Thursday, 8 September 2011

بگذرد این هم!



نمی دونم چی شد اصلا! نشسته بودیم داشتیم مثل بچه آدم غر می زدیم. چی شد رسیدیم به جلسه دفاع دوستم؟ چی شد رسیدیم به جلسه دفاع من؟ اونا که خبر دارن می دونن که جلسه دفاع دوستم کاملا نامردانه بود! مال من چقدر ناخوشایند پیش رفت و بعدا بلایای طبیعی مشابهی سر بستنی چکه کن اومد! دفاع دوست سبز هم همین بود! اصولا می گن جلسه دفاع! یعنی که بعد از ۱ سال کار توان فرسای بدون منبع با اینترنت زغالی فیلتر شده، قراره به شما حمله کنن، بزنن لهتون کنن، کاری کنن که احساس حماقت کنین تا شما باشین درس رو ببوسین برین در «سنگر آشپزخانه» (کپی رایت اصطلاح مال صاحب وبلاگ عقاید یک دلقک) پنهان بشین

به هر حال نمی دونم چی شد که حرفمون کشید به دفاع هامون و دو ثانیه بعد داشتیم اشکامون رو پاک می کردیم! فکر کنم نیم ساعت هی یادمون افتاد و از اول خندیدیم. دوستم به دفاع من دیر رسید برا همین اصلا خبر نداشت که وسط دفاع در شتلق باز شد و یه بستنی چکه کن گربه چشایری با یه بسته شکلات روبان زده اندازه قایق مثل خرگوش پرید تو. تازه با استادام سلام علیک کرد، هیچ اهمیتی هم به مدافع!! که حرفش قطع شده بود نداد و دوید ته کلاس! بعد ۲ تا دانشجو درو باز کردن و با وجود چیدمان مشخص کلاس مغزشون پروسس نکرد و سراغ یکی از استادا رو از داورا گرفتن! وقتی همه سوال ها تموم شد، دوباره در باز شد و اینبار دوست فسفری و دوست آبی زنگاری با طمانینه و البته با یه جعبه شیرینی فکر کنم چهار کیلویی اومدن تو! و خب دفاع تموم شده بود. ما همه اومدیم بیرون، ولی نمی دونم اونا چرا نیومدن! دوست آبی زنگاری هنوز خنده اش می گیره وقتی تعریف می کنه استادم باهاش خیلی دوستانه سلام و احوالپرسی کرده، بعد گفته الان وقتشه شما شیرینی تونو بذارین اینجا خودتون برین بیرون! (با پوزش از هر سه تا تون، من برای توضیح دراماتیک موقعیت نقش هر ۴ تامونو برا دوست سفید بازی کردم و رسما از رو صندلی افتاد از خنده!!) دوست سفید که اصلا قرار بود شیرینی بخره بیاره تو پارک وی جا پارک پیدا نکرده بود و کلی خندید وقتی یادش افتاد وقتی پیاده شده تلفن زنگ خورده و من گفتم تموم شد دفاع! دارن میرن. تو کی میای و برای اولین بار گفت کلی حرص خورده وقتی با اون همه مصیبت شیرینی رو خریده و جاپارک پیدا کرده و وقتی اومده تو نه تنها همه چیز تموم شده بوده، بلکه دوست آبی زنگاری برا دلداری گفته نگران نباش شیرینی ما هست.

بعد از ماجرا هم شاهکار بود. من که هر ۵ دقیقه یکبار چشمام پر اشک می شد و دوست ترنسپرنت که ۳ ساعت منو دلداری داد، دوست آبی زنگاری، دوست فسفری، دوست سبز و دوست زرد که به روز منو بردن سوپر استار و تمام سعی شونو کردن که حال و هوای منو عوض کنن. دوست فسفری و دوست سبز که به نیت تغییر روحیه من شروع کردن به تعریف اشتباهاتشون و کم کم افتادن به کل کل و دیگه اصولا هرچی تجربه معذب کننده داشتن در کمال صداقت ریختن رو دایره! انقدر که یه بار که من دوباره چشمام پر اشک شد، دوست فسفری برگشت گفت ما آبرو برا خودمون نذاشتیم تو بخندیا!!! من قول می دم از این اطلاعات هیچ سواستفاده ای نکنم مگه کاندیدای ریاست جمهوری بشید دوستان!!
فکرشم نمی کردم که الان برگردم به عقب نگاه کنم و دیگه فقط جنبه های خنده دارشو ببینم! زمان با استادی تمام تاثیر خودشو گذاشته و البته من آدمی ام که به همه چیز می تونم بخندم!!

1 comment:

  1. حالا ببین چطوری پته مته مارو رو کردی

    ReplyDelete