خواب می بینم که خوب نیستی. خواب می بینم که همه چیز بدتر از آن است که خیال می کردم. خواب می بینم که توان ایستادن نداری و ناتوانی از فکر کردن. خواب می بینم که غریبه ای در خانه است. خواب می بینم که در برابر وحشت و جیغ های ممتد من که اینجا باید خالی باشد، با آخرین توانی که نداری می گویی شاید فرشته است. خواب می بینم که با وحشت می گویم شبیه فرشته ها نیست. خواب می بینم که این بار آرام، انگار از رازی باخبری که من نمی دانم می پرسی مگر فرشته ها چه شکلی اند؟ روزهاست که در بیداری از خودم می پرسم فرشته ها چه شکلی اند؟ و دلم برای آن یقین دور گمشده تنگ می شود .....
Showing posts with label نامه های سرگردان. Show all posts
Showing posts with label نامه های سرگردان. Show all posts
Wednesday, 1 July 2015
Monday, 10 November 2014
These beautiful people!
دوست بنفش ملایم عزیز!!! نمی دونی چقدر معرکه ای!! نمی دونی چقدر لذت داره که هنوز یک نفر تو زندگی من هست که دقیقا دقیقا مثل من فکر می کنه و گاهی حتی واکنش های یکسان نشون می ده!!! هروقت که با هم حرف می زنیم و دغدغه ها و نگرانی ها و شادی هامون انقدر شبیهه، من تا مدتی کمتر احساس دورافتادگی از هم سن و سال هام می کنم. مخصوصا حالا که همه دچار زندگی شدند و حقیقتش دیگه حرفی با هم نداریم!! ولی با تو همیشه حرف هست!! وقت هم کم میاد!!! اما فقط این نیست! تو از محدود آدم هایی هستی که به معنای واقعی کلمه خودشون اند!! از اون هایی که واقعا از ته دل از خوشحالی همه خوشحال می شن و اگر واقعا بتونند برای کسی کاری بکنند دریغ نمی کنند. از اون آدم هایی که خدا رو شکر، تو زندگی من زیادند و من خیلی دوست دارم شبیهشون باشم. دوست بنفش ملایم عزیز، فقط می خوام بنویسم که خیلی خوشحالم که هستی! دنیا بدون تو چیزی کم داشت!!
Friday, 18 July 2014
جای خالی!
برام نوشتی خوبید؟ بنفش تیره خوبه؟ بهتون خوش می گذره؟ فکر می کنم که الان به چی فکر می کنی؟ دلت برامون تنگ شده؟ می خوای اینجا باشی؟ به اینکه ما این ور دنیا دور همیم و تو تو یه شهر کوچیک گیر افتادی و راه فراری نداری؟ به اینکه هر کدوممون یه شکلی در رفتیم حسرت می خوری؟ یاد صدات می افتم و اینکه این اواخر هروقت با هم حرف زدیم از دلتنگی پر بود و خالی از اون اعتماد به نفسی که علامت مشخصه تو بود. کی فکر می کرد که ازدواجی با اون همه شناخت که کلی هم به نظر همه رویایی بود، این طور تو رو از گردونه خارج کنه؟ فکر می کنم که اصلا آیا به آزادی فکر می کنی؟ بال و پرت رو شکستند یا خودت بال و پرت رو بستی؟ فکر می کنم که توداری وپرسیدن حاصلی نخواهد داشت و تازه نه من اهل پرسیدنم و نه تو اهل تعریف کردن. برات می نویسم خوبیم. مثل همیشه مشنگ و سرخوش! جات خالی!
Thursday, 19 June 2014
There is an 'end' in friend!!
فکر نمی کردم روزی که چراغ روشنت را ببینم و سخنی برای گفتن نداشته باشم!! هرچند نوزده سال، چندان کم هم نباید باشد!! حقیقت تلخی است اما رابطه ها، حتی اگر به زیبایی دوستی ما، تاریخ مصرف دارند!!
با مهر، با وقار، با سپاس از نوزده سال شاد و صمیمی، خداحافظ دوست قدیمی!!!! ب
Sunday, 25 November 2012
You are my Everest!
تو اورست منی، جاناتان!
بالاخره به راهت خواهم آورد!
نفوذ در بچه های ناآرام آسیب
دیده، در تخصص من است!! نمی
گذارم ماجرای ساناز تکرار شود!! نمی
گذارم خودت و دیگران را متقاعد کنی که نمی
توانی و برای خودت دل بسوزانی! حق
نداری، پسر!! زندگی هیچوقت
منتظر تو نمی ماند! با بی
رحمی لهت می کند و رد می شود! تکه
هایت را بند بزن، جاناتان! با
دردهایت کنار بیا و برای رشد کردن به
کارشان بگیر!! اگر می دانستم
که در توانت نیست، رهایت می کردم!!
