستم بغلش کنم و بچلونمش!!


Friday, 23 September 2016

این ایگرک داران!!!


همه اینا تو یک روز اتفاق افتاد!!!

یک 
می پرسم
Whose nuts are these?
ابروهای انزو بالا می ره و با اینکه چیزی نمی گه از خنده اش معلومه که به چی داره فکر می کنه!! وقتی جیغ من می ره هوا که
Get your mind out of the gutter!  
و کلاس منفجر می شه، می گه
You said it! Whose nuts are you holding? 
جواب می شنوه
Boy! Your nuts are gonna get crushed if you don't stop!
جواب می ده
I'm not nuts!
حداقل بچه  جناس رو خوب یادگرفته!! (چرا فارسی اش انقدر بی ریخته!!  آرایه به این خوشگلی!!)

دو
داریم گفتگوی سر اندرو و مریا رو می خونیم و قضیه دست و سینه و تر و خشک و من می گم که خوب این که واضحه! بگذریم!! جورج می گه ولی من نفهمیدم که خیسی دستش برای چیه؟ و این چه ربطی به ناباروری داره؟ کلاس می ره رو هوا!! هرچی همگی دسته جمعی سعی  می کنیم قضیه رو جمع کنیم، جورج در کمال معصومیت نمی فهمه که این شکسپیر رند چی می گه! بعد از پنچ دقیقه کلنجار دست جمعی و استفاده از تمام لفافه های موجود به نتیجه می رسیم که جورج تا قضیه با نام علمی اش مطرح نشه، مطلب رو نخواهد گرفت!! آخرش یکی داوطلب می شه که بعد از کلاس با نمودار!! برا جورج توضیح بده که چی شد و وقتی من  میگم
Who says it is uncomfortable to teach Shakespeare to teenagers?
ویکتور می گه نه به همه!! بعضی ها تو این کلاس 
Game of Thrones 
تماشا می کنن!!  !

سه
ده دقیقه بعد، گشپق وقتی داره جمله های ارسینو رو می خونه، شروع می کنه صداهای مشکوک رو تو جمله ها جاسازی می کنه و وقتی اون بخش تموم می شه ناخودآگاه کلاس منفجر می شه!! (تا من باشم نگم تصور کنید شخصیت وقتی داره اینو می گه داره چیکار می کنه!) شوخی ای که برای معذب کردن من شروع شده خودش رو به خنده می اندازه و وقتی بالاخره با لپ های گلی سرش رو بلند می کنه، می گم 
Well! That was creepy! I never thought Shakespeare's lines could be used for those purposes! But anything that gets your motor revving, son! 
انفجار!!

چهار 
مثل کندوی زنبور وایستادن دم در. وقتی می رسم می بینم که معلم قبلی هنوز تو کلاس و کنار کیلین منتظر می شم که بیاد بیرون!! تو گرمای غیر قابل تحمل طبقه دوم، کیلین یک سوئتر کلفت تنشه!!
می گم
You look hot!
و وقتی نیشش انبساط پیدا می کنه که
You think so?
می گم 
Temperature -wise, kiddo!
در حالیکه همچنان داره لبخند  می زنه، می گه
But I DO look hot! And I'm not a kiddo anymore!
چشمام رو می چرخونم و می ریم تو!
بیست دقیقه بعد دارم تو کلاس می چرخم و نقدهاشون رو می خونم و کیلی با نگاه تاسف باری می گه که ایده هاش پیش پا افتاده بود و به درد نمی خورده!! کارش رو می خونم و خب! حق داره! یک کم براش توضیح می دم  وقتی دارم می رم، زمزمه می کنم
This commentary, and suddenly you don't look hot anymore!
لب ورمی چینه که 
You're mean! 
و تبدیل می شه به همون پسرک دوست داشتنی چهار سال پیش!!




   







Thursday, 7 July 2016

خداحافظ آقای شکسپیر!


