با واژه ها می شود رویا ساخت، می شود اشک ها را زدود، می شود دردها را چاره کرد، ولی واژه ها گاهی هم مثل گلوله می
شوند و جای زخم گلوله ،حتی اگر خوب شود،
همیشه باقی می ماند.
Saturday, 5 November 2011
:|
۵ شنبه تولد اهریمن سه است و
اگه اهریمن ۱ یا الکس نیان من بین یه سری
فرانسوی زبان دوم آلمانی روشنفکر تو آرته
کار کن! تنها می مونم!!!!!
:|
این فرانسویا اگه ریاضی شون
خوب نباشه چطور عددها رو به زبون خودشون
می گن؟ شصت و پونزده؟ هشتاد و یازده؟ هزار
و نهصد و هشتاد و نوزده؟
Labels:
:I,
Me,
Myself and I,
observations,
Trivialities,
این خارجی ها
HIMYM 706: Mistery Vs. History
هییییییییی! بالاخره
یه قسمت نیمچه بامزه! کل
پن ضمیمه خوبی از آب دراومده، البته به
عنوان دوست جدید گروه، نه دوست پسر رابین!
به عنوان روانپزشکی که از
هاروارد، پرینستن و بازهم هاروارد مدرک
داره و با مراجعی که به خاطر اینکه نمی
تونه دوست پسر قبلی اش رو فراموش کنه دوست
شده، کوین اصلا به روی خودی نمیاره که
رابین به بارنی متصله انگار! تازه
کوین اولین نفریه که تو این سال ها وارد
گروه شده و عقیده داره بارنی از بقیه گروه
سالم تره! البته ما مدت
هاست که این عقیده رو داشتیم!!!
تد بالاخره تو این قسمت با یکی
می ره بیرون و مثل همیشه دختره رو فراری
می ده!
مارشال و لیلی همچنان لوسن،
اما چون همه قسمت بیمزه نیست کمتر به چشم
می آن!
رابین و بارنی تو این قسمت یه
تیمن! تقریبا تمام قسمت
رو با هم همکاری می کنن که مشکلات اخلاقی
و روانی دخترایی که تد باهاشون بیرون می
ره رو پیدا کنن! یاد فینالی
فصل ۶ نیفتادین که با هم سعی می کنن نذارن
تد بره دنبال دختره؟ حتی وقتی همه گروه
هم هستن اون دو تا با هم دارن نقشه می کشن.
به شدت کودک اند و بهترین صحنه
های این قسمت مال اوناست. من
یه مدته به دوستای بارنی-رابینی
مجازی ام سر نزدم، اما این قسمت حتما
فرستادتشون رو ابرا!! کلا
کبی اسمالدرز و نیل پتریک هریس از فصل ۳
که با هم دوست شدن و هی روابطشون صمیمانه
تر شد تو شو دارن خیلی به هم شبیه می شن.
خارج از شو هم تو مصاحبه خیلی
شبیهن (اگه مراسمی که اصلا
با هم می رن و کلی طرفدارا رو اذیت می کنن
رو در نظر نگیریم تازه!!) الان
اصلا توی این گروه این دو تا بیشتر از بقیه
با هم دوستن و خب کلی رو بازیشون تاثیر
گذاشته. تهیه کننده ها با
وجودی که خودشون می گن بارنی و رابین در
کنار هم کیمیای جالبی دارن (با
عرض معذرت شیمی بازیگری برای ترجمه
chemistry یه کم weird هست!!)
صحنه های بیشتری رو به این دو
تا نمی دن. می تونن تصمیمشون
رو بگیرن یا زوجشون کنن و براشون متن
بنویسن یا مثل رابطه تد و رابین رو دوستی
شون کار کنن و براشون متن بنویسن (دوستان
مجازی طرفدار بارنی/ رابین
من، به خاطر اون کلمه دوستی من رو قطعه
قطعه خواهند کرد!!!)
من یه خصوصیت بامزه برا نورا
پیدا کردم!! نورا خصوصیتش
اینه که یه قسمت در میون ناپدید بشه!
تازه هر قسمت هم ریست می شه،
بستگی داره کی اون قسمت رو نوشته باشه!
یعنی تداوم شخصیتی تا این
حد!!!
و تقلید! یه
روانشناس وارد یه گروه دوستانه می شه و
می گه همتون مشکل دارین! بینگ!!!!
فرندز!!! راجر!
دوست عجیبه از همه به نظر
روانشناسه سالم تره! بینگ!!
فرندز!! فیبی!
پدر و مادریه که جنسیت بچه رو
می خوان و نمی خوان بدونن!!! بینگ!
فرندز!! راس!
و بعدا راس و ریچل! دوستاشون
که می خوان جنسیت بچه رو بدونن و می فهمن
و بالاخره به پدر مادره لو میدن!!!
بینگ!!! فرندز!
ریچل، مانیکا، جویی و چندلر!