باهوش تر از آنی که بتوانم!!
آرامت نمی گذارم حتی اگر مدت
ها طول بکشد!! بگذار کنارت
باشم تا این مرحله را بگذرانی!! آسان
نیست، می دانم! آنجا بوده
ام؛ تنها و خودباخته و به هم ریخته!
شاید باید چنین چیزی را تجربه
می کردم که روزی در برابر آدم هایی در
موقعیت یکسان، بدانم چه باید بکنم؛
چه می توانم بکنم!! قدم
اول پذیرفتن است، پسر جان!! قدم
اول را باید تنهایی برداری! از
قدم دوم کنارت هستم!
پ. ن. عنوان
از فرندز و جویی و بوقلمون!
Monday, 3 September 2012
در رویایم تو را خواب می بینم...
در رویای من چه می کنی؟
تو در رویای منی یا من در رویای تو؟ من به خوابم راهت داده ام یا تو خواب مرا می
بینی؟ چرا از چیزهایی می گویی که خودخواسته
فراموش کرده ام؟ چرا تصاویری نشانم می
دهی که می خواسته ام نبینم؟ چرا کمرنگ می کنی تفاوت های پررنگمان
را؟ سالی است که خبری از تو
ندارم و اینک پشت سر هم، روز و شب با منی؟
دیشب در خوابم بودی و امروز نامه ات را می
گیرم. چه
می خواهی از من؟
Wednesday, 1 August 2012
Ecoute-moi!
Je
suis en train de jouer. Ça fait vingt-cinq ans que je n'ai pas
touché aux claviers. Cela me rappelle d'enfance et d'innocence. Je
me souviens d'une enfante privilégié qui ne
savait rien de la vie. Les notes me rappellent un passé qui a été
oublié depuis longtemps; de l'histoire qui a changé ma vie. Je ne
suis pas encore une enfante gâtée. J'ai grandi douloureusement. Tes
souvenirs circulent dans ma tête. Je joue et je sens ta présence.
Tu m'entends. Tu m'encourage. Tu souris. Je le fait finalement et ça
me fait énormément plaisir.
Thursday, 7 June 2012
نامه های سرگردان ۷
یکی یکی درها را می بستم!
قرار بود چیزی آغاز شود و بستن
درهایِ بازی که مرا به گذشته می پیوست،
ناگزیر می نمود. دل کنده
بودم. دل کندن هرگز برایم
دشوار نبوده است که دل نمی بندم. درهای
کوچک! درهای بزرگ!
درهای ضخیم! درهای
نازک! درها را می بستم.
جدا جدا! با
هم! با ملایمت! محکم!
بعضی را می دانستم هرگز باز
نخواهم کرد، قفل می زدم. بعضی
را دلم می گرفت، قدری می ایستادم به تماشا!
یادم می افتاد به خاطرات پشت
در! لمسش می کردم! می
رفتم و می آمدم! نفسی می
گرفتم، درنگی می کردم و می رفتم سراغ درِ
بعد. درهایی بود که بستنشان
سخت تر بود. نیروی بیشتری
می طلبید. باریکه نور پشت
در، درخشان تر بود. زمان
می برد. تو پشت یکی از این
درها بودی.
به عقب نگاه می کنم. نه
سال است و من نه خط هم از تو نمی دانم و می
شناسمت. تو پنج خط هم از
من نمی دانی و می شناسی ام. نمی
دانم چطور به اینجا رسیدیم؛ با هم بزرگ
شدیم، هرچند می شد با تو کودکی کرد؛ عادت
کردیم به هم، هرچند هرگز عادی نبودیم؛
دوست ماندیم، متعارف نبودیم اما.
نبودیم. نیازی
به واژه ها نبود. عادت کرده
بودیم به دیدارهای پر واژه چند وقت یکبار!
به دیدارهای خاموش گاه به گاه!
از معدود کسانی بودی که می
فهمیدی ارزش سکوت را! از
معدود کسانی بودی که من می توانستم با
بودنشان، تنها باشم! از
معدود کسانی بودی که نمی پرسیدی! می
نشستم و خیره می شدم به حیاط بی قواره پشت
پنجره و چشم هایم پر از اشک می شد و آرام
می شدم! می دانستی پرسیدن
دردی را دوا نمی کند، می دانستی به پند و
اندرز نیاز ندارم، می دانستی که قوی تر
از آنم که هر اشاره ای و هر دل سوزاندنی
حرصی ام نکند. به جای
پرسیدن، داستان دستم می دادی. به
جای اندرز، فیلم پیشنهاد می کردی. با
تو می شد خودِ عجیبِ خیال پردازم باشم.