رومن با هیجان می گه همه برای آقای شکسپیر دست زدند. من و مامانش می خندیم و با اینکه ده دقیقه بیشتر نگذشته من دلم برای همه کلاس تنگ می شه. بهترین شاگردایی که داشتم. انقدر که وایستادم کارنامه گرفتنشون رو ببینم و باهاشون جیغ بزنم و به گریه بیفتم. بیچاره ادوارد هاج و واج ما رو نگاه می کرد که اینا که همه با نمره های عالی قبول شدن. چرا اینجوری گریه می کنن؟ و نمی دونست که قرار ما هفتاد بود!!‌هفت تا ۱۰ و سه نفر به وعده شون وفا کردن!! و من کلی به استیو پز دادم که ۵۰ درصد کلاس من نمره کامل گرفتن!! برای ارلا که در حالیکه اشک می ریخت، گفت به من ده دادی؟ و من احتمالا برای نخستین بار در تاریخ معلمان دنیا بهش گفتم من بهت ده ندادم دختر جان!! خودت گرفتی!! و یاد معلم دوم افتادم که انقدر از امتحان شفاهی ارلا و مارتین و استف به هیجان اومده بود که تا سه روز بعد و همه امتحان های زبان دوم و سوم ازشون حرف زده بود!! یاد استف که اشک هاش مامانش رو وحشت زده کرده و چون استف نمی تونست حرف بزنه، من خیالش رو راحت کردم که ۸۵ درصد گرفته!! امسال می ره مدرسه تاتر لندن!! و مامانش نفس راحتی کشید. مارتین که ۵ دقیقه یکبار بهش پیام دادم که کجایی؟ تا کارنامه ات رو نگیری من نمی رم! و طفلک هی ۵ دقیقه یکبار خبر داد که دارم از کنار رودخونه رد می شم. دارم از ایستگاه اتوبوس می گذرم. در درم و انقدر از نتایج شوکه شد که تا ۱۰ دقیقه بعد یادش نیفتاد به مامانش خبر بده و اصلا باور نمی کرد که اول شده و از اما جلو زده. وقتی بهش گفتم شرط رو برا من بردی پسر جان!! هی می گفت مطمئنی؟  و همه نمره های کامل رو نگاه می کرده و می گفت مگه می شه؟ من نرسیدم درباره تاریخ ایرلند حرف بزنم!!‌آقاهه چطور به من ۱۰ داد؟ 
 رومن هنوز داره برا مامانش از هیجان امروز می گه. از یک پارلمان آدمی که وایستادن و برای مارتین که ۹۱ درصد از همه درس ها گرفته بود، دست زدند و  مارتین که کلی دستپاچه شد و آخرش بقیه کلاس رفتن وسط که رو صحنه نگرش دارن. 
مارتین همیشه چیز دیگری بود. پسرک اتریشی که تنها اومده بود یک کشور دیگه که راه دانشگاه رفتنش رو هموار کنه. نه پول انچنانی داشت و نه خانواده اش می تونستن تند تند بهش سر بزنن. تنها زندگی می کرد وهمیشه بهترین کلاس بود. سر سفر انگلیس با وقار کمک مدرسه رو رد کرد و گفت نمیاد و من چه ژانگولری درآوردم که وادارش کنم بیاد. آخرش همه پول رو پس داد! وقتی پیداش کردم که خداحافظی کنم، گفت نمی خوای مامانم رو ببینی؟ و من برد دیدن مامانش و مادربزرگش که از اتریش برای مراسم اومده بودن و انقدر با هیجان براشون تعریف کرد که من کی ام و تو کلاس چیکار کردیم  که ربکا توجه اش جلب شد و اومد جلو که تبریک بگه و گفت تنها حسرت من اینه که تو هیچوقت شاگرد من نشدی و به مادرش گفت مارتین شکسپیر ما بود و بود! مارتین شکسپیر ما بود!! 

پ. ن. انقدر این خداحافظی احساساتی شد که نوشتنش خرابش می کنه! خلاصه اینکه گدور دو روز بعد زنگ زد که بپرسه می خوام برم اروپا پارک و گفت که همگی ویدیویی که براشون درست کرده بودم رو نگاه کردن و دسته جمعی گریه کردن!! انگار نه انگار که همه دو سه ماه دیگه تا دانشگاه شروع بشه اینجان و اگر نه هر روز، حداقل سه روز یکبار همدیگه رو می بینیم.




  

Wednesday, 4 May 2016

می شه از بقیه زندگیش تقلید کنین لطفا؟؟؟

مارتین با هیجان می گه این شمبزگمبلی ها هنوز به من می گن شکسپیر!! می گم می دونی که شکسپیر وقتی هم سن تو بود مجبور شد با ان هتوی ازدواج کنه. دوقلوها شش ماه بعد به دنیا اومدن و دخترش بلافاصله بعد دوقلوها و .... و مارتین با هیجان می گه 
I'm on it!! 
و از کلاس می دوه بیرون. گدور منو نگاه می کنه و آه سوزناکی می کشه 
I'll keep an eye on him! He is going to UCL without getting anybody pregnant! 
و استف اضافه می کنه
We can't guarantee anything when he gets there though! 
چقدر دلم برای این گروه که گاهی رو دست خودم بلند می شن، تنگ می شه!!

