Saturday, 3 October 2015

Shaking like a bunny!


خدایا کی این اتفاق افتاد؟ کی من تبدیل شدم به یک گره عصبی که با یک ای میل به 
hyperventilation 
بیفتم و برای جواب دادن زمان لازم داشته باشم؟



تلخ! تلخ! تلخ!


بعد از مدت ها تکست می زنی که خوبی؟
می نویسم نه! بگو که خبر خوشی داری. نومیدانه خبر خوش لازم دارم.
و منتظر می مونم
.
.
.
.
.
و بالاخره می نویسی شوی تازه نیل پتریک هریس ؟
فکر می کنم که ماهت خیلی سخت تر از من گذشته. یک بیماری. یک افسردگی. یک تجاوز و یک عالم فرسودگی.  فکر می کنم  به همه اون هایی که این مدت درگیر همه مسایل بالا بودند و آخرش تو تونستی وضعیت رو سر و سامون بدی.  بیمار بستریه. افسرده هنوز افسرده است اما راضی شده که درمان رو جدی بگیره، متجاوز اخراج نشده ولی در یک جلسه اضطراری بهش اعلام شد که اجازه داره دکتراش رو تموم کنه ولی باید همه مسوولیت هاش رو تو دانشگاه کنار بگذاره و  به شدت هم تحت نظر خواهد بود و تجاوز شده ها که بعد معلوم شد از یک نفر هم بیشتر بودند یک کم آروم گرفتند. فقط یک کم. ماهت از من خیلی سخت تر گذشته. 
می نویسم آره. ممنون. تو چطوری؟

پ. ن. چند روز پیش یکی که از ماجرا خبر داشت برام نوشت یادته ما ها رو به دلیل تجرد و سن کم و کوفت و زهرمار تو مصاحبه رد کردند!! ببین کی ها رو انتخاب کردن اونوقت؟ نصفشون سواد ندارند. نصفشون بیمار روانی اند!!


Friday, 2 October 2015

سامورایی


معلم ها این جمعه تو یک کافه جمع می شن.  ازم پرسیدن امشب با ما میای؟
بچه ها  این جمعه می رن دیسکو. ازم پرسیدن امشب با ما میای؟ 
و من فکر می کنم که امشب چه فیلمی رو خواهم دید به تنهایی!


پ. ن. سامورایی ژان پیر ملویل و الن دلون!!



لیسا


می تونن چنان جیغت رو در آرن که سرت به طرفه العینی به مرز انفجار برسه، بعد یکی شون یواشکی میاد جلو و یک کاغذ می گذاره جلوت که روش اسم و مشخصات و جای همه بچه ها هست و برات تو ضیح می ده که فلانی و بهمانی اگر کنار هم باشن حرف نمی زنن!! براتون کشیدم اینجا!! و چنان به شدت سعی می کنه همدردی اش رو ابراز کنه که خنده ات می گیره و در جا حالت بهتر می شه!


:-I


فکر کن خانم قهوه خونه چی تو کتابخونه بهت تخفیف بده چون مشتری همیشگی هستی!!!!


Tuesday, 15 September 2015

خب اگر جواب رو نمی خواین چرا می پرسین خب؟


حدس بزن کی تو کتابخونه بود!
خانوم چینیه؟
می شه حدس نزنی!!!

سکوت!!!!


میشه یکی مسوولین مملکت رو بگذاره رو میوت؟


پ. ن. عنوان رو با لحن پدر شوهر سیندرلا بخونید!


تکثیر من!

بچه های سوم راهنمایی از امسال جغرافی و تاریخشون به انگلیسی هست. تا حالا فقط من باهاشون انگلیسی حرف می زدم  و الان یهو سه چهار تا معلم انگلیسی زبان دارند!! هفته پیش فرناندا می گفت بچه ها همه اش میس پی. صداش می کن و هی بهشون توضیح می ده که اسم همه معلم انگلیسی ها یکی نیست!!



آخرین مارش زامبی ها


تیم! شنبه راهپیمایی زامبی هاست. امسال میای؟
معلومه که میام. این آخرین راهپیمایی ما زامبی ها با همه!!



و به زودی خداحافظ بچه های سال آخر!!!



Wednesday, 2 September 2015

آقای خانوم کنی!


همیشه حرف ویل بود ولی من تا حالا ندیده بودمش. تا هفته پیش که تو مراسم خداحافظی ایلنیا و گرت که من کلا نصف جمع حاضر رو نمی شناختم!!! سلینا روبروم نشسته بود و به بغل دستی ام اشاره کرد که اینم ویل!! من هم بدون قدری اندیشه گفتم
So you are Mr. Kenny?
کنی فامیل سلیناست. و ویل اول کلی خندید و بعد دیگه مگه ول کرد؟ سلینا می گه اصلا خوشش اومده و می خواد از این به بعد خودش رو آقای کنی معرفی کنه!! یعنی واژگون شدن نقش های جنسیتی تا این حد!!!


پ. ن. اینجا هنوز اسم فامیل خانم ها بعد از ازدواج به اسم آقا برمی گرده. درسته مثل قبل کل اسم آقا بعد از کلمه خانوم نمیاد (یه چیزی تو مایه های خانم اصغر غضنفری!!) . مثلا تو آرزوهای بزرگ اصلا نمی دونیم اسم خواهر پیپ  چی هست. همه جا خانوم جو گارجری و حتی خانوم جو خطاب می شه.  اما با وجود این، کم کم اوضاع داره برمی گرده. مثلا بعضی خانم ها اسمشون رو به شکل رسمی عوض نمی کنن یا یک همکار محشر من که پونزده ساله اش با خانمش هست و ازدواجشون از این قراردادی هاست (یعنی فقط یا هم زندگی می کنن و در صورتی که بخوان جدا بشن، قرارداد باطل می شه و طلاقی در کار نیست!). فامیل بچه اولش، فامیلی خودشه. دومی، فامیلی خودش و خانومشه و سومی فقط فامیلی خانومشه!!