با تو می شد پروای نگاه های
سرزنش بار نداشت به رفتارهای کودکانه،
با تو می شد ساعت ها از شخصیت ده خطی فلان
داستان کوتاه حرف زد. با
تو می شد ناگفته سخن گفت. بارها
شگفت زده ام کردی وقتی نپرسیده جواب می
دادی. بارها شگفت زده ات
کردم وقتی تو فکر می کردی و من می نوشتم.
دوستت داشتم چون با تو نیازی
به صورتک نبود. تو هم با
من که بودی نقاب نمی زدی. بارها
چهره واقعی ات را دیده بودم. درِِ
سختی بودی برای بستن و من مصمم بودم که
این در را هم می بندم! زودتر
می بندم و با خیال راحت می روم سراغ بقیه!
مدت ها بود که نمی آمدم!
هیچوقت آمدن و رفتنم مشخص نبود
اما این اواخر ماه به ماه هم گذرم آن طرف
ها نمی افتاد. وقتی بالاخره
آمدم برای رفتن، دیدم که انتظارش را
نداشتی. اما نگفتی چرا؟
می دانستی ناراضی ام. می
دانستی چقدر از یکنواختی و روزمرگی بیزارم.
می دانستی که دارم له می شوم
و بدون بغض، صدایم در نمی آید. اما
برای اولین بار پرسیدی که فکرهایم را کرده
ام؟ کرده بودم. برای اولین
بار شروع کرده بودی به پرسیدن و من نمی
خواستم پاسخ دهم. آمده
بودم دری را ببندم و به تنها چیزی که فکر
نکرده بودم این بود که در نخواهد بسته
شود. فرار کردم تقریبا.
کار من آنجا تمام شده بود.
انتظار پیگیری ات را نداشتم
و کمک هایت را و نگرانی ات را. نمی
گذاشتی در را آسوده ببندم. الان
که به عقب می نگرم، می بینم که برایت حقی
در بستن در بینمان، قائل نشدم. نفهمیدم
که هر دری به دو دنیا باز می شود و تو انقدر
به من شبیه بودی که در بین دو دنیا نامریی
بود گاهی. خودخواه بوده
ام و پشیمان نیستم. حق
داشتم دنیایم هرچند بخشی از دنیای تو باشد
را قفل بزنم! بار آخر که
دیدمت تو آمدی سراغ من! بار
اول بود. نمی فهمیدم.
دلیلی نداشت از نظر من.
شنیدم و گوش ندادم و تشکر.
می دانستی داری فراری ام می
دهی. انقدر می شناختی ام
که بدانی دلخورم که خداحافظی ام را طولانی
کرده ای و بستنِ در سخت تر شده است. یکی
از آخرین روزها پیغام دادم که برای خداحافظی
با دوستانم فلان جا هستم و اگر می خواهی
بیا. انقدر برایم اهمیت
داشتی که نخواهم آخرین خاطره ام، حرصی شدنم
از پیگیری تو بوده باشد و انقدر نمی خواستم
حرف بزنم که نمی خواستم تنها ببینمت.
گفتی شاید و کمی بعد مودبانه
پیغام دادی که نمی توانی و من با خیال راحت
در را شترق کوبیدم به هم. این
دفه همان کاری را کرده بودی که انتظارش
را داشتم.
آمدم و در سکوت فرو رفتم.
زمان می خواستم. در
بزرگی باز شده بود که باید می توانست بر
تاریکی درهای بسته پیشین غلبه کند.
آدم های پشت در برایم می نوشتند.
روزهای اول خیلی زیاد، بعدها
کمتر. انتظارش را داشتم.
تا مدتی نمی نوشتم. نیاز
داشتم که درهای بسته، بسته بمانند.
نور قدیمی را نمی خواستم.
باید به در باز جدید خو می
گرفتم. یک ماهی گذشت که
برایم نوشتی که خوبم؟ نوشتم خوبم و سکوت
کردم. لجوجانه سکوت کردم
تا دوستی چیزی خواست که فقط در توان تو
بود. مجبور شدم بنویسم.
مجبور شدم زنگ بزنم. یادم
افتاد که گاهی دلم برای آن درخت بی قواره
آن حیاط بی قواره تنگ می شود و آن بعد از
ظهرهایی که به خواندن بین واژه ها می گذشت
و آن بعد از ظهر های پر از واژه های سکوت.
