Tuesday, 4 June 2013
یورکا!!!!!!!
پس از مقادیر خودکشانه ای مقاله خوندن بالاخره loop hole تعریف هایپرتکست ها رو پیدا کردم. البته من awesome تر از اونم که پیامی داشته باشم ولی من همین جا به جوانان توصیه می کنم که به جای تفسیرها و توضیح ها برید مقاله اصلی رو بخونین! یعنی امروز مقاله اصلی رو با توضیحش گذاشتم جلو استاد جون و گفتم هایپرتکست لندو منو اغفال کرده بید!! این نلسن بیچاره اصلا چنین حرفی نزده!!! و البته معما الان حل شده و آسان شده!!
پ. ن. در همون راستاهه! استاد جون پیشنهاد داد (شما بخوون امر فرمود!!!) که من دست از لجبازی بردارم و S/Z رو به زبون اصلی بخونم!!! یعنی وای بر من الان! به مقدار بسیار زیاد!!!
:)
هیچوقت برام عادی نشد که یه بچه بهت بدن و بعد از دو ماه به یه زبون دیگه ازش سوال کنی و جواب بده!!! این هفته از بچه های امسال هم خداحافظی می کنم و کمی زودتر! به خاطر وضعیت حاد تحصیلی!!! هفته آخر رو نمی رم! شروع کردم به دوره و انقدر ذوق کردم که بچه هام ۸۳ درصد مطالب رو یادشونه که اگر این تیموته انقدر پررو نمی شد همون جا می چلوندم گازش می گرفتم هیولا کوچولوی چشم آبی رو!
یه روزی که رسید!!!
آخی! یعنی آدم مقاله های بوش و نلسن و بولتر و اینا رو که می خونه، دلش براشون کباب می خواد که چقدر با شوق و ذوق توصیف کردن ماشین های رویایی رو و اینکه یه روز همه کامپیوتر دار می شن و اطلاعات روزمره شون رو هم از کامپیوتر می گیرن و حتی تاریخ تولدها و قرارهاشون رو کامپیوتر ثبت می شه. یه روز همه کامپیوترها به هم وصل می شن ولازم نیست برا گرفتن کتاب به کتابخونه رفت! یه روز میشه به جای معلم از کامپیوتر استفاده کرد! یه روز ..... و ملت به ممکس و زندوو و همه نظریات آقایان تئوریسین می خندیدن! یعنی امیدوارم یه روز!! ماشین زمان که اختراع شد، یکی بره دوستان رو از گذشته بیاره تو حال! که ببینن اون یه روز چقدر زود رسید!!
بسی علامت راس!!!
استفن ۲۵ تا مقاله هر کدوم شونصد صفحه با اسم ۴ تا کتاب برا ما فرستاده که تا تقریبا ۲ ماه و نیم دیگه باید خونده باشیم. بعد نوشته اگر لیست به اندازه کافی fun نیست خبر بدین که منابع لابد fun تر!!!! بگذاریم توش!! یعنی استاد جون مقاله ها رو دیده بود می گفت مطمئنی می رسی اینا رو بخونی؟ کم کم دو هزار صفحه افتادیم!!!
Sunday, 2 June 2013
سندرم آینه!
یکی از تاسف بار ترین و در عین حال خنده دار ترین اتفاق های این مدت این بود که یکی منو متهم کرد که دروغ گفتم و سنم بیشتر از اونه که گفتم. من بعد از این که به وضعیت شاخ هام رسیدگی کردم گفتم یادم نمیاد ازم پرسیده باشین. اما من سنم انقدره. (خیال کردین؟ با اینکه من با سنم کوچکترین مساله ای ندارم (به قول اهریمن ۴ چون عمرا کسی بدون دانسته های قبلی عدد درست رو حدس بزنه لابد! فکر کردین چرا من انقدر کشته مرده دورین گری های سینمام؟ نسبت داریم خب!!)، اما شاگردام اینجا رو می خونن و بعضی از این طفلکی ها ۷-۸ ساله دنبال روز تولد و سن من هستن! به این راحتی که نمیشه لو داد!) گفت نه! من نپرسیده بودم. به فرانسوا گفته بودی بیست و سه. گفتم اون هم از من نپرسیده بود. لابد حدس زده بوده! این سندرم آینه هست که بیمار اصولا با همه!! همذات پنداری می کنه و با هرکس بشینه، زوایای آشکار و پنهان اونو بروز می ده! همون! فقط از جنبه سنی اش! فرانسوا خودش ۲۲-۲۳ سالشه! حداقل سه بار دیگه من آدمایی که فکر می کردن هم سن ایم رو اصلاح کردم این مدت! یعنی یه وضعی!!