Tuesday, 3 May 2016

König Lear und Prinz Philippe!

فیلیپ سوال بارونمون می کنه که چرا؟ انگیزه ام چیه؟ چرا انقدر از ادموند بدتون میاد؟ چرا هم گانریل و هم ریگن عاشقش می شن؟ می پرسه و می پرسه و ما که داریم با زمان مسابقه می دیدیم، غر می زنیم که بچه تو اصلا یک جمله هم نباید بگی. بعد برات توضیح می دیم. فقط وایسا همون جا. یک کم به چپ. محشر. تکون نخور!  اگر فکر می کنین بنا به رسالت مقدس و این حرف ها می رم برای بچه شاه لیر رو توضیح بدم، بسیار در اشتباهید. وقت کم داریم و هنوز پایان نمایش رو ننوشتیم و من باید برم سراغ گروه بعدی و بچه ها فیزیک و زیست و تاریخ دارن تا دو دقیقه دیگه و فردا رو صحنه ایم و تمام صبح همه کلاس دارن و .... یک دفعه متوجه می شم که فیلیپ خیلی دراماتیک آه می کشه و از اتاق بیرون می رسه و با یک جلد کوئنیک لیر!!! بر می گرده و بدون توجه به ما کتاب رو باز می کنه که بفهمه برای صحنه ای که هیچ جمله ای توش نمی گه، انگیزه اش چیه!! هنوز به آینده بشریت امید هست!!


Monday, 2 May 2016

شکسپیر هجده ساله اتریشی!!


متوجه شدم که از وقتی دبستانی ها نمایش بچه های سال آخر رو دیدن، مارتین رو آقای شکسپیر صدا می زنن!! فردا می رن می گن ما شکسپیر رو می شناسیم. هم مدرسه ای بودیم!!! یکی باید به من می گفت با بچه پنج شش ساله طرف بودن یعنی چه!!! از اون ور، آقای شکسپیر کیف می کنه که بچه خورده ها وقتی می بیننش صداش می زنن ویلیام !! یادم باشه دفه بعد 
disclaimer 
بنویسم!!


بازم خانم شوآ!

امروز دوباره بچه ها به الیو (آقای شوآی معروف!) گیر دادن  درباره خانم شوآ. من که یه کم دلم برا الیو سوخت، پرسیدم شماها چرا دست به یکی کردین برای الیو زن بگیرین؟ کاسه رو از زیر نیمکاسه در آرین ببینم! و یک کلاس همزمان جواب داد که آقای شوا دارن. 
baby schwa 
هم دارن  (به دیکشنری جیبی الیو می گن بیبی شوا!!) و می خوان خانواده رو تکمیل کنن!!! یعنی آخر دیدم دارم به الیو توصیه می کنم بره یه دیکشنری بزرگ تر بخره تا اینا دین اش رو به تکامل نرسوندن!!  بعد خانم ها و آقایون ذوق کردن که آره!! بعد ما به بزرگه می گیم خانم شوا و به کوچیکه می گیم بیبی شوا!!!  کلی کنجکاوم که یکی دو سال دیگه کدومشون پست خانومی آقای شوا رو خواهد پذیرفت. 


Wednesday, 20 April 2016

نورپردازی اتاق عمل: فلورانس!

مارکو در جواب چرا به فلورانس نایتینگیل می گفتن بانوی چراغ به دست؟ نوشته چون برای جراح ها چراغ رو نگه می داشت که سربازها رو جراحی کنن! براش نوشتم
Zero! But you made my day!!! 

Wednesday, 20 January 2016

بچه هایی که تربیت می کنیم ... ۲

مارتین از کیمبریج پذیرش گرفته و اما از آکسفورد و هر دو از یو. سی. ال.!! بعد آقا و خانوم دارن و البته با تشویق ما!! فکر می کنن که آیا دانشگاه هایی اسمی می خوان برن یا نه!! امروز که مارتی گفت می ره یو. سی. ال. و ترجیح می ده که هویت خودش رو بدون اسم یک دانشگاه تعریف کنه، می خواستم بپرم بغلش کنم. فقط بهش گفتم که نمی دونی چقدر الان به شکل سوپ اپرایی بهت افتخار می کنم!!پیرمرد!!