گاهی می نویسی. سرزده،
بدون ترتیب. نامه هایت بی
سلام و خداحافظی است. عجولانه
است. پر از موضوعات شادی
است که آن روزها حرفش را می زدیم. بین
خطوط سیاه است. نمی خواهم
بخوانم. برایت می نویسم.
همان طور که پرگویی می کردم و
فکر می کنم که چگونه به یادم می آوری و
خیره می شوم به دری که با متانت نگذاشتی
ببندم.
Monday, 7 May 2012
دوست ترنسپرنت عزیز
دوست ترنسپرنت عزیز
ده سالی هست که همدیگه
رو می شناسیم و دو سه سالی که می شه اسم
دوستی روش گذاشت. چقدر
عجیبه که من تا حالا نفهمیدم چقدر به هم
شباهت داریم. این
چند دفه اخیر که فکرهامون مثل هم اند،
جمله های هم رو کامل می کنیم، یه شخصیت
خاص رو تو یه زمان دوست داریم و از یه شخصیت
خاص خوشمون نمیاد و حتی گاهی تو سلیقه مون
تو از گل و گیاه گرفته تا لواشک یه جور از
آب در میاد وحتی یه سری دوست مشترک داریم.
هی از خودم می پرسم
چرا زودتر صمیمی نشدیم؟ این دفه که دیگه
شاهکار بود که هر دومون عقیده راسخ قبلی
مون رو یه موضوع خاص متزلزل شده بود!!
اونم تقریبا همزمان.
از ترس ها و تردیدهایی
گفتیم که شبیه بود. این
می گفت و اون یکی کامل می کرد.
گفتگو نبود انگار!
تک گویی بود اصلا!
احساس می کنم سال
هایی رو که می تونستیم دوست های خوبی باشیم
رو از دست دادم و این شباهته منو می ترسونه.
آدما گاهی مشکلاتشون
با خودشون رو سر اونایی خالی می کنن که
بهشون شبیه ان. دارم
سعی ام رو می کنم که تو این یه مورد بالغ
باشم. الان
اطمینان دارم تو دوستی هستی که قراره
بمونی و نمی خوام هیچ موقعیتی پیش بیاد
که از دستت بدم. این
برای یادآوری به خودمه.
هفته پیش احساس می
کردم تو یکی از فیلمای کیشلوفسکی ام و
هزار تا ارجاعی رو که باید سال های پیش می
گرفتم، نگرفتم. از
کنارت تو خیابون رد شدم، تو یه رستوران
بعد از تو رسیدم یا تو یه ایستگاه یه اتوبوس
باعث شده نبینمت. خوشحالم
که این دفه وایسادم تا اتوبوسه رد شه.
دارم می بینمت
دوستم! خوشحالم
که هستی!
Thursday, 8 March 2012
روز بگذار! روزگار دیگر کن!
امروز روز من نیست. هر
روز روز من است. آسمان من
هر روز آبی است، حتی اگر با آویختن پرده
ای به ضخامت نادانی، مرا از دیدنش محروم کنی. خورشید
من هر روز می درخشد حتی اگر روشنای نوازشگرش
سالیانی روی موهایم ندرخشیده باشد.
خورشید هر روز در من طلوع می
کند؛ خورشیدی که به آن نابینایی. فکر
من جوانه می زند، رشد می کند، سبز می شود
حتی اگر در شوره زار کوته بینی ات محدودش
کنی. دنیا هنوز همین جاست
حتی اگر چشم هایم را به رویش ببندی. در خیالم از حصارها می گذرم.
برای بودن از تو اجازه نمی
گیرم هرچند از تو درد می کشم، می شکنم،
می رنجم، می خروشم، می بخشم. بخشش
گنج من است نه پولی که برای فروش من تعیین
می کنی. می گذرم و می زیم.
نفس می کشم بی اجازه تو.
زیستن هنر من است. زندگی
در من است. زندگی از میله
های قفس فراتر می رود. می
آفرینم. خلق می کنم با
دستهای به زنجیر. با چشم
های بسته. با زبان بریده.
می سازم و به امید. به
مهر. بند تو دستهایم را می
خراشد و من با مهر در بندت می کنم. در
بندم کشیده ای و در بند منی. روزی
می رسد که مهر را می فهمی. روزی
می فهمی که خنده شادمانه کودکی، همه سکه های
جهان را از سکه می اندازد. روزی
که می فهمی مرز جغرافیایی فقط روی
نقشه مرز جغرافیایی است. همدلی از
مرزها می گذارد و برای دل شکستگان آرامش
به ارمغان می آورد. روزی
می فهمی که به جای سنگ می شود نان هدیه
داد. من به امید آن روز می
جنگم. نه چون تو با ریختن
خون که با مهر. آن روز جهان
زشتی که کشیده ای را با مهر پاک می کنم و
دنیایی هزار رنگ می کشم. نه
به تنهایی که هزاران چون من اند. من
در خواهرانم تکثیر می شوم و با هم از سیاهی
رنگین کمان خواهیم ساخت. روز
و ماه و تاریخ از آن تو! روزگار
دیگر خواهم کرد حتی اگر دیگر
نباشم.
