Wednesday, 7 September 2011

:)


دوست ایتالیایی کشوندتمون تا فرانسه کوچک. داره دنبال یه کافه ای می گرده که نمی دونه کجاست. می رسیم دم کتدرالی که من و دوست سفید عاشقشیم و یه دفعه رقص نور روی کلیسا با موسیقی موتسارت. هر دومون میخکوب می شیم. دوست ایتالیایی برا خودش داره می ره. اما ما سحر شدیم. زیر بارون ا لیتر در هر دسی متر مکعب وایستادیم و محویم تو نور و موسیقی. دوست ایتالیایی با این بارون رضایت می ده که بریم تو همون کافه ایرلندی بغلی تا بارون تموم شه. ۵ دقیقه بعد دوباره موسیقی شروع می شه و ما می پریم بیرون. زیر یه چتریم، نگاهمون رو از کلیسا که نت بارون شده بر نمی داریم
« فکرشو می کردی یه روزی با هم اینجا وایسیم اونم زیر بارون؟» نگاهش می کنم دستکم ۱۵ سال از اون دختربچه هایی که با هم کلاس زبان می رفتن دور شدیم. دنیا هزار جور چرخیده. بزرگ شدیم. تغییر کردیم. تفاوت هامون بیشتر و بیشتر شده. اما هنوز می تونیم کنار هم وایسیم و در سکوت در این جشن نور و نت غرق بشیم
«نه فکرشو نمی کردم

No comments:

Post a Comment