آنا میگه انتظار نداشتم از پس
۲ تا پسربچه بر بیای. تو
دلم میگم اینا آسون ترینش اند! هرچی
بزرگتر می شن کار باهاشون سخت تر می شه!
نمی دونی کار کردن با پسربچه
های ۱۵ تا ۳۵ ساله (من خدا رو شکر به بزرگتر از این درس ندادم!) چه عذاب الیمیه!
یادتونه من ۹۸.۹۹
درصد شاگردهای کروموزوم Y دار
رو رد می کردم؟ شاید یه روز نوشتم ماجراهاشو!
یعنی من می تونم یه کتاب درباره
درس دادن به موجودات بنویسم در حد Play
Book بارنی!
پ. ن. البته
من مطمئنم قبل از اینکه اسکار یه کلمه
انگلیسی حرف بزنه، من مثل مینا (اصلا
مگه بلبل حرف می زنه آخه؟ میناها و بعضی
طوطی ها حرف می زنن!) اسپانیایی
حرف خواهم زد! یه چیز بامزه
اینکه اینا مامانشون اسپانیایی و باباشون
فرانسویه، می گن ما اسپانیایی هستیم.
یه چیزی مثل دین یهودی ها که
از مادر به بچه می رسه. یعنی
اگر مادرت یهودی باشه، یهودی به حساب
میای! خیلی تلخ میشه این
پست، ولی راستش یاد بچه هایی افتادم که
مادرشون ایرانی و پدرشون افغانی بود و به
خاطر ملیت افغان از کشور رونده می شدن!
No comments:
Post a Comment