Monday, 23 January 2012
نامه های سرگردان ۶
نمی
داند که چرا به دستهایش خیره ام.
می
گوید و می گوید.
گوش
می کنم و نگاه می کنم به انحنای ناخن ها.
دستهایت
اینجاست.
تو
اما مدت هاست که نیستی.ساکت
ام.
دلداری
ام می دهد.
ساکت
ام.
اشک
خیره سری پایین می سُرد.
می
گوید نگاهش کنم.
نگاهت
اینجاست.
خودت
اما مدت هاست که نیستی.حرف
می زنند.
نگاه
می کنم.
شگفت
زده می پرسد چرا.
لحن
صدایت اینجاست.
تو
اما مدت هاست که نیستی.نمی
داند چرا به خنده می اندازمش هر بار.
نمی
داند خنده اش پژواک تو را دارد.
طنین
خنده ات اینجاست.
تو
اما مدت هاست که نیستی.هر
وقت بی چاره ام سر می رسد.
جوابی
است بر خیلی از سوال های من.
تو
را در او بارها دیده ام.
مهرت
اینجاست.
خودت
اما مدت هاست که نیستی.اشک
هایش را در تنهایی می بینم.
از
اندوهش حرف می زند.
نمی
داند آشناست.
غصه
هایت اینجاست.
هرچند
تو مدت هاست که نیستی.کفش
هایش نخودی است.
پاشنه
های سه سانت.
نمی
داند چقدر شبیه تو گام برمی دارد.
قدم
هایت اینجاست.
تو
اما مدت هاست که نیستی.
ترس
ندارد از ترس.
کمک
که لازم باشد، بال درمی آورد.
بی
پروایی ات اینجاست.
خودت
اما مدت هاست که نیستی.
در
را به رویم باز می کند.
آراسته.
کت
و دامن پوش و موهایی به رنگ تو.
نمی
داند که چقدر این درگشودن برای من لذت بخش
است.
هرچه
باشد تصویر کامل تری است از تو.
لباس
پوشیدنش و قد و هیکلش و بیضی صورتش و شغلش
و منطقش گاهی.
سایه
ای از تو اینجاست و خودت مدت هاست که نیستی.سوارم
می کند.
رنوی
کوچک سبزی دارد.
نمی
داند که تو قرمز این ماشین را داشتی.
فرصتی
گیر می آورم و جلو می نشینم.
دیگر
پاهایم به زمین می رسند و از بالای داشبرد
بیرون را می بینم.
وقتی
پیاده می شود، آهنگی را که می خواندی زمزمه
می کنم.
خاطره
هایت اینجاست.
خودت
اما سالهاست که نیستی. کسی
نفهمید که چرا ناگهان در جمعی دلم می گیرد
و گوشه ای می خزم تا بغضی نترکد و شادی
گروهی را بهم نزند؛ که چرا حرکت دستی می
تواند اندوهناک باشد یا قهقهه خنده ای یا
آغوش محکمی.
کسی
نمی داند که در لحظه هایی که تو اینجایی،
نبودت هزار بار بزرگ می شود.
ببخش
مرا.
نمی
توانستم از دستت بدهم.
تکه
تکه ات کردم و نگاهت داشتم.
در
هر کسی چیزی از تو دیدم و به خوشبختی اندکی
راضی شدم؛ تکه صدایی یا درخشش نوری یا تاب
گیسویی.
طنین
خنده ای یا نگاه شادمانی یا آغوش پناه
بخشی.
چنگ
انداختم به تکه ها تا تو را از نو بسازم.
تکثیر
شده ای در هزاران چهره، در بیشمار حرکت،
در ابدیتی از ناآشنایان آشنا.
تو
تا همیشه اینجا با منی، هرچند مدت هاست
نیستی.Monday, 9 January 2012
نامه های سرگردان ۵
بعضی آدم ها برای این دنیا
ساخته نشده اند. می آیند،
می مانند، ولی قواعد بازی را نمی آموزند.
گاهی دیگران را کمی به دنیایشان
راه می دهند و حاصلش می شود شعری، نقاشیی
یا قطعه موسیقی، آنهم معمولا سالها پس از
مرگشان قدر می بیند. گاهی
همه درها را به بیرون می بندند و حاصلش می
شود شیزوفرنی و شیدایی و مالیخولیا.
