با دوستم تو کتابخونه داریم
درس می خونیم. تو طبقه
پایین تقریبا ۱۲ نفر تو سالن اند. این
آقا سوریه ایه میاد تو، سر تک تک میزایی
که طرف رو اندکی می شناسه وای میسته، سلام
علیک می کنه. یه دفعه با
دوستم همدیگه رو نگاه می کنیم و به شدت
سعی می کنیم نخندیم.
«فکر
کنم اون پسر چینیه رو ماچ
نکرد.»
«اون دختر موبلنده
رو هم نمی شناخت»
«به همه
هم همون جمله ها رو گفت»
و
البته حرف زدن همانا و خیاط هم در کوزه می
افته!! (ببخشید اول جمله
مال اون لاک پشته است که دهنشو باز کرد،
دومی اش از قصه ها و مثل هاست!) یادمون
رفته بود که هم تو کنفرانس شونصد سال پیش
با این آقاهه سلام علیک کرده بودیم!!!
No comments:
Post a Comment