دختری که تا وقتی پسره در
دسترسه نمی خوادش اما به محض اینکه یکی
پیدا می کنه، همه تلاشش رو می کنه که پسس
بگیره! بینگ!!! فرندز!!
ریچل! پسری که
همه دخترا رو به دلایل واهی رد می کنه!!!
بینگ!!! فرندز!!!
چندلر! دوستایی
که هیچوقت دوست جدید دوستشون رو نمی پسندن
و سعی می کنن بهمش بزنن! بینگ!!!
فرندز!! الن!
یه بار برای یکی از دوستای
مجازی که یه داستان محشر با الهام از دکتر
فاستوس درباره بارنی نوشته بود که روحش
رو به شیطان فروخته! نوشتم
مطمئنی منظورت بارنیه و NPH نیست؟
اون که ظاهرش از شونصد سال پیش تا حالا
دست نخورده NPH ه، نه بارنی!
برام نوشت اصلا ایده داستان
وقتی به سرش افتاده که عکس های دووگی هوزر
رو گذاشته کنار عکس های بارنی و داکتر
هوریبل و دیده این آدم تو این ۲۰ ساله هیچ فرقی نکرده.
هنوز تین ایجر به نظر میاد!
حالا ماجرای کل پن و NPH تو
این قسمته. تو هرولد و
کومار اول و دوم کم و بیش هم سن به نظر
میومدن، اینجا پن کلی بزرگتر از NPH
نشون میده! من
بهش شک دارم. فکر کنم واقعا
یه معامله ای با شیطون کرده!!
فکر نمی کردم هیچوقت اینو بگم
ولی شاید یه قسمت رابین اسپارکلز شو رو
از این یکنواختی دربیاره! یا
رابین و نورا سر بارنی گیس و گیس کشی راه
بندازن یا کوین و بارنی سر رابین یه دست
لیزرتگ بازی کنن! از لیلی
و مارشال که هیچوقت انتظار بامزگی نمی
ره. تد هم که )*،×٪٫ـ)*٬!٪×،*)!!!
این کراوات اردکی بارنی کاملا
رو اعصابه! هیچ شوخی ای ام
براش نمی نویسن!!!
Friday, 4 November 2011
:)
با دوست سفید داریم می ریم تو
کتابخونه، دوست سفید داره درباره یه مساله
سوپر مهم حرف می زنه که یه دفه صداش دو تا
پرده می ره و می پره طرف خانم مسن کتابدار
که پشت من دم در داره با یکی حرف می زنه.
من برمی گردم ببینم که چی شد
و خانم کتابدار هم یه کم متعجب نگامون می
کنه. من وقتی دوست سفید با
حرارت به خانم کتابدار مسن میگه گردنبدتون
محشره تازه متوجه گردنبنده می شم و حالا
منم که جیغ می زنم! خانم
مسن کلی با خوشحالی گردنبدش رو لمس می کنه
و برامون توضیح می ده که تو یونان خریدتش!
ما همچنان می پریم بالا و پایین
و تعریف می کنیم و انقدر نگامون به گردنبنده
هست که وقتی بالاخره رضایت می دیدم بذاریم
خانومه برگرده سر حرفش و ما بریم تو
کتابخونه، دوتامون با کله می ریم تو در!!
(یعنی صحنه ای بود ها!!!
دوتامون!!). فکر
می کنین گرنبنده چی بود؟ آخرین مدل کارتیه؟
الماس نونصد قیراتی (البته
اینو باید بذارن رو کمربند، نه گردنبند!)؟
کوه نور؟ عمرا بتونین حدس بزنین!
گردنبند یه شازده کوچولوئه
که شالش رو باد به سمت راست کشیده! یکی
از زیباترین گردنبندهایی بود که تا حالا
دیدم. با اینکه از اون آدمایی ام که نمی تونن چیز اضافه رو تحمل کنن و گردنبند و گوشواره و دستبندایی که دوستام تا حالا بهم دادن معمولا یا خاک می خوره یا سر از سطل زباله درمیاره، اعتراف می کنم که اگه کسی چنین چیزی
به من می داد، حتما استفاده اش می کردم.
چی آرامش بخش تر از این که آدم
شازده کوچولو رو همیشه با خودش داشته باشه
و یادش بمونه که ارزش گل تو به اندازه
وقتیه که پاش صرف کردی! که
کویر زیباست چون چشمه رو مثل رازی در خودش
پنهان کرده! که قهقهه های
شازده کوچولو رو که مثل یه سری زنگوله است
همیشه تو گوشش باشه! فکر
کنم مدت هاست که شازده کوچولو هممون رو
اهلی کرده!!
استانداردهای دوگانه
از یه طرف امروز که استاد جون
گفت من مطمئنم کنفرانس هفته آینده ات خوب
می شه و ۴۵ دقیقه بهم وقت داد It feels so
good!!! و از طرف دیگه وقتی گفت
من مشتاقم ببینم این دفه چی می خوای بگی
I'm shaking in my boots!!! ده روز
بیشتر نمونده و من هنوز کلی کار نکرده
دارم!!!