می گویند این روزها در شهر
دیده اند ات که راه می روی و شعر می خوانی.
می گویند در هر فرصتی موهایت
را به دست باد می سپاری و از آزادی می گویی.
می گویند با دارو خوابت می
کنند. در را به رویت می
بندند. کسانی را به نگهبانی
ات می گمارند. می گویند
حریفت نمی شوند. یاد روزهایی
می افتم که هنوز کمی ما را به دنیایت راه
می دادی. دنیایت قشنگ بود.
کسی با کسی دشمنی نمی کرد.
پر از شادی بود. پر
از آینده بود. شعر بود و
رنگ و خط. سلامت شادمانه
بود و زندگیت عاشقانه. شورت
حسادت برمی انگیخت. لبخندت
مسری بود. آدم ها سیاه
بودند. تعبیرشان از سفید،
چرک بود. خاکستری بود.
می گفتند بیماری. خوابت
کردند. دارو و دارو و دارو.
دکتر و دکتر و دکتر. مشاوره
و مشاوره و مشاوره. رنگ
هایت تیره شد. لبخندت کمرنگ
شد. موهایت سفید شد.
چرا دم بر نیاوردم. می
دیدم که به توجیه بزرگتری، نابودت می
کنند. نیمه شب که زنگ زدی
و نمی دانستی شب است یا روز، چرا جلویشان
را نگرفتم؟ در خیابان که دیدمت و با تعجب
پرسیدی خانه مان از کدام طرف است، چرا هیچ
کاری نکردم؟ من که همیشه آماده بودم برای
کمک؟ چرا تو را از قلم انداختم؟ می ترسیدم
از نزدیکی خانواده ها؟ فکر می کردم حق
ندارم درباره زندگی تو حرفی بزنم؟ وقت
نداشتم یا وقت نداشتن بهانه ام بود؟ می
ترسیدم از شکست؟ می دانستم کاری از پیش
نمی برم؟ ته دلم می دانستم که برای این
دنیا ساخته نشده ای؟ دنیایت والاتر است
و زیباتر؟ می دانستم که حتی اگر بخواهی
هم از پس آموختن قواعد بازی ننگین این
دنیا بر نمی آیی؟
برگشته ای به دنیای قشنگی که
می خواستی بسازی. فقط این
بار در را به روی دیگران بسته ای.
دنیایت پر از نور است، پر از
رنگ است. پر از شعر است.
این بار تنها خودت همه را می
بینی. در دنیای خودت مانده
ای و ما از داشتن تو محروم شده ایم. حق
مان است. ما لیاقت شعر را
نداشتیم. ما از درک زیبایی
تو ناتوان بودیم. تو زیبا
بودی. تو زیبا مانده ای.
Friday, 2 December 2011
نامه های سرگردان ۴
عزیز من! اگر
این یک پنجم این انرژی که صرف می کنی نشان
بدهی که دلخوری، قهری، آدم ها برایت اهمیت
ندارند را صرف این می کردی که بفهمی چرا
با همه دور و بری هایت مشکل پیدا می کنی،
شاید روزی مجبور نبودی که این همه انرژی
صرف کنی که نشان بدهی که دلخوری، قهری،
آدم ها برایت اهمیت ندارند.
پ. ن. عکس از ان لوق ژکق
Sunday, 27 November 2011
نامه های سرگردان ۳
آدم های زیادی را از دست داده
ام. آدم هایی که دوستشان
داشته ام، آدم هایی که برایم محترم بوده
اند، آدم هایی که بودنشان انقدر اهمیت
داشت که برایشان بجنگم، آدم هایی که
نبودشان در زندگی ام احساس نمی شد، آدم
های گذری و آدم های که چندان هم نگه داشتنشان
برایم اهمیت نداشته است.
می گوید راحت از آدم ها می کنی!
می خندم تجربه م زیاده.
می پرسد چرا من نمی تونم؟ چرا
از ذهنم خارج نمی شن. هر
دفه می بینمشون حرص می خورم و چیزایی که
گفتن رو یادم میاد! تو چطور
می تونی؟
پاسخش زیاد هم پیچیده نیست.
من می بخشم. بخشیدن
ولی کار ساده ای نیست. تا
زندگی خردت نکرده باشد یاد نمی گیری.
