یکی یکی درها را می بستم!
قرار بود چیزی آغاز شود و بستن
درهایِ بازی که مرا به گذشته می پیوست،
ناگزیر می نمود. دل کنده
بودم. دل کندن هرگز برایم
دشوار نبوده است که دل نمی بندم. درهای
کوچک! درهای بزرگ!
درهای ضخیم! درهای
نازک! درها را می بستم.
جدا جدا! با
هم! با ملایمت! محکم!
بعضی را می دانستم هرگز باز
نخواهم کرد، قفل می زدم. بعضی
را دلم می گرفت، قدری می ایستادم به تماشا!
یادم می افتاد به خاطرات پشت
در! لمسش می کردم! می
رفتم و می آمدم! نفسی می
گرفتم، درنگی می کردم و می رفتم سراغ درِ
بعد. درهایی بود که بستنشان
سخت تر بود. نیروی بیشتری
می طلبید. باریکه نور پشت
در، درخشان تر بود. زمان
می برد. تو پشت یکی از این
درها بودی.
به عقب نگاه می کنم. نه
سال است و من نه خط هم از تو نمی دانم و می
شناسمت. تو پنج خط هم از
من نمی دانی و می شناسی ام. نمی
دانم چطور به اینجا رسیدیم؛ با هم بزرگ
شدیم، هرچند می شد با تو کودکی کرد؛ عادت
کردیم به هم، هرچند هرگز عادی نبودیم؛
دوست ماندیم، متعارف نبودیم اما.
نبودیم. نیازی
به واژه ها نبود. عادت کرده
بودیم به دیدارهای پر واژه چند وقت یکبار!
به دیدارهای خاموش گاه به گاه!
از معدود کسانی بودی که می
فهمیدی ارزش سکوت را! از
معدود کسانی بودی که من می توانستم با
بودنشان، تنها باشم! از
معدود کسانی بودی که نمی پرسیدی! می
نشستم و خیره می شدم به حیاط بی قواره پشت
پنجره و چشم هایم پر از اشک می شد و آرام
می شدم! می دانستی پرسیدن
دردی را دوا نمی کند، می دانستی به پند و
اندرز نیاز ندارم، می دانستی که قوی تر
از آنم که هر اشاره ای و هر دل سوزاندنی
حرصی ام نکند. به جای
پرسیدن، داستان دستم می دادی. به
جای اندرز، فیلم پیشنهاد می کردی. با
تو می شد خودِ عجیبِ خیال پردازم باشم.
با تو می شد پروای نگاه های
سرزنش بار نداشت به رفتارهای کودکانه،
با تو می شد ساعت ها از شخصیت ده خطی فلان
داستان کوتاه حرف زد. با
تو می شد ناگفته سخن گفت. بارها
شگفت زده ام کردی وقتی نپرسیده جواب می
دادی. بارها شگفت زده ات
کردم وقتی تو فکر می کردی و من می نوشتم.
دوستت داشتم چون با تو نیازی
به صورتک نبود. تو هم با
من که بودی نقاب نمی زدی. بارها
چهره واقعی ات را دیده بودم. درِِ
سختی بودی برای بستن و من مصمم بودم که
این در را هم می بندم! زودتر
می بندم و با خیال راحت می روم سراغ بقیه!
مدت ها بود که نمی آمدم!
هیچوقت آمدن و رفتنم مشخص نبود
اما این اواخر ماه به ماه هم گذرم آن طرف
ها نمی افتاد. وقتی بالاخره
آمدم برای رفتن، دیدم که انتظارش را
نداشتی. اما نگفتی چرا؟
می دانستی ناراضی ام. می
دانستی چقدر از یکنواختی و روزمرگی بیزارم.
می دانستی که دارم له می شوم
و بدون بغض، صدایم در نمی آید. اما
برای اولین بار پرسیدی که فکرهایم را کرده
ام؟ کرده بودم. برای اولین
بار شروع کرده بودی به پرسیدن و من نمی
خواستم پاسخ دهم. آمده
بودم دری را ببندم و به تنها چیزی که فکر
نکرده بودم این بود که در نخواهد بسته
شود. فرار کردم تقریبا.
کار من آنجا تمام شده بود.
انتظار پیگیری ات را نداشتم
و کمک هایت را و نگرانی ات را. نمی
گذاشتی در را آسوده ببندم. الان
که به عقب می نگرم، می بینم که برایت حقی
در بستن در بینمان، قائل نشدم. نفهمیدم
که هر دری به دو دنیا باز می شود و تو انقدر
به من شبیه بودی که در بین دو دنیا نامریی
بود گاهی. خودخواه بوده
ام و پشیمان نیستم. حق
داشتم دنیایم هرچند بخشی از دنیای تو باشد
را قفل بزنم! بار آخر که
دیدمت تو آمدی سراغ من! بار
اول بود. نمی فهمیدم.
دلیلی نداشت از نظر من.
شنیدم و گوش ندادم و تشکر.
می دانستی داری فراری ام می
دهی. انقدر می شناختی ام
که بدانی دلخورم که خداحافظی ام را طولانی
کرده ای و بستنِ در سخت تر شده است. یکی
از آخرین روزها پیغام دادم که برای خداحافظی
با دوستانم فلان جا هستم و اگر می خواهی
بیا. انقدر برایم اهمیت
داشتی که نخواهم آخرین خاطره ام، حرصی شدنم
از پیگیری تو بوده باشد و انقدر نمی خواستم
حرف بزنم که نمی خواستم تنها ببینمت.
گفتی شاید و کمی بعد مودبانه
پیغام دادی که نمی توانی و من با خیال راحت
در را شترق کوبیدم به هم. این
دفه همان کاری را کرده بودی که انتظارش
را داشتم.
آمدم و در سکوت فرو رفتم.
زمان می خواستم. در
بزرگی باز شده بود که باید می توانست بر
تاریکی درهای بسته پیشین غلبه کند.
آدم های پشت در برایم می نوشتند.
روزهای اول خیلی زیاد، بعدها
کمتر. انتظارش را داشتم.
تا مدتی نمی نوشتم. نیاز
داشتم که درهای بسته، بسته بمانند.
نور قدیمی را نمی خواستم.
باید به در باز جدید خو می
گرفتم. یک ماهی گذشت که
برایم نوشتی که خوبم؟ نوشتم خوبم و سکوت
کردم. لجوجانه سکوت کردم
تا دوستی چیزی خواست که فقط در توان تو
بود. مجبور شدم بنویسم.
مجبور شدم زنگ بزنم. یادم
افتاد که گاهی دلم برای آن درخت بی قواره
آن حیاط بی قواره تنگ می شود و آن بعد از
ظهرهایی که به خواندن بین واژه ها می گذشت
و آن بعد از ظهر های پر از واژه های سکوت.
گاهی می نویسی. سرزده،
بدون ترتیب. نامه هایت بی
سلام و خداحافظی است. عجولانه
است. پر از موضوعات شادی
است که آن روزها حرفش را می زدیم. بین
خطوط سیاه است. نمی خواهم
بخوانم. برایت می نویسم.
همان طور که پرگویی می کردم و
فکر می کنم که چگونه به یادم می آوری و
خیره می شوم به دری که با متانت نگذاشتی
ببندم.
No comments:
Post a Comment