پ. ن. اگه
من برای کنفرانس های مارس باشم، احتمالا
باید دو هفته دیگه شروع کنم!!
Dexter 605: The Angle of Death
اگه بگم قتل این هفته منو ذوق
زده کرد فکر نمی کنین There's something wrong
with me؟ حتی اگرم فکر کنین، قتل
این هفته منو ذوق زده کرد. فکر
کن نه تنها جوری طراحی اش کنی که قتل به
صورت زنده و جلو چشم پلیس اتفاق بیفته،
بلکه در نهایت یه تابلوی محشر هم با جنازه
درست بشه (من استعداد دارم
قاتل سریالی بشم ها!!!) قتل
این هفته یکی از جذاب ترین قتل های دکستر
بود!
این بحث نور و تاریکی و ایمان
خیلی جذابه. این که دکستر
در نهایت وقتی دستاش روی دستگاه قهوه است،
دعا می کنه و حتی نور بی رمق دستگاه هم
نوره و قدرت داره خیلی بامزه است.
برادر سم داره به شخصیت مهمی
تبدیل می شه. من این رو که
می گه من نمی تونم ثابت کنم که خدا وجود
داره، تو هم نمی تونی ثابت کنی که وجود
نداره رو خیلی دوست داشتم.
سر و کله زدن دبرا با کارای
ریاستی و کنار اومدن کویین با جدایی شون
هم هنوز گیرایی داره. تا
این جا که همه قسمت های پخش شده به شدت
جذاب بودن.
و چند تا سوال: چرا
همه قاتل سریالی ها رفتن تو میامی؟
چرا هیچ قاتل سریالی زن نیست؟
فصل قبل هم لومن در حقیقت قاتل نبود و وقتی
انتقامش رو گرفت از کشتن دست کشید.
اگه دکستر اکثر قاتل ها رو
خودش بکشه، این یعنی ۸۳٪ پرونده های قتل
سریالی بی جواب می مونه!
چرا هی برمی گردن رو ice-truck
killer؟ از رودی که مطمئنیم کشته
شده!
:|
امروز که رفته بودم برای ویزا
و هرچی مدرک در زندگانی ام داشتم با خودم
برده بودم، هرچی خانومه خواست رو من
داشتم، دو تا کپی هم ازش داشتم!!! عین
شهر قصه بود
رمال: ببینم
گواهی آشپزی.
مجری:
بله قربون ایناهاش.
رمال:
دیپلم خیاطی، گلدوزی.
مجری: ایناهاش. ایناهاش
رمال: دیپلم ماشین نویسی.
مجری: ایناهاش. ایناهاش
رمال: دیپلم ماشین نویسی.
مجری:
ایناهاش.
رمال:
خب حالا گواهی نخ ریسی.
مجری:
ایناهاش
رمال:
حالا تصدیق...
مجری:
بله بفرمایید.
رمال:
خب حالا گواهی...
مجری:
بفرمایید.
رمال:
دیپلم...
مجری:
بفرمایید.
رمال:
گواهی...
مجری:
بفرمایید.
رمال:
دیپلم...
مجری:
بفرمایید.
رمال:
گواهی...
Labels:
:I,
literature,
Me,
Myself and I,
observations,
Trivialities
Thursday, 3 November 2011
:|
داشتم به دوست غمگین تازه جدا
شده می گفتم اگه قرار باشه با هم تنها
زندگی کنین، بهتر نیست تنها تنها تنها زندگی
کنین؟ بعد خودم کلی فکر کردم تا به مفاهیم
فلسفی جمله شاهکارم پی ببرم. این
دوستای من چطوری با من حرف می زدن طفلک
ها؟
:|
یادتونه من چقدر گفتم که ما
همش به خرده اطلاعاتی که می شنویم اتکا
می کنیم، خودمون دنبالش نمی گردیم.
خب خیاط هم در کوزه افتاد.
دوست من چند وقت پیش گفت که
مدت اقامت من با مهر اداره اقامت محاسبه
میشه، نه ویزام! من هم به
فکرم نرسید که اون چند سال پیش اومده و
همه این پروسه ها عوض شده تا حالا!
خلاصه اینکه ۳ روز بعد از ثبت
نام رفتم فرمانداری. خیلی
هم شادمان که دارم ۳ ماه زودتر اقدام می
کنم و دیدم تقریبا ا ماهه که ویزام تموم
شده!! ویزای شما دقیقا به
اندازه زمانی که تو ویزا نوشته اعتبار
داره! خدا رو شکر اینجا
پروسه ثبت نام رو در نظر می گیرن و دانشجوها
رو اذیت نمی کنن! اما فکر
کن من مثلا با خیال راحت می ذاشتم فوریه
برم دنبالش!!!
Labels:
:I,
Me,
Myself and I,
observations,
semi-dialogues,
Trivialities
Subscribe to:
Posts (Atom)