تا کوتاهی زندگی بارها توی
صورتت نخورده باشد، نمی گذری. تا
آدم ها بارها ناامیدت نکرده باشند، تا
لایه های روحشان را رو نکرده باشه، تا
درکشان نکنی، تا با خودت کنار نیایی و
غرور برایت حقیر نشود، تا بندهایت را پاره
نکنی، تا نتوانی از خودت فاصله بگیری و
در جایگاه آنها به قضیه نگاه کنی، تا
درکشان نکنی هرچند به حق رنجیده باشی،
نمی توانی ببخشی. زخم زخم
است. درد دارد. گاهی
حتی عفونی می شود. بخشیدن
درمان نیست. زخم خوب هم که
بشود جایش باقی می ماند. بخشیدن
کندن بندهای عاطفه و عاقلانه نگریستن
است. نه فقط وابستگی و عشق
که نفرت هم نشانه یک بند عاطفی گره خورده
است. برای بخشیدن عاطفه
را رها می کنی و به عقل به شکل دردناکی
خردمند پناه می بری. بندهای
عاطفه را می بری و در ازای آن با عقل و از
فاصله می نگری و آنگاه می بینی. به
درستی می بینی. بخشش آزادت
می کند. آرام می شوی.
سبک می شوی. انگار
از خودت خارج می شوی و با فاصله خودت و
آنها را نظاره می کنی. فاصله
همیشه معجزه می کند. می
توانی گفته های آزاردهنده شان و کارهای
برخورنده شان را کمرنگ کنی و به خاطرات
خوبی که با آنها داشته ای بیندیشی. می
توانی گذشته را دفن کنی و حتی اگر بار دیگر
با همان آدم رو به رو شدی، حتی یادت نباشد
که چطور از او رنجیدی. زندگی
کوتاه است. از کنار هم می
گذریم و خاطره می شویم. آدم
عکس های زشت دفرمه را قاب نمی گیرد.
از آلبوم خارجشان می کند.
پاره شان می کند، می سوزاند.
Monday, 21 November 2011
نامه های سرگردان ۲
هیچوقت نتوانسته ام با خیانت
کنار بیایم. لحظه را درک
می کنم، موقعیت را درک می کنم، اشتباه را
درک می کنم. اما کسی که
برای خیانت برنامه ریزی کند، توجیهش کند،
ادامه اش دهد و در نهایت در خیانت زندگی
کند، آدم حقیری است. نه
فقط برای دروغ گفتن به دیگری که خیانتکار
با حقیر کردن خود، اول به خود خیانت می
کند، خود را لایق درستی نمی داند و زیر پا
می گذارد. می گویی چشمانم
داد می زنند که ونس را دوست ندارم و به
خاطر تو تحملش می کنم. راست
می گویی. برایش احترامی
قائل نیستم. نه به خاطر بی
وفایی اش به دافنه و نه به خاطر فریب دادن
تو، بلکه به خاطر اینکه به خودش وفادار
نیست و پیوسته یادآوری ام می کند که آدمی
تا چه حد می تواند پست شود. راست
می گویی ونس را دوست ندارم.
Monday, 24 October 2011
:|
نمی دانم. عصبانی
ام. حرصی ام. پر
از خشمم. واقعا ارزشش را
دارد؟ ۵۰ یورو یا ۵۰۰ یورو یا ۵۰۰۰ یورو.
یه بار لباس شستن یا یک قهوه
خریدن. خودت چه فکر می کنی؟
می ارزد؟ به معروف شدن به چتربازی؟ به
اینکه ما هر وقت اسمت را روی تلفن یا روی
ای میل می بینیم می گوییم ببینی باز چکار
دارد؟ فکر می کنی زرنگی است؟ صرفه جویی
است؟ دختر دکتر فلان، از خانواده فلان،
محله فلان. برای ما تو
همانی هستی که نمی فهمی وقتی ۹۹ بار خانه
یکی رفته ای باید بار صدم دعوتش کنی.
برای ما تو همانی هستی که که
خودت را به نفهمی می زنی و بدون کادو به
جشن تولد می آیی، که خودت را به مریضی می
زنی و حمل وسایلت می اندازی گردن ما، که
از کمرویی صاحب خانه استفاده می کنی و با
اینکه می بینی راضی نیست به بهانه سرما
با کفش روی فرش تمیزش می روی. واقعا
رویت شد بروی به جشن دوستی که انقدر زحمتش
داده ای و حتی یک جعبه شکلات برایش نبری؟
واقعا چطور رویت می شود که جاروبرقی کسی
را ۶ ماه نگه داری و وقتی ازت بخواهدش
بگویی خودت بیا ببرش. واقعا
رویت شد که جاروبرقی را با کیسه پر از
اشغال پس بفرستی؟ واقعا چطور رویت می شود
که با کسی قرار بگذاری که لوازمش را پس
بدهی، بعد وقتی سروقت بیاید در خانه ات،
جواب ندهی و یک ساعت بعد زنگ بزنی که ببخشید
خواب بودم. چطور رویت می
شود که هروقت خانه کسی می روی یادت می افتد
که هوس پیتزا کرده ای و می اندازی گردنش
که زنگ بزند و پیتزا سفارش بدهد؟ شنیده
ام که می گویی من که کار نمی کنم. شما
سر کار می رید و پول دارید. به
همین دلیل است این بازی تازه؟ که به دروغ
می گویی۵۰ یورویی که قرض گرفته ای را پس
داده ای؟ چون دوستت کار می کند و تو کار
نمی کنی؟ به اندازه او دنبال کار گشته ای
اصلا؟ زنگ می زنی و فرمان می دهی که از
فلان چیز پرینت بگیر. تو
برای او چه کرده ای؟ برایت متاسفم، دختر
دکتر فلان، از خانواده فلان و محله فلان.