پ. ن. ۱ مشترک مورد نظر آخرش قبول نکرد که من دروغ نگفتم و یکی دیگه برداشت خودشو گفته!
پ. ن. ۲ دوست ترنسپرنت برای اینکه منو از افسردگی نزدیک به مرگ دربیاره، میگه وای این هفته جیمز مرسترز رو دیدی تو Warehouse؟ ازش پرسیدن تو نامیرایی آیا؟ مگه خون اشامی؟ (اشاره مستقیم به بافی!)؟ حالا چند سالته؟ ۵۰۰؟ گفت چرا شایعه درست می کنین؟ من همه اش ۳۵۰ سالمه! But I moisturize!!! (تو بافی هم جوون ترین ومپایر سریال بود با ۱۲۶ سال سن! بعد خودش از همه بزرگتر بود! انقدر لعنتی جوون به نظر می یومد، راحت نقش جوجه ومپایر رو بهش داده بودن! بگذریم که تو فصل ۷ همه رفقا وارد سی و خوردگی سالگی شدن و چاق شدن و رسما اسطوره جوونی ابدی رو با خاک یکسان کردن! بعد ایشون که وقتی تشریف آوردن تو سریال سی و خورده ای بودن و اون موقع رسیده بودن به اواسط چهل!هیچچچچچچچچ تغییری نکرده بودن! دورین گری لعنتی!) یعنی دارین همدردی رو تو رو خدا؟ من الان سیصد و خورده ای به نظر نمیام چون I moisturize!!!!
Labels:
:I,
Down memory lane,
Me,
Myself and I,
Nerds,
Trivialities,
TV series
وجدان دردناک!!!
اگر هفته پیش اینجا بودین وجدانتون درد می گرفت که این همه به بارون های فیلم های فارسی خندیدن! بیچاره ها کلی هم واقع گرا بودن! شما بارون ندیده بودین خب!!!
:I
۴ تا کتاب رو گذاشتم رو میز کتابدار خانوم و اومدم کارتم رو بهش بدم، نبود! بلند فکر کردم
Ou est ma carte?
بعد آروم فکر کردم از کی تا حالا صدای ذهنی من فرانسه حرف می زنه؟
:)
ما همه (پیرو خط رهبر کجا بود پدر من؟ شما اجازه بده کلام من منعقد بشه!!) آخر این هفته می ریم بل! سخنرانی جناب برد پیت! چنان همه گروه دوپینگ کردن، پسره رو سوال بارون کنن که وقتی استاد جون به من گفت فلان مقاله رو که داری کپی کن برا من بیار، کلی احساس گناه کردم و اگر کلی به برد جان ایمان نداشتم که از پس سوال های همه اساتید بر میاد، احتمالا یه ای میل بهش می زدم و خیلی مده آ وار!!! لو می دادم که هر استادی داره چه مقاله ای ازش می خونه! بدبختیه ها! طرف دو بار تو آلمان دفاع کرده! ۲ تا کتاب نوشته! یکی با استادش که اونم مریل استریپ روایتگریه و نوشته هاش انقدر پیچیده اند که انسان سه دور دق می کنه بخواد یه کتاب رو تموم کنه! یک کتاب ادیت کرده و شونصد تا مقاله داره! بعد دوباره یه شبه دفاع تو همه کشورهای اطراف باید بره! ولی منتظر این هفته ام! هم همه مون با هم می ریم! استاد و دانشجو! هم دوست ترنسپرنت میاد! هم من کلی دلم برا سر و کله زدن با برد تنگ شده! اصلا دارم یه کتاب می برم که با دوست بنفش جیغ بریزیم سرش و اگر اساتید مهلت بدن، اطلاعاتش رو مورد تهاجم قرار بدیم!!
لینا
خوشبختی دخترک ۷ ساله ایه که وقتی ازت خداحافظی می کنه و می دوه به سمت کلاس مشق نویسی، سر پله ها صدات می کنه و برات بوسه می فرسته!
پ. ن. شاید من هیچوقت عواطف پیچیده دنیای بزرگسال ها برام عادی نشد انقدر عادت کردم به این کوچولوهایی که دل و احساساتشون کف دستشونه!
Subscribe to:
Posts (Atom)
