Wednesday, 10 June 2015

خود ناباوری!


یکی از نکات مثبت مدتی به پایان نامه دست نزدن اینه که وقتی چندی بعد نوشته ها تون رو می خونین، از خودتون می پرسین چه بحث جالبی!!‌من اینا رو نوشتم؟ 



Made in China!!



ما که همه چیز رو داریم از چین وارد می کنیم. نمی شه چند تا قاضی، یک مجلس و مقدار اندکی عدالت هم از چین بخریم؟ درسته چینی اند اما از مال ما که بهترند!!!



Marko! A Teacher's Pet!


برمی گردم طرف کلاس و یکی داره رو دیوار راه می ره! یکی داره زیر دریایی هوا می کنه! یک کنفرانس جدی اون ور کلاس تشکیل شده و یک انجمن کایاک سواران مقیم مرکز این ور!!‌با  حرص می پرسم آخه من دارم به کی درس می دم؟ مارکو، میز اول، خیلی جدی دستش رو بالا می کنه و با اشتیاق جواب می ده برا من! برا من!! یعنی عمرا می تونستم خنده ام رو نگه دارم.... همه اقتدار نداشته من رو زیر سوال برد پسره!!


یعنی واقعا که!


خانوم داروخانه دار می گه تولدت مبارک!! و من مثل بز نگاش می کنم!! می گه تولدت! فرداست!! و سیم های مغز من به هم متصل می شن و تاریخ در ته و توی مغزم می درخشه که راست می گه ها. می گم آهان! مرسی!!!

پ. س. خانومه باعث شد که یکی دو دقیقه ای فکر کنم چند سالم می شه و در کمال شرمندگی آخرش سال تولد مربوطه رو از سال جاری تفریق کردم تا حاصل به دست بیاد!!! یعنی تا این حد!! (یعنی خداییش من گاهی شاهکار می کنم!! حالا گوشه اونجای ویرگول کتاب سوم بی. ای. جانسن رو تو چاپ سوم بپرسین، احتمالا می تونم درباره اش مقاله بنویسم!!)




حتی حق تقدم!!!


یکی از چیزهای بامزه ای که رو اعصاب معلم رانندگی های عزیز هست که دختر جان! پاتو از رو ترمز بردار!! حق تقدم با توئه و من سر هر پیچ! هر خط عابر پیاده و هر کوچه باریک می گم ولی اگر خانومه/آقاهه/ دوچرخهه/ماشینه/ کامیونه/موتوره یه دفه اومد جلوتر چی و معلمین مربوطه تکرار می کنن که اون ها چشم دارن!!‌علامت تقدم و ایست رو می بینن و می ایستند!! و من فکر می کنم اگر می دونستین که تو تهرون حق تقدم گرفتنیه نه دادنی    .....


Translations!