در زندگی ام با آدم هایی دوست
بوده ام که نه لقبی داشته اند، نه پولی و
نه خانواده معروفی. در عوض
تا دلت بخواهد شرافت! خودشان
زندگی شان را ساختند، بدون تکیه به پولی
یا پدر و مادری. برایت
متاسفم. حداقل ۲ نفر به
خاطر آشنایی با تو به همه کلیشه هایی که
درباره مردم شهرت می گویند، ایمان آورده
اند. برایت متاسفم.
روزی همه چیز خواهی داشت و
هرگز یک دوست واقعی پیدا نمی کنی.
برایت متاسفم. همه
ما متفق القولیم که در کنار تو احساس می
کنیم احمق فرض شده ایم. برایت
متاسفم که ارزشی را درک نمی کنی و با چند
یورو جایگزینش می کنی. امیدوارم
روزی همه چیز داشته باشی تا احساس نکنی
که با کندن از دیگران داری حقت را می گیری.
برایت متاسفم. اما
دیگر بس است. ما سه نفر را
حداقل، از دست داده ای.
Saturday, 8 October 2011
سکوت
گوش
می کنم. کاش می توانستم
برایت بگویم مردی که سبب شود تو احساس کنی
بی ارزشی، خود آدم حقیر بی ارزشی است.
حیف که برای فهمیدن باید سرت
بشکند. تا آن موقع من گوش
می کنم.
Thursday, 6 October 2011
:)
می
گم برام مهمه که به خط پایان برسم.
اهریمنا شوخی می کنن:
«به
این می گن a devotion to boobs!»
«نه!
تحمل شکست خوردن در یک چلنج
رو نداره!»
«نه!
به خاطر بارنیه! تازه
یادتونه پارسال نیل پتریک هریس چهره
مبارزه با سرطان سینه بود!»
می
گیم، می خندیم و می گذره. چیزی
که کسی نمی دونه اینه که به خاطر تو، به
یاد تو و برای تو، من می خوام بدوم، تا ته
ته! تا پایان!
پ.
ن. این تشویق
خانم ها برای پالپ اسمیر از بامزه ترین
کار هایی که نیل کرده. فکر
کنین همه پسرا میان خیلی جدی توضیحات علمی
می دن و می گن برین آزمایش بدین. وقتی
نوبت به این می رسه جمله اشو میگه، بعد
همون مدلی که می دونین سرشو خم می کنه (و
لعنتی کلی تو این صحنه ها با چشمای آبی و
موهای بلوند معصوم به نظر میآد!) و
می گه «پس برین آزمایش
بدین! به خاطر من!!! OK؟» به قول
اهریمن چهار کی می تونه مقاومت کنه و نره
آزمایش بده؟
Wednesday, 21 September 2011
;|
چه
سرنوشت عجیبی داریم من و تو، دخترک!
تو ادبیات پارسی خواندی و
همیشه انگلیسی درس دادی! من
ادبیات انگلیسی خواندم و به زودی پارسی
درس خواهم داد! سرنوشت با
ما سر شوخی دارد!
Friday, 16 September 2011
روزها می گذرند.....
زمانی
فکر می کردم اگر روزی دیگر دوستت نداشته باشم
اتفاق بزرگی رخ داده است؛ زمین دیگرگون
چرخیده است، پروانه ها سوخته اند، دریاها
کویر اند، بهار پشت کرده و رفته است.
دیشب ناگهان یادت افتادم و با
شگفتی تمام دریافتم که مدت هاست که دوستت
ندارم. هنوز آسمان بر فراز
است. هنوز شب به گوی های
زرینش روشن است. هنوز پس
هر زمستان بهار بی ادعا پیدایش می شود.
آخرزمانی
رخ نداده است. من تغییر
کرده ام.
Subscribe to:
Posts (Atom)