ترجمه ها برای نوجوانان هفده ساله نمایش جذابی نیست. مخصوصا که همین هفته پیش اهمیت ارنست بودن از خنده روده برشون کرده باشه و کمی قبل تر عظمت هملت مبهوتشون کرده باشه. یه گروه ایرلندی طفلکی در یک مدرسه خونگی که تو طویله  تشکیل شده که سعی می کنن با گیلیک، یونانی و لاتین هجوم انگلیسی ها رو پس بزنند و هویت ملی شون رو حفظ کنن، کمی از دایره علایق بچه ها خارجه! با این حال دارن تحمل می کنن!! می رسیم به جایی که مویرا و یولاند هر کدوم به زبون خودشون حرف دلشون رو می زنند و کم کم جمله ها جوری جفت می شه که انگار هر کدوم می فهمه اون یکی چی می گه! می گن مگه می شه بدون اینکه حرف همدیگه رو فهمید عاشق شد؟  با صدای اسپایک می گم
Everything is blood, Buffy!
می خندیم و می گم می شه بدون کلام حس کرد؟ می گن میشه. می گم پس میشه عاشق هم شد. خدا آخر و عاقبت این ها رو به خیر کنه که از آدمی که اصولا عشق رو قبول نداره باید چنین درس هایی بگیرند.  گدور قبول می کنه و می گه خون می کشه و اصلا رابطه اودیپ و مادرش رو هم همین طور می شه توضیح داد. بحث بالا می گیره. می گم بچه جان ها! گاهی نفهمیدن زبون به جذابیت طرف مقابل   کمک می کنه!!زبان غریب آهنگین، مفاهیم تازه و فرهنگی که هیچی ازش نمی  دونین!! بحث ها ادامه پیدا می کنه! و ناگهان یک لامپ خیلی نورانی بالای سرم روشن می شه. می گم  همه ما زبون هایی رو بلدیم که هیچکس دیگه تو کلاس بلد نیست. هرکس یک جمله، یک بیت یا یک  متن کوتاه به زبون خودش بگه! بدون ترجمه!!‌همه به فکر می افتن!! سبسشن یک شعر ایتالیایی می خونه! استف یک لالایی رومانیایی. گدور بخشی از یک تاتر اسپانیایی رو دکلمه می کنه و امیلی که تازگی ها زده تو خط شرق، چند تا هایکوی کره ای و چینی می خونه!!‌مارتین ادیپس رو به اتریشی می خونه و ایریلنا به یونانی! به زبون سوفلکس!! کیت یک  آواز گیلیک می خونه و به من می گن نوبت تو هست. فکر می کنم و می گم

تو کز نجابت صد ها بهار لبریزی
                     چرا به ما که رسیدی همیشه پاییزی
ببین سراغ مرا هیچکس نمی گیرد
مگر که نیمه شبی، غصه ای، غمی، چیزی

بچه ها که بعد از هر اجرا قربون صدقه همکلاسی هاشون می رن که وای محشر بود!!!‌چقدر زیباست! سکوت می کنند و امیلی با صدای رسا حکم نهایی رو اعلام می کنه که بدون فهمیدن یک زبون می شه عاشق شد!! 

پ. س.  شعر از آقای مهرداد نصرتی، مجموعه لحظه های دلتنگی


Wednesday, 3 June 2015

نصیحت پریایانه!!!


اگر می خواهید یکی دو صفحه مقاله  رو تا شب تموم کنید، از گوش دادن به هرگونه آواز نیلی یا شعر تامی خودداری کنید!! یه دفه می بینین، نشستین دارین مثال شیرین عقل ها لبخند می زنین و تا آهنگ یا شعر تموم نشه، دستتون به کار نمی ره!!!

Ironman!


 اگر بچه های سال اولی  به زبونی غیر از انگلیسی حرف بزنند، باید جریمه پرداخت کنند!! همه به شدت همدیگه رو نپارت می کنند که مبادا کسی فرانسه یا آلمانی حرف بزنه و از زیر چشمشون در بره!!! امروز تام پرسید که ایا اسم ایستگاه ها رو باید به انگلیسی بگیم و من گفتم که نه اسم ها رو لازم نیست و کلا احمقانه از آب درمیاد و مثال زدم که فکر کن بخوایم
Homme de Fer
رو ترجمه کنیم!!! فکر می کنین نتیجه چی شد؟
Ironman!! 


Shakespeare Party!!!


جلسه آخر کلاس ششم قراره مهمونی بگیریم. هرکسی قراره یه چیزی بیاره و بعد همه با هم برای چندمین بار به تماشای هیاهوی بسیار برای هیچ جاس ویدن بنشینیم!!! یکی از محشرترین فیلم های شکپیری!! تا حالا دو سه تا از معلم ها اعلام کردند که میان!! یعنی کلی همه مون ذوق داریم برای فیلمی که قبلا دیدیم و نمایشی که قبلا خوندیم!!!‌
Awesome  squared!!!


Monday, 1 June 2015

فصل های موسمی!!!


می شه یکی برای هوای اینجا مفهوم فصل ها رو توضیح بده!!! فصل ها اینجا روز به روز عوض می شن! زمستون، پاییز، بهار، زمستون، تابستون، تابستون، زمستون!!!